{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باد سردی وزید. از سمت جنگل سایه، صدایی شبیه نجواهای دوردس

باد سردی وزید. از سمت جنگل سایه، صدایی شبیه نجواهای دوردست به گوش رسید.

و در عمق آب، آن زخم سیاه… یک پله دیگر باز شد.

بومگیو به یونجون نگاه کرد. ترس در چشمانش بود— اما چیزی دیگر هم بود. تصمیم.

“پس باید قبل از اون کامل بشیم.”

رشته‌ی سرخ میانشان درخشید.

و دوردست، جایی در تاریکی، چیزی بیدار شد.

همان‌طور که بومگیو گفت «باید قبل از اون کامل بشیم»، زمین زیر پایشان لرزید و موجی از نورِ سرد از دل رودخانه بالا زد.

یونجون بازوی بومگیو را گرفت و او را یک قدم عقب کشید.

“الان نه—!” صدایش از ترس و عجله آمیخته بود. “پیوند داره واکنش نشون می‌ده.”

اما بومگیو دیگر فقط ترسیده نبود. چیزی درونش، چیزی که تا آن لحظه خوابیده بود، به‌زور بیدار شده بود.

گرمایی در سینه‌اش پیچید، مثل شعله‌ای کوچک که نمی‌خواست خاموش شود.

“اگه فرار کنیم، اون چیز بزرگ‌تر می‌شه.”

نگاهش روی آب خیره ماند. “باید بفهمیم چطوری کار می‌کنه.”

یونجون لحظه‌ای ساکت ماند. بعد آهسته گفت:

“تو خیلی زود داری شبیه یک شاهزاده‌ی نورِ واقعی حرف می‌زنی.”

بومگیو اخم کوچکی کرد، ولی گوشه‌ی لبش بالا رفت. “یعنی این خوبه یا بده؟”

“برای من؟” یونجون نگاهش را از او دزدید. “نمی‌دونم.”

همان لحظه، ترک ظریف روی رشته‌ی سرخ، مثل شیشه‌ای که بیشتر فشار دیده باشد، روشن‌تر شد.

بومگیو با وحشت نفسش را برید. “یونجون—!”

صدای خُرد شدن چیزی، خیلی آرام، در هوا پیچید.

نه از بیرون، بلکه از درون پیوند.

بعد ناگهان، تصویری وارد ذهن بومگیو شد.

کاخ نور.

تالار بزرگ.

پدرش با چهره‌ای سخت و رنگ‌پریده، در برابر پنجره ایستاده بود.

و پشت سرش… دو نگهبان، که زیر لب نامی را با ترس می‌گفتند:

“خلأ.”

بومگیو تکان خورد. “پدرم…؟”

یونجون سریع گفت: “تو چی دیدی؟”

“کاخ…” بومگیو با تته‌پته جواب داد. “پدرم… و خلأ.”

یونجون رنگش پرید. “یعنی اون به قصر نور هم رسیده.”

باد شدیدی پیچید. آب رودخانه تیره و روشن را با هم بالا آورد.

از میان مه، سایه‌ای بلند و نامشخص پدیدار شد.

نه انسان بود، نه حیوان— فقط شکلِ گرسنه‌ای از تاریکی که آرام جلو می‌آمد.

بومگیو عقب رفت. “این دیگه چیه؟”

یوگو دیگر نبود که جواب بدهد.

فقط صدایی در ذهن هر دو پیچید— صدای همان رودخانه، یا شاید خودِ پیوند:

«وقتی رشته ترک بردارد، راهِ خلأ باز می‌شود.»

یونجون شمشیرش را که تا آن لحظه پنهان کرده بود بیرون کشید. فلز تیره‌اش در نور کدر ماه برق زد.

“بومگیو، پشت من بمون.”

اما بومگیو دیگر نمی‌خواست پشت کسی بماند.

دستش را بالا آورد؛ نور سفید از کف دستش جوشید.

برای اولین بار، رشته‌ی سرخ میان آن دو، نه فقط می‌درخشید— بلکه به نور پاسخ می‌داد.

بومگیو با صدایی لرزان اما محکم گفت:

“نه. کنار هم.”

یونجون برای یک لحظه به او خیره ماند. بعد نگاهش نرم شد.

“کنار هم.”

آن‌ها هم‌زمان یک قدم جلو رفتند.

سایه‌ی مقابل‌شان دهان گشود، و از درون آن، نسیمی یخ‌زده بیرون زد که بوی فراموشی می‌داد.

و درست پیش از آن‌که تاریکی به آن‌ها برسد، رشته‌ی سرخ میانشان ناگهان از هم باز شد—

نه پاره، نه شکسته—

بلکه به دو شاخه‌ی درخشان تقسیم شد.

یک شاخه در دست بومگیو ماند.

شاخه‌ی دیگر دور شمشیر یونجون پیچید.

بومگیو با ناباوری نگاه کرد. “این…”

یونجون آرام گفت: “یعنی پیوند داره شکل واقعی‌ش رو پیدا می‌کنه.”

سایه حمله کرد.

نور و تاریکی با هم برخورد کردند و رودخانه از شدت آن لرزید.

و در همان لحظه، از دوردست قصر نور، آتشی سرخ در آسمان روشن شد.


سلامم دلم واستون تنگ شده بود 🫠
من كل فيک رو توى نوت گوشيم نوشتم و قراره زود زود پارت بذارم چون تنها كارى كه بايد بكنم كپى كرد و پست كردنشه😃🌷
و قراره يه فيک ديگه شروع كنم كه خيلى واسش ذوق دارم ))
دیدگاه ها (۴)

برخورد سایه با انرژی آن‌ها، صدایی شبیه به برخورد شیشه با سنگ...

بومگیو حس کرد صورتش از گرما گل انداخته است. او دیگر از این ن...

«سال‌ها پیش، نیرویی قدیمی بیدار شد… نیرویی که نه به نور تعلق...

محفل؟

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط