استاد کیم
استاد کیم
پارت اول:
ویو ا.ت:
با برخورد نور خورشید به صورتم از خواب نازم پاشدم و به سمت سرویس حرکت کردم بعد از مسواک زدن و کارای لازم از دسشویی در اومدم و به سمت پذیرایی رفتم توی پذیرایی یه نیم نگاهی به آشپزخونه انداختم که آجوما رو دیدم.
بعد از فوت مادرم آجوما عین یه مادر ازم مراقبت کرد من اون رو مثل مادرم میدیدم و هنوزم میبینم بعد از اینکه مادرم رو توی ۷ سالگی از دست دادم از یه دختر شاد و شنگول و برونگرا که با همه دوست میشد و اجتماعی بود تبدیل به یه دختر ساکت و آروم شدم که کلا ۲ دوست داره یکی یونا و یکی هم فلیکس زد اجتماع شدم و اتاقم رو به همه چیز ترجیح دادم بعد از مرگ مادرم پدرم منو مقصر مرگ مادرم میدونست چون مادرم بخاطر دفاع از من خودش رو فدا کرد....
حالا هرچی نمیخوام حرفی از گذشتم بزنم فقط اینکه اگه آجوما نبود منی هم وجود نداشت.
به سمتش رفتم و بهش سلام کردم که با مهربونی تمام جوابم رو داد
ا.ت:سلام آجوما صبحت بخیر
آجوما:سلام دختر خوشگلم صبح توام بخیر
ا.ت:یا آجوما لوسم نکن
آجوما:(خنده)
روی میز نشستم آجوما و بقیه خدمتکار ها داشتن میز رو میچیدن خواستم شروع به خوردن کنم که بابام رو دیدم که داشت از پله های عمارت پایین می اومد با دیدنش اشتهام کور شد.
سمت میز اومد و روبه روم نشست گفت
ب ا.ت:امتحان امروز رو که یادت نرفته درسته؟(سرد)
ا.ت:نه یادم نرفته پدر
ب ا.ت:خوبه ازت انتظار نمره ی بالا رو دارم وگرنه خودت میدونی چی میشه؟
ا.ت:بله پدر
ب ا.ت:با مدیر مدرسه هم حرف زدم اگه یکبار دیگه توی مدرسه دعوا کنی من میدونم و تو
ا.ت:دیگه تکرار نمیشه
ب ا.ت:خوبه!
فلش بک به مدرسه:
ویو ا.ت:
به سمت کلاس حرکت کردم که با دیدن یونا از حرکت وایستادم.
به سمتم اومد
یونا:واییییی دختر خیلی وقت بود ندیده بودمت
ا.ت:دلم برات تنگ شده بود
یونا:راستی بیا بریم سرکلاس الانه که استاد بیاد
ا.ت:اوکی بریم.
با یونا رفتیم به سمت کلاس و وارد شدیم که یهو یونجون جلوی چشمام ظاهر شد
یونجون:بیب دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:یونجون برو کنار حوصله ی تو یکی رو ندارم
یونجون:چرا نمیفهمی ا.ت من دوست دارم
ا.ت:ولی من ندارم اذیتم نکن!
از کنارش رد شدم که یونا دنبالم اومد
یونا:دختر چرا اینطوری میکنی خب پسره میگه دوست داره بعد تو اینجوری رفتار میکنی....
ا.ت:یونا تو رفیق منی یا اون پسره ی عوضی بسه دیگه نمیخوام یه کلمه هم دربارهی اون پسره ی عنتر بشنوم
یونا:اوکی دیگه چرا اعصبانی میشی
با یونا به سمت کلاس رفتیم و سر جاهامون نشستیم که یه دختر اومد توی کلاس و گفت که معلم تاریخمون عوض شده و نمیدونم میگن خیلی جذابه و از این حرفا
واقعا این دخترا رو درک نمیکنم
زیاد توجه نکردم که سرمو گذاشتم روی میز که کم،کم خوابم برد بین خواب و بیداری بودم که یهو.....
ببخشید یکم دیر شد.
شرطا:۲۰ تا لایک
۱۰ تا کامنت
پارت اول:
ویو ا.ت:
با برخورد نور خورشید به صورتم از خواب نازم پاشدم و به سمت سرویس حرکت کردم بعد از مسواک زدن و کارای لازم از دسشویی در اومدم و به سمت پذیرایی رفتم توی پذیرایی یه نیم نگاهی به آشپزخونه انداختم که آجوما رو دیدم.
بعد از فوت مادرم آجوما عین یه مادر ازم مراقبت کرد من اون رو مثل مادرم میدیدم و هنوزم میبینم بعد از اینکه مادرم رو توی ۷ سالگی از دست دادم از یه دختر شاد و شنگول و برونگرا که با همه دوست میشد و اجتماعی بود تبدیل به یه دختر ساکت و آروم شدم که کلا ۲ دوست داره یکی یونا و یکی هم فلیکس زد اجتماع شدم و اتاقم رو به همه چیز ترجیح دادم بعد از مرگ مادرم پدرم منو مقصر مرگ مادرم میدونست چون مادرم بخاطر دفاع از من خودش رو فدا کرد....
حالا هرچی نمیخوام حرفی از گذشتم بزنم فقط اینکه اگه آجوما نبود منی هم وجود نداشت.
به سمتش رفتم و بهش سلام کردم که با مهربونی تمام جوابم رو داد
ا.ت:سلام آجوما صبحت بخیر
آجوما:سلام دختر خوشگلم صبح توام بخیر
ا.ت:یا آجوما لوسم نکن
آجوما:(خنده)
روی میز نشستم آجوما و بقیه خدمتکار ها داشتن میز رو میچیدن خواستم شروع به خوردن کنم که بابام رو دیدم که داشت از پله های عمارت پایین می اومد با دیدنش اشتهام کور شد.
سمت میز اومد و روبه روم نشست گفت
ب ا.ت:امتحان امروز رو که یادت نرفته درسته؟(سرد)
ا.ت:نه یادم نرفته پدر
ب ا.ت:خوبه ازت انتظار نمره ی بالا رو دارم وگرنه خودت میدونی چی میشه؟
ا.ت:بله پدر
ب ا.ت:با مدیر مدرسه هم حرف زدم اگه یکبار دیگه توی مدرسه دعوا کنی من میدونم و تو
ا.ت:دیگه تکرار نمیشه
ب ا.ت:خوبه!
فلش بک به مدرسه:
ویو ا.ت:
به سمت کلاس حرکت کردم که با دیدن یونا از حرکت وایستادم.
به سمتم اومد
یونا:واییییی دختر خیلی وقت بود ندیده بودمت
ا.ت:دلم برات تنگ شده بود
یونا:راستی بیا بریم سرکلاس الانه که استاد بیاد
ا.ت:اوکی بریم.
با یونا رفتیم به سمت کلاس و وارد شدیم که یهو یونجون جلوی چشمام ظاهر شد
یونجون:بیب دلم برات تنگ شده بود
ا.ت:یونجون برو کنار حوصله ی تو یکی رو ندارم
یونجون:چرا نمیفهمی ا.ت من دوست دارم
ا.ت:ولی من ندارم اذیتم نکن!
از کنارش رد شدم که یونا دنبالم اومد
یونا:دختر چرا اینطوری میکنی خب پسره میگه دوست داره بعد تو اینجوری رفتار میکنی....
ا.ت:یونا تو رفیق منی یا اون پسره ی عوضی بسه دیگه نمیخوام یه کلمه هم دربارهی اون پسره ی عنتر بشنوم
یونا:اوکی دیگه چرا اعصبانی میشی
با یونا به سمت کلاس رفتیم و سر جاهامون نشستیم که یه دختر اومد توی کلاس و گفت که معلم تاریخمون عوض شده و نمیدونم میگن خیلی جذابه و از این حرفا
واقعا این دخترا رو درک نمیکنم
زیاد توجه نکردم که سرمو گذاشتم روی میز که کم،کم خوابم برد بین خواب و بیداری بودم که یهو.....
ببخشید یکم دیر شد.
شرطا:۲۰ تا لایک
۱۰ تا کامنت
- ۷.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط