.
.
صورت سرد و بی جانم را به شیشه ی سردترِ بُخار گرفته چسبانده ام
موسیقی آرام و آشنایی گوشم را به بازی گرفته...
ذهنم مُشَوش شده از طنینی که با روح و جانم بازی میکند
آشناست به اندازه ی خاطراتِ روزهایی که مُرده اند
دیگر نیستند،
و نخواهند بود...
و یادشان اما، دَمار از روزگارِ آدم در می آورد
طوریکه تمامِ زندگیِ آدم درد میکند
و نبضِ احساست دیگر هرگز نمیزند
و شریان های قلبت از درون میترکد و خونریزی میکند...
و اما چشم هایت...
چشم هایت، همیشه خیره است...
خیره به راهی که از آن هیچ رهگذری که بوی خاطراتت را بدهد عبور نخواهد کرد...
رضوان_کردی
.
.
.
صورت سرد و بی جانم را به شیشه ی سردترِ بُخار گرفته چسبانده ام
موسیقی آرام و آشنایی گوشم را به بازی گرفته...
ذهنم مُشَوش شده از طنینی که با روح و جانم بازی میکند
آشناست به اندازه ی خاطراتِ روزهایی که مُرده اند
دیگر نیستند،
و نخواهند بود...
و یادشان اما، دَمار از روزگارِ آدم در می آورد
طوریکه تمامِ زندگیِ آدم درد میکند
و نبضِ احساست دیگر هرگز نمیزند
و شریان های قلبت از درون میترکد و خونریزی میکند...
و اما چشم هایت...
چشم هایت، همیشه خیره است...
خیره به راهی که از آن هیچ رهگذری که بوی خاطراتت را بدهد عبور نخواهد کرد...
رضوان_کردی
.
.
.
- ۳۶۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط