بومگیو حس کرد صورتش از گرما گل انداخته است. او دیگر از ای
بومگیو حس کرد صورتش از گرما گل انداخته است. او دیگر از این نزدیکی فرار نمیکرد. سرش را کمی جلوتر برد و پیشانیاش را به پیشانی یونجون تکیه داد. چشمانش را بست و اجازه داد انرژیِ رشتهی سرخ بین آنها جاری شود؛ نه برای مبارزه، بلکه برای درکِ عمیقترِ وجودِ یکدیگر.
در آن لحظه، بومگیو همه چیز را حس کرد: غمِ تنهاییِ یونجون، سنگینیِ باری که پدرش روی دوش او گذاشته بود، و اشتیاقِ نهانش برای بودن در کنار کسی که مثل خودش، اسیرِ سرنوشت بود.
یونجون آرام دستش را روی کمر بومگیو گذاشت و او را کمی به خود نزدیکتر کرد.
“بومگیو… اگه دنیا واقعاً بخواد ما رو از هم جدا کنه، یا اگه این پیوند به جای آزادی، زنجیرِ ما باشه…”
بومگیو چشمانش را باز کرد و در چشمان یونجون خیره شد.
“اونوقت ما زنجیرها رو میشکنیم. با هم.”
یونجون لبخندی زد—لبخندی که بومگیو تا به حال در هیچکدام از رویاهایش ندیده بود. یک لبخندِ واقعی.
“پس تا وقتی که اون سایهها دوباره برگردن… میتونیم همینجا بمونیم؟ فقط… برای چند لحظه؟”
بومگیو سرش را به نشانهی موافقت تکان داد و یونجون را محکمتر گرفت. صدایِ زمزمهوارِ رودخانه زیر نورِ ماهگرفتگی، تنها شاهدِ پیوندی بود که داشت از یک “تکلیف سیاسی”، به چیزی بسیار شیرینتر و خطرناکتر تبدیل میشد.
اما بیرون از آن حبابِ کوچکِ آرامش، در تاریکیِ مطلقِ جنگل،
چیزی سایهوار داشت با کنجکاوی به آنها نگاه میکرد.
خلأ بیدار شده بود، و حالا میدانست که قلبهای این دو، دیگر متعلق به پادشاهیهایشان نیست؛ آنها متعلق به یکدیگر بودند.
در آن لحظه، بومگیو همه چیز را حس کرد: غمِ تنهاییِ یونجون، سنگینیِ باری که پدرش روی دوش او گذاشته بود، و اشتیاقِ نهانش برای بودن در کنار کسی که مثل خودش، اسیرِ سرنوشت بود.
یونجون آرام دستش را روی کمر بومگیو گذاشت و او را کمی به خود نزدیکتر کرد.
“بومگیو… اگه دنیا واقعاً بخواد ما رو از هم جدا کنه، یا اگه این پیوند به جای آزادی، زنجیرِ ما باشه…”
بومگیو چشمانش را باز کرد و در چشمان یونجون خیره شد.
“اونوقت ما زنجیرها رو میشکنیم. با هم.”
یونجون لبخندی زد—لبخندی که بومگیو تا به حال در هیچکدام از رویاهایش ندیده بود. یک لبخندِ واقعی.
“پس تا وقتی که اون سایهها دوباره برگردن… میتونیم همینجا بمونیم؟ فقط… برای چند لحظه؟”
بومگیو سرش را به نشانهی موافقت تکان داد و یونجون را محکمتر گرفت. صدایِ زمزمهوارِ رودخانه زیر نورِ ماهگرفتگی، تنها شاهدِ پیوندی بود که داشت از یک “تکلیف سیاسی”، به چیزی بسیار شیرینتر و خطرناکتر تبدیل میشد.
اما بیرون از آن حبابِ کوچکِ آرامش، در تاریکیِ مطلقِ جنگل،
چیزی سایهوار داشت با کنجکاوی به آنها نگاه میکرد.
خلأ بیدار شده بود، و حالا میدانست که قلبهای این دو، دیگر متعلق به پادشاهیهایشان نیست؛ آنها متعلق به یکدیگر بودند.
- ۱.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط