فردا صبح میشه
فردا صبح میشه
تلفن زنگ میخوره
آنیا میخواد برداره
دامیان: نه ... وایسا خدمتکار برداره
بعد چند دقیقه گوشی رو میدن به دامیان
دامیان بعد چند دقیقه قطع میکنه: آنیا...لباس های مدرسه رو داری.؟
آنیا: امپراطوری؟
دامیان به نشان تایید سر تکون میده
آنیا: اره. چطور؟
دامیان: امروز ساعت ۸ جشن داریم
آنیا: چیی؟؟
دامیان محکم به سرش میزنه: نمیدونم.....کل بچه هارو جمع کردن.
انیا: .آنیا از تمام اون بچه ها غیر بکی و یه دو نفر دیگه متنفره.....
دامیان: ــــــــ
آسامی درو محکم باز میکنه: هییییی مامان بابا منم ببریییینننن
دامیان: ببخشید عزیزم ولی تو و ایتسوکی باید خونه باشید.
آسامی: پس من میرم پیش هیروشی....
دامیان: نخیررررررررررررررر حالا که اینطور شد گوشی تون هم میگیرممممممم
آنیا: حق با باباست
آسامی: ماااامانننن
ساعت 8 شبه
اونجا یه پارتیه.
همه فرم امپراطوری رو دارن.
اونجا با دوستای قدیمی شون روبه رو میشن
(اون دوستایی که داخل مانگا بودن)
اون دختر عینکیه: هی ..... شما دو تا دوست پسر و دوست دختر هم شدید ؟؟؟؟
بکی: اسکل هنوز خبر ندارع
یکی از پسر ها: اره... از دنیا عقبه
آنیا: عاممممم
دختره عینکی: چی؟ مگه چیه
دامیان: ستون ما. ازدواج کردیم....
دختر عینکی: جدیییییییی؟؟؟؟؟ از کی؟
آنیا: نمیدونم ۱۷ سال ؟ یا ۱۰ سال؟
همه پریدن هوا(جز بکی): چییییییییی؟
دامیان: دو تا بچه داریم .... کافی نیست؟
یکی از پسرا: دزموند. زن آینده. منو دز....
دامیان یه جوراب کرد تو دهن یکی از پسرا
آنیا و بکی و اینا همه خندیدن
دامیان: با زنم شوخی نکن
پسری که جوراب تو دخنشه: نسخیخیخثم...یحصخیحیحیح
آنیا: شنل بهم میاد؟؟؟؟؟؟
همه: اره ... و فلان.
دامیان: مثل ماه شدی.......
و میبوسش
دختر عینکی: عیو....
یکی از پسرا: نمیتونم نگاه کنم...... قلبم به رنج میاد.......
بکی دست به سینه: عالیه آنیا ..... بلاخره.... روز موعود رسید..
«
تلفن زنگ میخوره
آنیا میخواد برداره
دامیان: نه ... وایسا خدمتکار برداره
بعد چند دقیقه گوشی رو میدن به دامیان
دامیان بعد چند دقیقه قطع میکنه: آنیا...لباس های مدرسه رو داری.؟
آنیا: امپراطوری؟
دامیان به نشان تایید سر تکون میده
آنیا: اره. چطور؟
دامیان: امروز ساعت ۸ جشن داریم
آنیا: چیی؟؟
دامیان محکم به سرش میزنه: نمیدونم.....کل بچه هارو جمع کردن.
انیا: .آنیا از تمام اون بچه ها غیر بکی و یه دو نفر دیگه متنفره.....
دامیان: ــــــــ
آسامی درو محکم باز میکنه: هییییی مامان بابا منم ببریییینننن
دامیان: ببخشید عزیزم ولی تو و ایتسوکی باید خونه باشید.
آسامی: پس من میرم پیش هیروشی....
دامیان: نخیررررررررررررررر حالا که اینطور شد گوشی تون هم میگیرممممممم
آنیا: حق با باباست
آسامی: ماااامانننن
ساعت 8 شبه
اونجا یه پارتیه.
همه فرم امپراطوری رو دارن.
اونجا با دوستای قدیمی شون روبه رو میشن
(اون دوستایی که داخل مانگا بودن)
اون دختر عینکیه: هی ..... شما دو تا دوست پسر و دوست دختر هم شدید ؟؟؟؟
بکی: اسکل هنوز خبر ندارع
یکی از پسر ها: اره... از دنیا عقبه
آنیا: عاممممم
دختره عینکی: چی؟ مگه چیه
دامیان: ستون ما. ازدواج کردیم....
دختر عینکی: جدیییییییی؟؟؟؟؟ از کی؟
آنیا: نمیدونم ۱۷ سال ؟ یا ۱۰ سال؟
همه پریدن هوا(جز بکی): چییییییییی؟
دامیان: دو تا بچه داریم .... کافی نیست؟
یکی از پسرا: دزموند. زن آینده. منو دز....
دامیان یه جوراب کرد تو دهن یکی از پسرا
آنیا و بکی و اینا همه خندیدن
دامیان: با زنم شوخی نکن
پسری که جوراب تو دخنشه: نسخیخیخثم...یحصخیحیحیح
آنیا: شنل بهم میاد؟؟؟؟؟؟
همه: اره ... و فلان.
دامیان: مثل ماه شدی.......
و میبوسش
دختر عینکی: عیو....
یکی از پسرا: نمیتونم نگاه کنم...... قلبم به رنج میاد.......
بکی دست به سینه: عالیه آنیا ..... بلاخره.... روز موعود رسید..
«
- ۱۴۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط