{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت ۱۵: «اعترافی در سکوت»

تهیونگ هنوز مرا در آغوش داشت. دست‌هایش که دور کمرم حلقه شده بود، مثل حصاری بود که مرا از تمام دنیا جدا می‌کرد. در آن لحظه، حتی صدای تیک‌تیک ساعتِ پذیرایی هم به گوش نمی‌رسید. انگار زمان برای ما متوقف شده بود تا در این گناهِ مشترک غرق شویم.

او سرش را در گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید. صدایش مثل نجوایی از اعماق یک چاه تاریک بیرون آمد: «سنا... تو تنها کسی هستی که توی این خونه، توی این شهر، واقعاً می‌تونی من رو ببینی. بقیه فقط اون چیزی رو می‌بینن که من دلم می‌خواد نشون بدم. یه تاجر موفق، یه نامزد ایده‌آل... اما تو...»

او کمی عقب کشید و به چشم‌هایم خیره شد. نگاهش لبریز از حقیقتی عریان بود. «تو خودِ واقعیِ منی. همون بخشِ تاریک و تنهایی که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بهش نزدیک بشه.»

بغض گلویم را گرفت. حس می‌کردم تمامِ نقاب‌هایی که تا به حال زده بودم، در برابر نگاه او فرو ریخته‌اند. لرزیدم، نه از سرما، بلکه از شدتِ تنشی که بین‌مان موج می‌زد.
زمزمه کردم: «من هم همین‌طور، تهیونگ. با تو... حس می‌کنم دیگه لازم نیست تظاهر کنم که دخترِ خوبیم. لازم نیست تظاهر کنم که همه چیز مرتبه.»

او لبخند تلخی زد و دوباره مرا به خودش نزدیک کرد. فشارِ آغوشش آنقدر زیاد بود که انگار می‌خواست روحم را در بدنش جذب کند.
«دیگه نقش بازی کردن تموم شد، سنا. دست‌کم بین خودمون دو تا. من دیگه نمی‌تونم وقتی با اونم، به تو فکر نکنم. و نمی‌خوام دیگه وقتی تو رو می‌بینم، نادیده‌ات بگیرم.»

او به آرامی لبانش را روی پیشانی‌ام گذاشت. بوسه‌اش طولانی و پر از معنا بود. در آن سکوت، پیمانی بسته شد که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست آن را توصیف کند. ما می‌دانستیم که داریم با آتش بازی می‌کنیم و هر لحظه ممکن است کلِ زندگی‌مان در شعله‌های آن بسوزد.

تنش بین ما به اوج رسیده بود؛ حسی که ترکیبی از اشتیاق، ترس و یک نیازِ بی‌پایان بود. تهیونگ دستش را لای موهایم برد و سرم را کمی به عقب متمایل کرد.
«امشب... بمون. فقط برای چند لحظه بیشتر. قبل از اینکه فردا صبح دوباره نقاب‌هامون رو بزنیم و وارد اون دنیای دروغین بشیم.»

چشمانم را بستم و خودم را در آغوشش رها کردم. می‌دانستم که این آرامشِ قبل از طوفان است، اما در آن لحظه، تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، حضورِ سنگین و گرمِ مردی بود که حالا تمام دنیای من شده بود.

شرایط پارت بعد :
۵۰ تا لایک
۵۰ تا کامنت( هرکسی یک کامنت میزاره )
۱۰ تا بازنشر
دیگه برین کلی پارت گذاشتم.
فردا شب پارت های اخر رو اپ می کنم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

https://wisgoon.com/lena.kookزیبا رو حمایت کنیید

« مردی بین ما »پارت ۱۴ — «مرزهای شکسته» باد سردِ شبانه، موها...

« مردی بین ما »پارت ۱۳: «انتخابِ سخت» شب شده بود و چراغ‌های ...

پلیس در آستانه مافیا پارت 19 ویو جونکوک گونمو بوسید بهش نگاه...

«مردی بین ما »پارت : ۴«مرزهای شکسته» صدای تقه به در، آرام و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط