شالی می بافم از عشق...
شالی می بافم از عشق...
تار و پودش را گره می زنم،
به بنفشه های نازک دیدار...
بهانه میکنم زمستان سوز را،
و گرم... در آغوش دلت،
میگسترم به مهر...
چه توحم احمقانه ای دارم من...
نیمکت دونفره مان زیر تیر چراغ برق
یخ زده از تنهایی...
دستانت را چاره ای نیست،
جز نوازش بستر سرماگونه ی احساسم...
دیگر بهانه ها،
سوز زمستان را نوید آغوش دیدار میدهند،
من به درک نمیشنوی...
نیمکت...
چراغ برق...
برف...
درخت کاج...
همه آمدنت را صدا میزنند...
انگار زمستان دلم،
زمزمه میکند،
گرمای بیقرار نگاهت را...
...به عشق...
تار و پودش را گره می زنم،
به بنفشه های نازک دیدار...
بهانه میکنم زمستان سوز را،
و گرم... در آغوش دلت،
میگسترم به مهر...
چه توحم احمقانه ای دارم من...
نیمکت دونفره مان زیر تیر چراغ برق
یخ زده از تنهایی...
دستانت را چاره ای نیست،
جز نوازش بستر سرماگونه ی احساسم...
دیگر بهانه ها،
سوز زمستان را نوید آغوش دیدار میدهند،
من به درک نمیشنوی...
نیمکت...
چراغ برق...
برف...
درخت کاج...
همه آمدنت را صدا میزنند...
انگار زمستان دلم،
زمزمه میکند،
گرمای بیقرار نگاهت را...
...به عشق...
- ۱.۷k
- ۱۲ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط