{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟒

هردو در جایگاهشون ایستادن و حلقه هایی رو که با رمان قرمز به هم وصل بودند رو دست کردند.
مری توی چشماش برق خاصی بود و این باعث خوشحالیه جونگکوک میشد.

جونگکوک با بغض به مادرش نگاه میکرد.
بغضی که از روی خوشحالی و ذوق بود.

تهیونگ کنار جونگکوک ایستاده بود و اون رو نگاه میکرد.
با دیدن اشکی که تو چشماش جمع شده بود کمی نگران شد.

تهیونگ:جونگکوک چرا بغض کردی.

جونگکوک:ف.فقط از روی خوشحالیه. ( بغض)

تهیونگ:شوخی نکن پسر فقط یک نامزدیه سادس.( خنده)

جونگکوک بهش یک نیم نگاهی انداخت که خنده ی تهیونگ پاک شد.

جونگکوک:شاید برای تو یک نامزدیه ساده باشه ولی برای من یکی از بهترین روزامه، شاید باور نکنی ولی همین زن منو به تنهایی بزرگ کرد، کار کرد، جون کند تا من تو بهترین مدرسه ها و دانشگاه ها تحصیل کنم، شاید باورش سخت باشه اما من تا همین الان روی بدبختی رو نچشیدم، چون همین زن بود که حاضر بود جونشو برای هر یک قطره اشک من بده، و از نظر من بهترین مادر دنیاس( اخرین جمله شو یک قطره اشک ریخت)

تهیونگ با حرف هایی که شنید انگار یجوری شد یه حس خوب بود.
ولی اصلا درکی نداشت.

تهیونگ:درکت میکنم، جونگکوکی همونطور که خودت گفتی مادرت خیلی برات زحمت کشیده پس سعی کن خوشحال باشی، قبول؟ ( لبخند)

جونگکوک سری تکون داد و نگاهش رو به مادرش دوخت.
لبخندی زد .
پیرزنی رو دید که قیچی دستش بود و میخاست رمان رو ببره.
زن مسن کمی حرف زد و در اخر رمان رو برید.

هم دست زدن ولی جونگکوک محکم تر از همه زد.
و رفت سمت مادرش و اونو بغل کردو اول پیشانی و بعد لپش رو بو.سید.

نویسنده:بیا منم ببوس
کوک: نه نمیخام من نازانم رو دارم
نویسنده:ایششش برو به درک(دور از جونم)
نویسنده:ته جونم
تهیونگ:جان.(میخاست ادامه ر. بگه که از نگاه جونکوک ترسید)
کوک:😡😤

تهیونگ:بله بگو کارتو
نويسنده:میشه منو ماچ کنی

کوک :نه نمیشه تهیونگ برامن ماچ
میکنه مگه نه ته(😈)

تهیونگ :اره اره
نویسنده:باشه هیچکس منو ماچ نمیکنه(😭😭)

مری:چیشده عزیز دلم مگه شما دوتا برید گمشید از جلو چشام(🤬)
تهیونگ جونکوک رفتن

مری :چیشده عزیز دلم
نویسنده:اونا منو ماچ نکردم😭😭
مری: اوخیی قشنگم بیا من ماچ کنم💋💋اومم ماچ بیا
نویسنده:ممنونم 🥹

نویسنده تو دلش(دارم برات ته کوک هاهاها😈😈)


جونگکوک:نامزدیت مبارک
نازانم( لبخند)

مری:ممنونم عزیزکم( لبخند)

یوجین اومد سمتشون.

یوجین:خاله مری خوشبخت شی( لبخند)

جونگکوک تعجب کرد.

جونگکوک:تو از کجا مامانمو میشناسی.

مری:سورپرایز( لبخند)

یوجین خنده ای کرد که جونگکوک هیچی متوجه نشد.

جونگکوک:هان؟

مری:ممنونم یوجین جان، راستی مادرت کوو.( لبخند)

یوجین:اونا داره میاد( اشاره به سمت مادرش)

جونگکوک:میشه یکی بگه اینجا چخبره.

مری:کوک یوجین رو یادت نمیاد همون دوست بچگیت که باهاش دعوات شده بود اونم سر شیرموز که از اخر هم اخراج شدی.

جونگکوک:ت.تو یوجینی.

یوجین:اره احمق خودمم، دلت برام تنگ نشده همونی که همش باهاش دعوا داشتی( خنده)

جونگکوک:برگامم.

مری:خب من میرم پیش بقیه مهمونا شما دوتا هم رفع دلتنگی کنید ولی دعوا نکنید هاا( خنده)

یوجین:چشم خاله.

مری رفت پیش بقیه.
جونگکوک هنوز گیج بود.

جونگکوک:یوجین، مگه شما خونتون بوسان نبود.( تعجب)

یوجین:چرا بود بیا بریم یجا بشینیم تا برات تعریف کنم.

جونگکوک و یوجین باهم رفتن سمت حیاط و یک گوشه نشستن.

جونگکوک:خب میشنوم.

ادامه دارد.............
دیدگاه ها (۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟓یوجین:خب قضیه از این قراره که ما چند س...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑بعضی ها میرفتن وسط و میرقصیدن بعضی ها ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟐مری:اره ، خب دیگه پسر جون من میرم، راس...

مخملیPart 34جونگکوک با نیشخند خیره میشه به بدn گندمی پسر که ...

اینم پارت بعد خیلی کیوت شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط