{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوری از او در این مدت و نشخوار فکری کمتر در مورد او ...

10^
دوری از او در این مدت و نشخوار فکری کمتر در مورد او ، دیوِ کابوس های گذشته ام را بیدار کرده است . دوباره نیمه شبها در تختم دست و پا میزنم و با جیغی از جا میپرم . در واقع متوجه شده ام تمام این مدت هیچ چیزی درست یا حداقل بهتر نشده ؛ بلکه صرفا سرگرم او خیال پردازی های ساده لوحانه ام شده بودم .
ترس این روزها عین خوره به جانم افتاده و روحم را ذره ذره نشخوار میکند . همیشه سیگار عادی دود میکنم ، و گاهی آت و آشغال های دیگر . روی ایمیل میکا پیام گذاشته ام که حالم خوب نیست . میکا گذشته و ماجرا ها را نمیداند . سیما که اصلا در جریان من و گذشته ام ، نیست . سوالهایش در مورد گذشته ام را همیشه جواب سر بالا داده ام و خودم را به کوچه ی علی چپ زده ام .
این ماجرا باید سر بسته بماند . محتوایی که آزارم میدهد فوق محرمانه است . تنها کسی که با او احساس صمیمیت میکنم ، اوست . در خیالم برایش ماجرا را تعریف میکنم ، بار ها و بار ها . لبخند میزند و دستم را میگیرد ، بار ها و بار ها . مرا در آغوش میکشد و میگوید :« نگران هیچی نباش ، من مراقبتم و نمیزارم دستشون بت برسه . » و تن هراسان و لرزانم در آغوش خیالیش آرام میگیرد ، بار ها و بار ها .

_ مینا ، بیستم فوریه ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۸)

11^سیما برای برادرش آستین بالا زده ، دنبال یک دختر خوب میگرد...

12^آریا را دیدم . به نظرم پسر شیرین عقلی بود . موهای پر کلاغ...

9^صفحه ی آخر کتاب را بوسیدم . رژ تیره ام تن رنگ پریده ی کاغذ...

8^امشب ضرب مشتِ قلبم به در و دیوار دنده هایم خواب را ربوده ....

17^مدتیست دوباره از او بی خبرم .از وقتی تعطیلات نوروزی تمام ...

ادامه پارت 52*برگشت پشت آر وی . از پشت آر وی نگاهش کردم. خم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط