وقتی بدون اجازه میری بار ولی اونجا
وقتی بدون اجازه میری بار ولی اونجا..
ویو ات
هعییی حوصلم به چوخ رفته ابن پسرم نمیاد حداقل برم رو مخ اون، از طرفی هم دلتنگ شدم، به من که گفته این چند وقت کار داره و الان سه روز خونه نیومد من خیلی دلتنگشم (بغض).
ویو خودم
چند ساعت گذاشت و الان ساعت حدودا یک شبه که یهو گوشی ات زنگ خورد با خوشحالی به سمت گوشی دوید چون فکر میکرد که یونگی ولی نه دوستش بود جواب داد و
سلام خوبی
☆سلاااامم اتت جون چخبر
هیچی چی شده کیفت کوکه باز چه فکری تو سرتهههه چه کرمی میخوای بریزی
☆عهه این چه حرفی بابا حوصلم سر رفته گفتم که خوب شاید شاید تو دلت خواست بریم بار
خودتم میدونی یونگی اجازه نمیده
☆بابا اونکه معلوم نییت اصلا کجاست بیا دیگه نمیفهمه مگه امروز میاد خونه
نمیدونم بزار.. بزار بهش زنگ بزنم ببینم چی میگه
☆وای ات ضدحال نزن دیگه بیا چیزی نمیشه
اخه
☆اخه بی اخهههه پاشوو بی تر ادب
😐
☆نشنیدم بگی باشهه گاو
هعی باشه
☆افرین میدونی خیلی گاوی نه؟
اگر گاو نبودم با تو گوساله رفاقت نمیکردم برو بمیرم برم حاضر شم
☆باشه ماچچچچ
ویو خودم
بالاخره قطع کردددد، خوب ات خنگ ما زنگ زد به یونگی که ببینه کجاست
سلام عشقم
_وای ات چی
میخواستم بپرسم کجای
_کجاممم یجور میپرسی انگار نمیدونی تو کمپانی دیگه باید کجا باشم (عصبانیت)
من... من فقط میخواستم بدونم و حالت بپرسم، ولی انگار مزاحمم
_اره الان مزاحمی باید برم
امشب نمیای
_نه
(ات گوشی قطع کرد)
ویو ات
طوری حرف میزنه انگار من تو زندگیش اضافی هستم انگار از من زده شده ولش کن حتما خستس برم لباس بپوشم که لیا منتظرم دیر برم پارم میکنه
بعد از اینکه ات حاضر شد و رفت سوارماشین لیا شد یک راست به سمت بار حرکت کردن
ات همینکه پاشو تو بار گذاشت یه دختره دید که دار از یه مرد لب میگره
لیا
☆بله
اون جن _ده رو میبینی
☆خب
رو پای کی
☆به من چههههه
اشناست
☆کی ج-نده
نه کر گاو م... م.. م..
☆لال شدی
(زبونش بند اومد بود)
☆وای (به مرد نگاه کردم اون اون یونگی بود) ات بیا بریم از اینجا
نه نمیخوام میخوام برم پیشش
☆که چی
لیا برو کنار
ات به سمت یونگی رفت و براش دست زد که..
ویو ات
هعییی حوصلم به چوخ رفته ابن پسرم نمیاد حداقل برم رو مخ اون، از طرفی هم دلتنگ شدم، به من که گفته این چند وقت کار داره و الان سه روز خونه نیومد من خیلی دلتنگشم (بغض).
ویو خودم
چند ساعت گذاشت و الان ساعت حدودا یک شبه که یهو گوشی ات زنگ خورد با خوشحالی به سمت گوشی دوید چون فکر میکرد که یونگی ولی نه دوستش بود جواب داد و
سلام خوبی
☆سلاااامم اتت جون چخبر
هیچی چی شده کیفت کوکه باز چه فکری تو سرتهههه چه کرمی میخوای بریزی
☆عهه این چه حرفی بابا حوصلم سر رفته گفتم که خوب شاید شاید تو دلت خواست بریم بار
خودتم میدونی یونگی اجازه نمیده
☆بابا اونکه معلوم نییت اصلا کجاست بیا دیگه نمیفهمه مگه امروز میاد خونه
نمیدونم بزار.. بزار بهش زنگ بزنم ببینم چی میگه
☆وای ات ضدحال نزن دیگه بیا چیزی نمیشه
اخه
☆اخه بی اخهههه پاشوو بی تر ادب
😐
☆نشنیدم بگی باشهه گاو
هعی باشه
☆افرین میدونی خیلی گاوی نه؟
اگر گاو نبودم با تو گوساله رفاقت نمیکردم برو بمیرم برم حاضر شم
☆باشه ماچچچچ
ویو خودم
بالاخره قطع کردددد، خوب ات خنگ ما زنگ زد به یونگی که ببینه کجاست
سلام عشقم
_وای ات چی
میخواستم بپرسم کجای
_کجاممم یجور میپرسی انگار نمیدونی تو کمپانی دیگه باید کجا باشم (عصبانیت)
من... من فقط میخواستم بدونم و حالت بپرسم، ولی انگار مزاحمم
_اره الان مزاحمی باید برم
امشب نمیای
_نه
(ات گوشی قطع کرد)
ویو ات
طوری حرف میزنه انگار من تو زندگیش اضافی هستم انگار از من زده شده ولش کن حتما خستس برم لباس بپوشم که لیا منتظرم دیر برم پارم میکنه
بعد از اینکه ات حاضر شد و رفت سوارماشین لیا شد یک راست به سمت بار حرکت کردن
ات همینکه پاشو تو بار گذاشت یه دختره دید که دار از یه مرد لب میگره
لیا
☆بله
اون جن _ده رو میبینی
☆خب
رو پای کی
☆به من چههههه
اشناست
☆کی ج-نده
نه کر گاو م... م.. م..
☆لال شدی
(زبونش بند اومد بود)
☆وای (به مرد نگاه کردم اون اون یونگی بود) ات بیا بریم از اینجا
نه نمیخوام میخوام برم پیشش
☆که چی
لیا برو کنار
ات به سمت یونگی رفت و براش دست زد که..
- ۵.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط