{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت هشتم | چیزی که نباید می‌فهمید

رز تمام شب به آن شاخه‌ی رز سفید فکر کرده بود.

روی میز کنار تختش گذاشته بودش، اما هر بار نگاهش می‌کرد، حس عجیبی در دلش می‌پیچید.

نه مثل گل‌های تولدش بود…

نه مثل هدیه‌ی عاشقانه‌ای ساده.

انگار کسی داشت از دور، بی‌صدا با او حرف می‌زد.

صبح زود از خواب بیدار شد.

چشم‌هایش خسته بود، اما ذهنش آرام نمی‌گرفت.

زیر لب گفت:

ـ «این خانواده... واقعاً کی هستن؟»

---

همان روز...

رز لپ‌تاپش را باز کرد.

نامی که دیشب شنیده بود، در ذهنش تکرار می‌شد:

لینو لی

تایپ کرد.

چند ثانیه بعد، صفحه‌های مختلف بالا آمد.

اما هرچه بیشتر می‌خواند، اخم‌هایش بیشتر در هم می‌رفت.

«خانواده‌ی لی… بسیار قدرتمند… فعالیت‌های تجاری گسترده… امنیت شدید…»

هیچ چیز واضح نبود.

انگار همه‌چیز عمداً پنهان شده بود.

رز زیر لب گفت:

ـ «چرا هیچ‌کس دقیق درباره‌شون حرف نمی‌زنه؟»

ناگهان در اتاقش تق زد.

ـ «رز؟»

صدای دوست نزدیکش، «کلارا»، از پشت در آمد.

رز سریع لپ‌تاپ را بست.

ـ «بیا داخل.»

کلارا با لیوان قهوه وارد شد.

ـ «تو خیلی رنگت پریده... هنوز به اون مهمونی فکر می‌کنی؟»

رز مکث کرد.

ـ «اون مهمونی عجیب بود... خیلی عجیب.»

کلارا شانه بالا انداخت.

ـ «پولدارها همیشه عجیبن.»

اما رز مطمئن نبود این فقط “پولداری” باشد.

---

همان لحظه...

در نقطه‌ای دیگر از شهر...

لینو پشت میز جلسه نشسته بود.

ده‌ها نفر دور میز بودند، اما هیچ‌کس جرئت نداشت مستقیم نگاهش کند.

یکی از مردها گفت:

ـ «دختر متوجه نشده؟»

لینو با صدای سرد جواب داد:

ـ «نباید بفهمه.»

سکوت سنگینی افتاد.

مرد ادامه داد:

ـ «اما اگر بفهمه که تحت نظره...»

لینو نگاهش را بالا آورد.

همان نگاه کافی بود تا مرد حرفش را قطع کند.

ـ «گفتم... نباید بفهمه.»

---

عصر همان روز...

رز برای عکاسی بیرون رفت.

خیابان‌های پاریس شلوغ بود، اما ذهن او جای دیگری بود.

وقتی از کنار یک گل‌فروشی رد شد، ناخودآگاه ایستاد.

شاخه‌های رز سفید پشت شیشه چیده شده بودند.

دقیقاً شبیه همان هدیه.

قلبش تندتر زد.

ـ «تصادف نیست...»

همان لحظه، سایه‌ای پشت سرش حس کرد.

برگشت.

اما کسی نبود.

فقط خیابان بود…

و باد سردی که آرام از بین موهایش گذشت.

رز دوربینش را محکم‌تر گرفت.

زیر لب گفت:

ـ «یکی داره نگام می‌کنه...»

و برای اولین بار…

ترسش مطمئن شده بود.

نه خیالی بود…

نه تصادف.

کسی در تاریکی، زندگی‌اش را دنبال می‌کرد.

و او هنوز نمی‌دانست…

آن کسی که از دور مراقبش است…

همان مردی‌ست که قرار است روزی تمام دنیایش را تغییر دهد.🥹🌹✨
دیدگاه ها (۰)

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت هف...

تا جایی که میتونید درک کنید نمیشه که ما همینطوری بشینیم اهنگ...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط