{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه شب کل خونواده دور هم جمع شده بودیم داشتیم تلویزیون مید

یه شب کل خونواده دور هم جمع شده بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم
که یهو یه بچه رو نشون داد که پستونک دهنش بود،
بابام یهو زد زیر خنده! گفتم چرا میخندی؟
گفت یاد بچگیات افتادم، هر وقت گریه می کردی،
شست پامو می کردم تو حلقت
چون شور بود خوشت میومد، ساکت میشدی!
دیدگاه ها (۲)

ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﭼﺎﺩر مامانمو ﺳﺮﻡ ﻛﺮﺩمﻭﺍﺳﻪ ﺧﻨﺪﻩ،ﻳﻬﻮ ﻣﺎمانم ﺗﺎ ﻣﻨﻮ ...

هہ...عِیب نداره اگہ امرۅز هیشکے تولدمۅ تبریڪ نگڣ بِم...........

حیف نون ۱۸سال از ازدواجش میگذشته و بچه نداشته ازش میپرسن چرا...

قبض تلفن از هر دری که بیاد تو...ادب پدرخانواده از همون در می...

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

I'm not jealous part ۲۹به سختی لای پلکامو باز کردم احساس کرد...

Enemys Embrsce [ part ۲۲ ]

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط