رمان عشق من واقعیه
پارت ۳۰
× راستی تو با داداش کوکم دوستی
+ عاممم خب آره
× اگه مجبورت میکردن زن داداش کوک بشی چی اونموقع راضی بودی
+ این چه حرفیه که میزنی کوک مثل داداشم میمونه اصلا نمیتونم همچین چیزی رو تصور کنم
× باشه بابا فهمیدیم
از حرفای اون دختر کوچولو همش خندم میگرفت خیلی بامزه بود اصلا میدونی چه کاش با اون ازدواج میکردم حداقل از سوهو بهتره
وای حاجی فکرشو بکن ازدواج اجباری دوتا دختر 😅😅😅
چهقدر باحال میشدااا
همینجور تو فکر بودم که صدای تقه در اومد
+ بفرمایید
در باز شد کوک ظاهر شد
یه ساک دستش بود
- میگم نیلا جان اینا لباسایی که چند روز پیش گرفتیم واست که وقتی اومدی اینجا لباس داشته باشی همه رو هم خودم گرفتم و انتخاب کردم
حالا هر وقت گفتی بازم میبرمت لباس بخری
+ مرسی واقعا زحمت کشیدی کوک دستت درد نکنه
- دستم درد نمیکنه زحمتم نکشیدم دیگه هم نمیخواد بابت هرچیزی نمیخواد الکی سپاس گذاری کنی
+ باشه بازم ممنون
- نوچ
+ عام یعنی چیز خب اِم خدافظ
کوک از حرفم خنده ای کرد و روانیی نثارم کرد و از اتاق خارج شد
× خب خانم خانوما تنهات میزارم استراحت کنی
+ وای مرسی واقعا نیاز به استراحت داشتم
× باشه دیکه فعلا
+ فعلاا
هانا از اتاق رفت بیرون و رو تخت ولو شدم
به سه نرسید چشام رفت و خاموشییی
با صدا کوک که داشت اسمم رو صدا میزد از خواب پریدم
کوک بالای سرم بود و سعی داشت بیدارم کنه
- یعنی انقدر خسته بودی که با آرایش و لباس عروس خوابیدی
+ الو کیه کوک چیه
کوک خنده ای کرد
- کسی زنگ نزده دختر جون بیدار شو فقط شامه
نیلا سر بلند کرد
+ چییی شام
- اره شام ولی اول پاشو لباستو عوض کن و آرایشتو پاک کن بعد شام
+ اهوم باشه فقط میشه به هانا یا یکی بگی بیاد زیپ لباسمو باز کنه هرکاری کردم نتونستم بازش کنم
- اِممم چیزه هانا نیست یعنی همه نیستن رفتن رفتن تو حیاط پشتی دارن تدارکات شام رو میچینن
خیلی طول میکشه تا برم صداش کنم خودت یه کاریش بکن فقط سریع
+ نمیشه هرکاری کردم باز نشد
- عاممم خب بیا خودم بازش کنم
+ چیییی
- چی نداره
بدنتو نگاه نمیکنم فقط یه دقیقه زیپتو باز میکنم و میرم
.............
× راستی تو با داداش کوکم دوستی
+ عاممم خب آره
× اگه مجبورت میکردن زن داداش کوک بشی چی اونموقع راضی بودی
+ این چه حرفیه که میزنی کوک مثل داداشم میمونه اصلا نمیتونم همچین چیزی رو تصور کنم
× باشه بابا فهمیدیم
از حرفای اون دختر کوچولو همش خندم میگرفت خیلی بامزه بود اصلا میدونی چه کاش با اون ازدواج میکردم حداقل از سوهو بهتره
وای حاجی فکرشو بکن ازدواج اجباری دوتا دختر 😅😅😅
چهقدر باحال میشدااا
همینجور تو فکر بودم که صدای تقه در اومد
+ بفرمایید
در باز شد کوک ظاهر شد
یه ساک دستش بود
- میگم نیلا جان اینا لباسایی که چند روز پیش گرفتیم واست که وقتی اومدی اینجا لباس داشته باشی همه رو هم خودم گرفتم و انتخاب کردم
حالا هر وقت گفتی بازم میبرمت لباس بخری
+ مرسی واقعا زحمت کشیدی کوک دستت درد نکنه
- دستم درد نمیکنه زحمتم نکشیدم دیگه هم نمیخواد بابت هرچیزی نمیخواد الکی سپاس گذاری کنی
+ باشه بازم ممنون
- نوچ
+ عام یعنی چیز خب اِم خدافظ
کوک از حرفم خنده ای کرد و روانیی نثارم کرد و از اتاق خارج شد
× خب خانم خانوما تنهات میزارم استراحت کنی
+ وای مرسی واقعا نیاز به استراحت داشتم
× باشه دیکه فعلا
+ فعلاا
هانا از اتاق رفت بیرون و رو تخت ولو شدم
به سه نرسید چشام رفت و خاموشییی
با صدا کوک که داشت اسمم رو صدا میزد از خواب پریدم
کوک بالای سرم بود و سعی داشت بیدارم کنه
- یعنی انقدر خسته بودی که با آرایش و لباس عروس خوابیدی
+ الو کیه کوک چیه
کوک خنده ای کرد
- کسی زنگ نزده دختر جون بیدار شو فقط شامه
نیلا سر بلند کرد
+ چییی شام
- اره شام ولی اول پاشو لباستو عوض کن و آرایشتو پاک کن بعد شام
+ اهوم باشه فقط میشه به هانا یا یکی بگی بیاد زیپ لباسمو باز کنه هرکاری کردم نتونستم بازش کنم
- اِممم چیزه هانا نیست یعنی همه نیستن رفتن رفتن تو حیاط پشتی دارن تدارکات شام رو میچینن
خیلی طول میکشه تا برم صداش کنم خودت یه کاریش بکن فقط سریع
+ نمیشه هرکاری کردم باز نشد
- عاممم خب بیا خودم بازش کنم
+ چیییی
- چی نداره
بدنتو نگاه نمیکنم فقط یه دقیقه زیپتو باز میکنم و میرم
.............
- ۶۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط