{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:2۲
بخش اول
یک هفته بعد
ویو هیونجین
الان یک هفته از موقعی که هیونا مرخص شده بود میگذره و الان حالش خیلی بهتره ولی مامان و بابا باید به یه سفر کاری میرفتن خیلی وقت بود که سفرشون و به خاطر هیونا عقب انداخته بودن ولی الان چاره جز اینکه برن نداشتن
بابا گفت که کارشون یک ماه طول میکشه و الان فکر کنم بهترین وقته که احساساتم و به هیونا بگم
چند روز بعد
ویو هیونا
چند روزی میشه که مامان و بابا رفتن و امروز قرار شد که با بچه ها بریم بیرون تا شام بخوریم
بعد از اینکه آماده شدم رفتم پائین که دیدم هیونجین هم آماده شده و منتظرمه
هیونا:(بریم؟)
هیونجین:(بریم)
رستوران
چان:(وایییییی چقدر میگذره از وقتی که دور هم جمع شدیم)
هان:(دقیقا بعد از اون اتفاقی که افتاد حال هممون خراب شد)
فلیکس:(حالا که به خوبی گذشت بیاین فراموشش کنیم)
لینو:(راستی لونا چی شد؟)
هیونجین:(هیچی الان داخل زندانه ولی نمیدونم چند سال براش بریدن)
لینو:(آهااان ولی حقشه)
هیونجین:(اوهوم)
بعد از اینکه شام و خوردیم پسرا تصمیم گرفتن که یکم مست کنن ولی خب میدونستم که هیونجین ظرفیتش زیاده و زود مست نمیشه
هیونا:(هیون مستی؟)
هیونجین:(معلومه که نه!)
هیونجین:(بهتره دیگه ما بریم دیروقته!)
چان:(باشه داخل راه مواظب باشید)
هیونجین:(باشه،خدافظ)
داخل راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
خونه
خیلی خسته بودم پس بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم حرکت کردم که هیون دستم و کشید من و بین خودش و دیوار حبس کرد
هیونا:(هیون؟)
هیونا:(هیون ولم کن تو الان مستی!)
هیونجین:(مست؟از همیشه هوشیار ترم!)
بعد بدون مقدمه لباش و روی لبام گذاشت
توی شوک بودم تا به خودم اومدم به عقب هولش دادم
هیونا:(هیون!داری چیکار میکنی؟)
هیونجین:(هیونا فقط به حرفام گوش کن باشه؟)
هیونجین:(هیونا من...من دوست دارم)
هیونا:(چییییی؟)
هیونجین:(میدونم هیونا،ولی من تو رو به چشم خواهرم نمیبینم هیونا،تو برام یه چیزی فراتر از خواهری،عاشقتم!عاشق تر از اون چیزی که فکرشو بکنی،درسته ما خواهر و برادریم،ولی ما خواهر و برادر واقعیه هم نیستیم!ما از نظر قانونی و خونی هیچ ربطی به هم نداریم!پس چه اشکالی داره که با هم باشیم؟)
هیونا:(هیون ولی...ولی پس مامان و بابا چی میشه؟)
هیونجین:(مامان و بابا رو قول میدم خودم راضی کنم تو فقط به من بگو که دوسم داری یا نه؟)
هیونا:(من...منم...دوست دارم)
بعد از اینکه این حرف و زدم هیون بدون هیچ مکثی لباش و روی لبام گذاشت و با ولع شروع به بوسیدنم کرد و منم همراهیش کردم
در همین حین من و بغل کرد و به طرف اتاقش برد
من و روی تخت گذاشت و روم خیمه زد و شروع کرد به بوسیدنم
بعد از چند دقیقه که نفس کم آوردیم از لبام دست کشید و به سمت گردنم رفت و مارک های پررنگی روی گردنم گزاشت و بعد از اون کنار گوشم زمزمه کرد:(عاشقتم!)
لبخندی زدم و گفتم:(منم)
اومد و کنارم خوابید و من و توی آغوشش فرو برد
فردا صبح
ویو هیونجین چشام و باز کردم و هیونا رو توی بغلم دیدم الان دیگه مال خودم بود کاملا مال خودم اونقدر خوشحال بودم که نمیتونستم این خوشحالی رو وصف کنم
موهاش و از روی صورتش کنار زدم که هیونا چشماش و باز کرد
هیونا:(صبح بخیر)*لبخند*
هیونجین:(صبح بخیر عزیز دلم)*لبخند*
از روی تخت پاشدم و رو به هیونا کردم و گفتم:(تا تو آماده میشی منم صبحانه رو آماده میکنم)*لبخند*
هیونا:(باشه)*لبخند*
به سمت پایین حرکت کردم و یه میز رنگارنگ چیدم
بعد از صبحانه کل روز و تصمیم گرفتم با هیونا وقت بگذرونم چون روز تعطیل بود
حالا شب شده بود و با هم داشتیم فیلم نگاه میکردیم
هیونجین:(هیونا بیا بشین اینجا)*اشاره به پاهاش*
هیونا:(چیییی؟)
هیونجین:(اینقدر عجیبه؟)
هیونا:(آمممم خب نه)
هیونا پاشد و روی پاهای هیونجین نشست
سرم و توی گودی گردن هیونا فرو بردم
هیونجین:(موهات بوی وانیل میده،بیشتر از هر چیزی دوسش دارم)*لبخند*
هیونجین:(میدونی خیلی دوست دارم نه؟)
هیونا:(آره میدونم)
هیونا برگشت و یه بوسه ریز روی لبم گذاشت
هیونجین:(همین؟)
هیونا:(چی همین؟)
هیونجین:(این که خیلی کم بود بیشتر میخوام)*قیافش و مظلوم کرد*
هیونا خندید و گفت:(شبیه بچه ها شدی)
هیونجین:(حالا نمیخوای به این بچه کوچولو بوس بدی؟)
هیونا کامل چرخید و لباش و روی لبام گذاشت طولی نکشید که کنترل بوسه رو دست گرفتم اول لب پایینش و مکیدم و بعدشم لب بالاش و بعد از اینکه از لبش گاز ریزی گرفتم ازش جدا شدم بلندش کردم و به سمت اتاق حرکت کردم[پارت اس*مات داخل کامنتا]
اینم پارت ۲۲💋
قراره این رمان و زودتر تموم کنم چون میخوام یه رمان قشنگتر براتون بزارم😊
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
دیدگاه ها (۳۳)

رمان راز ناشناخته part:۲۲بخش دومفردا صبحچشمام و باز کردم و ب...

سولی:)💔با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞 ...

هیچی تموم شد پیدا کردم فردا خواستگاریمه همتونم دعوتید💆‍♀️💃با...

این آهنگ و به شدت میپرستم🛐🛐🛐با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی ...

رمان راز ناشناخته part:۲۰ویو هیونجینهیونجین:(هیونااااا،خواهش...

رمان راز ناشناخته part:۴ویو هیونا بعد از اینکه فیلم و تموم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط