{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین امید من

«آخرین امید من»

اتاق تمرین ساکت و خالی بود، فقط نور ملایم چراغ‌های سقفی فضای آرامی ایجاد کرده بود. تهیونگ بی‌اختیار نگاهش به سمت پنجره‌ای که رو به حیاط مدرسه بود چرخید، انگار امید داشت کوک رو اونجا ببینه جیمین با یک آه بلند کیفش را روی زمین گذاشت.

جیمین: بازم شروع شد... واقعاً نمی‌دونم چطور می‌تونی عاشق کسی بشی که همیشه بچه‌های کوچیک‌تر رو اذیت می‌کنه. یادته هفته پیش چه بلایی سر تهیون آورد؟

تهیونگ: (با صدایی آرام ولی محکم) می‌دونم... ولی من یه چیز دیگه تو چشاش دیدم. یه روز تو کتابخونه تنها بود، داشت یه کتاب شعر می‌خوند. اون لحظه اصلاً شبیه خودش نبود.

جیمین: (با تعجب) کوک؟ کتاب شعر؟ مطمئنی تب نداشتی؟

ناگهان در اتاق تمرین با صدای بلندی باز شد. هر دو به طرف در چرخیدند. کوک با همان حالت همیشگی‌اش، شلوار جین پاره و ژاکت مشکی، در آستانه در ایستاده بود. نگاه سردش مستقیم به تهیونگ دوخته شد.

کوک: (با صدایی خشن) شما دو تا اینجا چکار می‌کنید؟ این اتاق برای امروز رزرو شده.

جیمین: (با اضطراب) ما... ما گروه رقصیم، همیشه این ساعت اینجا تمرین می‌کنیم.

کوک چند قدم به داخل آمد. تهیونگ احساس کرد قلبش می‌خواهد از سینه بیرون بزنه نزدیک‌تر که شد، تهیونگ متوجه باندپیچی که دور دست راست کوک بود شد.تهیونگ بچه ای نبود که فضولی کنه ولی میتونست برا عشق پنهونی که نسبت به اون داشت هر کاری کنه
تهیونگ: (بی‌اختیار) دستت چی شده ؟ باز موقع اذیت کردن اون بچه های بی گناه آسیب دیده حیف اونا که دست تو بهشون خورده

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. جیمین با نگرانی به دوستش نگاه کرد. کوک اخم کرد، اما این بار نگاهش کمی نرم‌تر به نظر می‌رسید.

کوک :اوه میبینم که یکی اینجا دل و جیگر پیدا کرده

تهیونگ: (با شجاعت غیرمنتظره) هه فک نکن ادم مهمی هستی که جلوت زانو بزنم و طلب ببخشش کنم

جیمین چشم‌گرداند به تهیونگ، انگار می‌خواست بگوید «دیوونه شدی؟». اما اتفاق عجیبی افتاد. گوشه لب کوک برای یک لحظه بالا رفت، چیزی شبیه به لبخند، اما خیلی سریع ناپدید شد.

کوک: (رو به جیمین) تو برو بیرون. می‌خوام با دوستت صحبت کنم.

جیمین می‌خواست اعتراض کنه نمیخواست دوستش رو با اون قلدر تنها بزاره ، اما نگاه تهیونگ که پر از اطمینان بود ، او را متوقف نکرد ولی با اکراه از اتاق خارج شد و در را نیمه‌باز گذاشت.

حالا تنها اونها دو نفر در اتاق بودند. کوک به پنجره نزدیک شد و پشتش را به تهیونگ کرد.

کوک: چرا اینقدر به من نگاه می‌کنی؟ مثل بقیه ازم نمی‌ترسی؟

تهیونگ: (با صدایی مطمئن گفت )هه یکم پیش که گفتم ازت نمیترسم چون آدم مهمی نیستی

کوک به آرامی برگشت. نگاهش دیگر خشن نبود، بلکه حاوی چیزی شبیه به کنجکاوی و حیرت بود.

کوک: تو عجیبی... اسمت چیه؟

تهیونگ: تهیونگ... کیم تهیونگ.

کوک: (با تأمل) تهیونگ... خوبه

در همان لحظه، صدای نامجون، هم گروهیش ، از راهرو به گوش رسید: «کیه اونجا؟ چرا در بازه؟»

کوک سریع به سمت در رفت. در حالی که از اتاق خارج می‌شد، برگشت و یک لحظه به تهیونگ نگاه کرد. این بار آن نگاه بدون خشم بود، شاید حتی کمی ملایم
در بسته شد و تهیونگ تنها موند واقعا خیلی پشیمون بود که اون حرف ها رو زده بود چون واقعا کوک برا تهیونگ خیلی مهم بود و حس تاسف داشت که اون حرف ها رو به اون پسر تتو دار زده بود ولی از یه طرف توی شک بود که چرا کوک کاری به حاظر جوابی اون نکرده بود
دیدگاه ها (۱)

بعد از مدت های زیاد با یه فیک جدید اومدم براتون امیدوارم حما...

خوشگلای من من فعالیتم رو از ویسگون تموم کردم و تو سروش فعالی...

آلفا خوشتیپ من پارت سوم کوک : نمی خوام ولم کن ( با گریه ) ته...

آلفا خوشتیپ من پارت دومویو راوی : بعد اینکه جیمین رفت خونه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط