{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایبابا دیدید چی شد تهرانو زدن

ایبابا دیدید چی شد؟ تهرانو زدن.
من تو مدرسه داشتم عربی می‌خوندم داشتیم شعر نشانه ضمیر هارو می‌خوندیم که یهو یه چی گفت بیوووو بعد یه مکث کوتاه بعد پوااا انفجار، یهو معلم عربیمون گفت خب ختم کلاس، زدن . ما رفتیم تو حیاط گرد نشستیم بعد من واقعا میگم نترسیده بودم چون گفتم هرچی شد شد خواست خدا بوده و داشتم بقیه رو آروم میکردم یهو بابا بزرگم اومد دویدیم خونه وسایل رو جمع کردیم اومدم دیدم عه وا نت ملی شده و الان اینجام منتظرم مامانم کارش تموم شه بریم خونه مادربزرگم.
بچه ها من داییم سپاهی عه و هم پادگانی که توشه یه پادگان اصلیه هم خونه اش جایی هست که کلی سپاهی دیگه هستن و پدرم الان تهران نیست لطفا دعا کنید اتفاقی براشون نیفته و لطفا مراقب خودتون باشید حتما لباس و آذوقه و آب و... همراه داشته باشید ممکنه بگن شهر رو ترک کنیم یا حالا هرچی و نمیتونم بگم نترسید چون خودمم به هر حال وقتی صدای زدن میاد بدنم میلرزه نمیدونم حالا استرسه یا ترس از دست دادن کسی ولی تا حد امکان آروم باشین هرچی شد شد اگر شهید شدیم در راه وطن جاوید نام شدیم اگر زنده موندیم که هیچ. جنگ هر جا باشه بده ولی بیاین اتحادمون رو حفظ کنیم و برای کسایی که دارن جونشون رو وسط می‌زارن تا از ما دفاع کنن دعا کنیم که خدا پشتشون باشه.
دیدگاه ها (۱۲)

سناریو ی توکیو ریونجرز ✨✧کاراکتر ها به عنوان پدر!✨✧~(اعضای ب...

درود بروبکس، من یه داستانی ناقص نوشتم تازه بخش مقدمه اش رو ب...

خب دوستان عزیز و گرامی، من امتحان دارم و هرکاری کردم جز خوند...

عامم قشنگا میشه یه وی‌ پی ان خوب معرفی کنید؟

مه در میانه جنگل Part7

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد و ادکلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط