در وطنم روزی می رسد که تو با خیال راحت در کنار دریا بدوی
در وطنم روزی می رسد که تو با خیال راحت در کنار دریا بدوی ...
موهایت را بعد از سال ها به دست باد بسپاری ...
احساس کنی باد و آفتاب را ، وقتی به تنت می خورند ... نگاه ناپاک به تو نباشد ...
کلماتی زمخت در کنار گوشت زمزمه نشود......تو را هرزه نخوانند به خاطر لباست ...
،
اگر آن روز دیـــــر بود ...
اگر پوستت چروک شد ...
اگر موهایت سفید شد ...
اگر دیگر پاهایت توان گذشته را نداشتند ...
اگر الان مو به تنت سیخ شد ... ناراحت نباش ...
می توانی بر نیمکتی بنشینی با عصایی در دست ...
دخترت را نگاه کنی ...
که...
در کنار ساحل می دود ، باد را لمس می کند ، آفتاب را حس ، امنیت را تجربه
موهایت را بعد از سال ها به دست باد بسپاری ...
احساس کنی باد و آفتاب را ، وقتی به تنت می خورند ... نگاه ناپاک به تو نباشد ...
کلماتی زمخت در کنار گوشت زمزمه نشود......تو را هرزه نخوانند به خاطر لباست ...
،
اگر آن روز دیـــــر بود ...
اگر پوستت چروک شد ...
اگر موهایت سفید شد ...
اگر دیگر پاهایت توان گذشته را نداشتند ...
اگر الان مو به تنت سیخ شد ... ناراحت نباش ...
می توانی بر نیمکتی بنشینی با عصایی در دست ...
دخترت را نگاه کنی ...
که...
در کنار ساحل می دود ، باد را لمس می کند ، آفتاب را حس ، امنیت را تجربه
- ۶۵۴
- ۳۱ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط