{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#خانه پدربزرگ را دوست داشتم

#خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهر که می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد و طعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۵)

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

فیک : بین راندها

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط