راوی دکتر تا این رو گفت سریع رفت کنار میدوریا و یه چاقو
راوی: دکتر تا این رو گفت سریع رفت کنار میدوریا و یه چاقو گزارشت زیر گلوش و گفت: پسر اندوار و قربانی حادثه ی تبهکار لجنی... چه من خوش شانسم(خنده ی شیطانی) چه جالب که دو تا تون رو با هم پیدا کردم دو بازار سیاه برای سرتون ۱۰ میلیون جایزه گزاشتن(خنده ی شیطانی تر) ولی مشتری زنده می خوادتون... خودتون باشید ۱۰۰ میلیون رو انتخاب می کنید یا ۱۰ میلیون؟! (دوباره خنده)
حالا یا خودتون مثل آدم بنشیند و دستاتون رو بزارید رو سرتون یا این پسرک همین جا می میره!
راوی: کاچان و شتو به هم نگاه کردن و بعد نشستن و دستاشون رو گزاشتن رو سر شون
دکتر: (بله دوباره ) آفرین پرستار دستاشون رو ببند
راوی: همون لحظه که پرستار داشت دستاشون رو می بست دکو به هوش اومد
دکو: ( سرفه) اینجا چه خ.بر.ه(سرفه ) چی کاچان؟! شتو؟! دکتر؟!
دکتر: پس بالاخره به هوش اومدی؟ اگه می خوای دوستات زنده به می نن دست از پا خطا نکن... پرستار دستاتو پای اینم ببند شاید بدن لازمون شه... و راستی دهنشون هم ببند... حالا فعلا همگی خوابای خوبی ببینید( زدتو گردنشون و همه بی هوش شدن) دکتر: خیلی آسون تر از چیزی بود که فکرش رو می کردم فکردم که لازمه تا شب صبر کنم ((چند ساعت بعد))
دکو: چشاشم رو که باز کرد کاچان و شتو رو دیدم که دارن کم کم به هوش میان و بعد یه دفعه یه درد بد حس کردم
دکتر: پس بالاخره به هوش اومدید!بفرمایید قربان پسر کوچک اندوار و قربانی حادثه ی تبهکار لجنی هر دو تا شون رو زنده اوردم
شیکاراکی: این کلم بروکلی دیگه کیه؟
(🤣)
دکتر: اه این یه هدیه ی کوچکه این دوسشونه می تونید که با استفاده از این کلم بروکلی تنکلرشون کنید!
شیکاراکی: آه، راستی حالا وقتشه که دستمزتت رو بگیری...
راوی: شیکاراکی پرید و سر دکتر رو گرفت و کشتش؛ و دکو و کاچان و شتو از شدت تعجب و ترس چشماشون گرد شد.
حالا یا خودتون مثل آدم بنشیند و دستاتون رو بزارید رو سرتون یا این پسرک همین جا می میره!
راوی: کاچان و شتو به هم نگاه کردن و بعد نشستن و دستاشون رو گزاشتن رو سر شون
دکتر: (بله دوباره ) آفرین پرستار دستاشون رو ببند
راوی: همون لحظه که پرستار داشت دستاشون رو می بست دکو به هوش اومد
دکو: ( سرفه) اینجا چه خ.بر.ه(سرفه ) چی کاچان؟! شتو؟! دکتر؟!
دکتر: پس بالاخره به هوش اومدی؟ اگه می خوای دوستات زنده به می نن دست از پا خطا نکن... پرستار دستاتو پای اینم ببند شاید بدن لازمون شه... و راستی دهنشون هم ببند... حالا فعلا همگی خوابای خوبی ببینید( زدتو گردنشون و همه بی هوش شدن) دکتر: خیلی آسون تر از چیزی بود که فکرش رو می کردم فکردم که لازمه تا شب صبر کنم ((چند ساعت بعد))
دکو: چشاشم رو که باز کرد کاچان و شتو رو دیدم که دارن کم کم به هوش میان و بعد یه دفعه یه درد بد حس کردم
دکتر: پس بالاخره به هوش اومدید!بفرمایید قربان پسر کوچک اندوار و قربانی حادثه ی تبهکار لجنی هر دو تا شون رو زنده اوردم
شیکاراکی: این کلم بروکلی دیگه کیه؟
(🤣)
دکتر: اه این یه هدیه ی کوچکه این دوسشونه می تونید که با استفاده از این کلم بروکلی تنکلرشون کنید!
شیکاراکی: آه، راستی حالا وقتشه که دستمزتت رو بگیری...
راوی: شیکاراکی پرید و سر دکتر رو گرفت و کشتش؛ و دکو و کاچان و شتو از شدت تعجب و ترس چشماشون گرد شد.
- ۱.۵k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط