#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
part=14
حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟
ایرانا: حیح.. اره دیگه مجبورم😢
حامیم: مجبور؟ چرا مجبور باشی؟
ایرانا: اخه مادر پدرم برای یه مدت طولانی رفتن مشهد شهرمون برای همون
حامیم: واییی یعنی تنها توی خونتونی؟ 😐
ایرانا: اره🥲
جانا: خببب بیا خونه ما
حامیم: آره راست میگه بیا خونه ی ما توی اتاق جانا بخواب راحتی دیگه
ایرانا: نه نه به خدا زیادی زحمتتون دادم😭
حامیم: دقیقا کی مارو توی زحمت انداختی اخه😂
جانا: دختررر بیا خوش میگذره باهم میریم دانشگاه، بعدشم داریم به تعطیلی رسمی ها نزدیک میشیم عشق و حالمون رو شروع میکنیم😂
ایرانا: آممم،.. نمیدونم😓
حامیم: نمیدونم نداره، میبرمت خونتون منتظرت هستم لباساتو جمع کن بیا🙂
ایرانا: باشه.. میام😶
«دیدگاه ایرانا»
منو رسوندن در خونمون رفتم با عجله بالا و لباسامو داشتم جمع میکردم، تا گوشیمو برداشتم که زنگ بزنم به مامانم خبر بدم، دیدم خالم زنگ زد
«مکالمه تلفنی ایرانا و خالهش»
ایرانا: الو سلام خاله جون خوبین؟
«خاله با صدای لرزون»
خاله: س. سلام عزیز خاله خوبی؟
ایرانا: آم خوبم.. خوبی خاله! صدات میلرزه چرا
خاله: خب.. راستش میتونی پاشی بیای مشهد؟
ایرانا: چرا😐
خاله: راستش،، مامان و بابات...
ایرانا: خاله؟ مامان بابام چییی😳😲
خاله: بیا مشهد میگم بهت
ایرانا: خاله من دلیلشو باید بدونم بگو توروخدا ترس ورم داشت😧😬
خاله: راستش، چجوری بگم.. ببین مامان بابات اومدن مشهد، کاراشون تموم شد و اخرشم داشتن برمیگشتن هنوز از مشهد دور نشده بودن که تصادف کردن😔
ایرانا: چیییی😳😳😳😳😳خاله داری راست مییییگیییییی😳😳😳😳
خاله: ایرانا جان خاله پاشو بیا توروخدا با هرکی تونستی بیا خدافظ
«قطع شد»
«دیدگاه ایرانا»
چی.. چیشد؟
این واقعی بود؟
نبود؟ برم؟ نرم؟
کلی سوال توی ذهنم داشت فشار میاورد بهم، که اگه بلایی سرشون بیاد چیکار کنم..چی بگم، با کی برم مشهد.. بلیط بگیرم؟
همینجوری از خودم سوال میپرسیدم و تپش قلبم بالا و بالا تر میرفت، که جانا زنگ زد، نمیخواستم جواب بدم ولی بعدش یادم افتاد دم در منتظرن
part=14
حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟
ایرانا: حیح.. اره دیگه مجبورم😢
حامیم: مجبور؟ چرا مجبور باشی؟
ایرانا: اخه مادر پدرم برای یه مدت طولانی رفتن مشهد شهرمون برای همون
حامیم: واییی یعنی تنها توی خونتونی؟ 😐
ایرانا: اره🥲
جانا: خببب بیا خونه ما
حامیم: آره راست میگه بیا خونه ی ما توی اتاق جانا بخواب راحتی دیگه
ایرانا: نه نه به خدا زیادی زحمتتون دادم😭
حامیم: دقیقا کی مارو توی زحمت انداختی اخه😂
جانا: دختررر بیا خوش میگذره باهم میریم دانشگاه، بعدشم داریم به تعطیلی رسمی ها نزدیک میشیم عشق و حالمون رو شروع میکنیم😂
ایرانا: آممم،.. نمیدونم😓
حامیم: نمیدونم نداره، میبرمت خونتون منتظرت هستم لباساتو جمع کن بیا🙂
ایرانا: باشه.. میام😶
«دیدگاه ایرانا»
منو رسوندن در خونمون رفتم با عجله بالا و لباسامو داشتم جمع میکردم، تا گوشیمو برداشتم که زنگ بزنم به مامانم خبر بدم، دیدم خالم زنگ زد
«مکالمه تلفنی ایرانا و خالهش»
ایرانا: الو سلام خاله جون خوبین؟
«خاله با صدای لرزون»
خاله: س. سلام عزیز خاله خوبی؟
ایرانا: آم خوبم.. خوبی خاله! صدات میلرزه چرا
خاله: خب.. راستش میتونی پاشی بیای مشهد؟
ایرانا: چرا😐
خاله: راستش،، مامان و بابات...
ایرانا: خاله؟ مامان بابام چییی😳😲
خاله: بیا مشهد میگم بهت
ایرانا: خاله من دلیلشو باید بدونم بگو توروخدا ترس ورم داشت😧😬
خاله: راستش، چجوری بگم.. ببین مامان بابات اومدن مشهد، کاراشون تموم شد و اخرشم داشتن برمیگشتن هنوز از مشهد دور نشده بودن که تصادف کردن😔
ایرانا: چیییی😳😳😳😳😳خاله داری راست مییییگیییییی😳😳😳😳
خاله: ایرانا جان خاله پاشو بیا توروخدا با هرکی تونستی بیا خدافظ
«قطع شد»
«دیدگاه ایرانا»
چی.. چیشد؟
این واقعی بود؟
نبود؟ برم؟ نرم؟
کلی سوال توی ذهنم داشت فشار میاورد بهم، که اگه بلایی سرشون بیاد چیکار کنم..چی بگم، با کی برم مشهد.. بلیط بگیرم؟
همینجوری از خودم سوال میپرسیدم و تپش قلبم بالا و بالا تر میرفت، که جانا زنگ زد، نمیخواستم جواب بدم ولی بعدش یادم افتاد دم در منتظرن
- ۲۶۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط