{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
صورت سرد و بی جانم را به شیشه ی سردترِ بُخار گرفته چسبانده ام
موسیقی آرام و آشنایی گوشم را به بازی گرفته...
ذهنم مُشَوش شده از طنینی که با روح و جانم بازی میکند
آشناست به اندازه ی خاطراتِ روزهایی که مُرده اند
دیگر نیستند،
و نخواهند بود...
و یادشان اما، دَمار از روزگارِ آدم در می آورد
طوریکه تمامِ زندگیِ آدم درد میکند
و نبضِ احساست دیگر هرگز نمیزند
و شریان های قلبت از درون میترکد و خونریزی میکند...
و اما چشم هایت...
چشم هایت، همیشه خیره است...
خیره به راهی که از آن هیچ رهگذری که بوی خاطراتت را بدهد عبور نخواهد کرد...

رضوان_کردی

.
.
.
دیدگاه ها (۳)

.شاید خدا تورا به من برگرداند چون او تنها کسی است که حال مرا...

‌برای به یاد آوردن یه نفر، یه بهانه‌ی کوچیک کافیه،اما کی می‌...

❤ ️هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود❤ ️کارِ من سودازده ، دیو...

حال عجیبی دارد این روزهای من گیر کرده ام... بین "ساعتی" که ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط