Part ¹¹
Part ¹¹
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
روی میز چیزی نبود جز چندتا شمعدان که فکر کنم حدوده ۱۷ تایی میشه البته تا جایی که قابل دید بود.........
در حال شمردن افراد حاضر توی سالن شدم.........
با خودم ده نفری میشدن.........
هرچند گفته شده که ۵ گروه ۱۰ نفری باید تک تک توی مسابقه های متفاوت شرکت کنن........
که من افتادم تو این تیم، پس بقیه تیم ها کجاست؟!
در افکار خودم غرق شده بودم که با ورود چند تا خدمتکار با سینی های پر از غذا به خودم اومدم!
روی میز مرتب غذا هارو چیدن که بوی هرکدوم دیوانه وار کننده بود........
غذا هایی از جمله:
خوراک وین دالو
شپردزپای
بیف ویلینگتن
استیک بیسترو
پنکان
راگو
و آخرین غذا
موساکا
غذا ها به صورت زیاد و زیبا تزئین شده روی میز نمایان شدن.........
تازه فهمیدم که خدمتکارا به اندازه بازیکنان اینجا حضور یافتن که برای هر بازیکن غذا بکشن.........
یکیشون بالا سرم ظاهر شد و گفت:
بانو چی میل دارین براتون بزارم!
گفتم:
بیف ویلینگتن و راگو
گفت:
حتما........
فقط چیز دیگه ای میل ندارین؟!
گفتم:
نه ممنون، اگه خواستم خودم میکشم..........
گفت:
باشه، ولی من هستم پیشتون صدام بزنید خودم کمکتون میکنم.........
اواسط کشیدن غذا بود که گفتم:
من زیاد نمیخورم، ممنون میشم کم بکشی!
سرشو به نشانه فهمیدن خم کرد........
نگاه هم به خدمتکار بود که یکی از بازیکن ها شروع کرد به غر غر کردن:
چرا این بازی کوفتی شروع نمیشه؟!
و هزاران چرت و پرت سردرد زا..........
همه مشغول غذا خوردن بودیم، که یه دختر رو به روی من نشسته بود خندید و گفت:
دهنتو ببندی و غذاتو کوفت کنی به جایی بر نمیخوره؟!
پسره صداشو برد بالا و گفت:
شما نمیخواد حرف بزنی، نیاز به تاکید شما ندارم!
دختره اومد گله کنه که من گفتم:
ببخشید ولی مثل کرم توی سیب داری مغز مارو نابود میکنی، اگه فکر میکنی صدای خوبی داری یا دنبال توجه ای باید با تمام احترام بهت بگم که متاسفانه جای اشتباهی رو انتخاب کردی!
میتونی بری بیرون به همین راحتی.........
خونش به جوش اومد و من خوشحال به ادامه ی غذا خوردنم ادامه دادم!
ایندفعه با داد جواب داد:
نه پس تو خوبی با اون صدات شبیه سرطانی..........
گفتم:
اوه نترس درکت میکنم!
آدمی که کم میاره دهنش میره سمته توهین!
در ضمن با من درگیر نشو، آقای وزغ........
بلند شد و دست های مشت کردشو محکم کوبید روی میز و خواست چیزی بگه که دختر روبه رویم گفت:
ولش کن، این کثافت حرف حالیش نیست!
اگه به من باشه که با وجود اینکه پسر خالمه باز هم چاره ش نمیکنم!
گفتم:
اوه تو چه سختی ای میکشی از دستش!
اومد نظری بده که غذا ها از روی میز محو شد.........
فهمیدم...
فهمیدم که این نشونه ی شروع بازیه!
آقای وزغ غر زد و گفت:
من که چیزی نخوردم و دارم از گشنگی تجزیه میشم!
دختره که میشه دختر خالش گفت:
میخواستی زر نزنی و کوفت کنی!
انرژی ای تمام سالن رو گرفت.........
شاید فقط من حسش بکنم ولی بقیه نه!
من این انرژی رو میشناسم، دشمنم..........
ارواح پلید..........
راهنمای این بازی یه روح پلیده.........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
روی میز چیزی نبود جز چندتا شمعدان که فکر کنم حدوده ۱۷ تایی میشه البته تا جایی که قابل دید بود.........
در حال شمردن افراد حاضر توی سالن شدم.........
با خودم ده نفری میشدن.........
هرچند گفته شده که ۵ گروه ۱۰ نفری باید تک تک توی مسابقه های متفاوت شرکت کنن........
که من افتادم تو این تیم، پس بقیه تیم ها کجاست؟!
در افکار خودم غرق شده بودم که با ورود چند تا خدمتکار با سینی های پر از غذا به خودم اومدم!
روی میز مرتب غذا هارو چیدن که بوی هرکدوم دیوانه وار کننده بود........
غذا هایی از جمله:
خوراک وین دالو
شپردزپای
بیف ویلینگتن
استیک بیسترو
پنکان
راگو
و آخرین غذا
موساکا
غذا ها به صورت زیاد و زیبا تزئین شده روی میز نمایان شدن.........
تازه فهمیدم که خدمتکارا به اندازه بازیکنان اینجا حضور یافتن که برای هر بازیکن غذا بکشن.........
یکیشون بالا سرم ظاهر شد و گفت:
بانو چی میل دارین براتون بزارم!
گفتم:
بیف ویلینگتن و راگو
گفت:
حتما........
فقط چیز دیگه ای میل ندارین؟!
گفتم:
نه ممنون، اگه خواستم خودم میکشم..........
گفت:
باشه، ولی من هستم پیشتون صدام بزنید خودم کمکتون میکنم.........
اواسط کشیدن غذا بود که گفتم:
من زیاد نمیخورم، ممنون میشم کم بکشی!
سرشو به نشانه فهمیدن خم کرد........
نگاه هم به خدمتکار بود که یکی از بازیکن ها شروع کرد به غر غر کردن:
چرا این بازی کوفتی شروع نمیشه؟!
و هزاران چرت و پرت سردرد زا..........
همه مشغول غذا خوردن بودیم، که یه دختر رو به روی من نشسته بود خندید و گفت:
دهنتو ببندی و غذاتو کوفت کنی به جایی بر نمیخوره؟!
پسره صداشو برد بالا و گفت:
شما نمیخواد حرف بزنی، نیاز به تاکید شما ندارم!
دختره اومد گله کنه که من گفتم:
ببخشید ولی مثل کرم توی سیب داری مغز مارو نابود میکنی، اگه فکر میکنی صدای خوبی داری یا دنبال توجه ای باید با تمام احترام بهت بگم که متاسفانه جای اشتباهی رو انتخاب کردی!
میتونی بری بیرون به همین راحتی.........
خونش به جوش اومد و من خوشحال به ادامه ی غذا خوردنم ادامه دادم!
ایندفعه با داد جواب داد:
نه پس تو خوبی با اون صدات شبیه سرطانی..........
گفتم:
اوه نترس درکت میکنم!
آدمی که کم میاره دهنش میره سمته توهین!
در ضمن با من درگیر نشو، آقای وزغ........
بلند شد و دست های مشت کردشو محکم کوبید روی میز و خواست چیزی بگه که دختر روبه رویم گفت:
ولش کن، این کثافت حرف حالیش نیست!
اگه به من باشه که با وجود اینکه پسر خالمه باز هم چاره ش نمیکنم!
گفتم:
اوه تو چه سختی ای میکشی از دستش!
اومد نظری بده که غذا ها از روی میز محو شد.........
فهمیدم...
فهمیدم که این نشونه ی شروع بازیه!
آقای وزغ غر زد و گفت:
من که چیزی نخوردم و دارم از گشنگی تجزیه میشم!
دختره که میشه دختر خالش گفت:
میخواستی زر نزنی و کوفت کنی!
انرژی ای تمام سالن رو گرفت.........
شاید فقط من حسش بکنم ولی بقیه نه!
من این انرژی رو میشناسم، دشمنم..........
ارواح پلید..........
راهنمای این بازی یه روح پلیده.........
- ۱۰۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط