یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله‌ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی‌خبرم کرد
باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی‌قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالی
آزرده دلی دارم و غم‌خوار ندارم
دیدگاه ها (۱)

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله‌ای دارم و از یار ندا...

بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلقکس با من و من هم بکسی کار ندا...

عاشق شدم و محرم این کار ندارمفریاد که غم دارم و غمخوار ندارم...

✿ یار ما هرگز نیازارد دل اغیار را گل سراسر آتشست، اما نسوز...

عاشقانه

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرمهر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم...

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم هر چند کنی زنده، دگر بار بمی...

نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟تنم رنجور می‌خواهی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط