{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت ۱۴ — «مرزهای شکسته»

باد سردِ شبانه، موهایم را به صورتم می‌کوبید، اما گرمایِ دستِ تهیونگ روی گونه‌ام، تنها چیزی بود که حس می‌کردم. او منتظر بود. سکوتِ سنگینِ او، سوالی بی‌صدا بود که تمامِ وجودم را به لرزه می‌انداخت. در چشمانش چیزی دیدم؛ نه فقط میلِ جنسی، بلکه نوعی استیصال که برایِ مردی مثلِ او، غیرعادی بود. او هم داشت در این باتلاق غرق می‌شد.

نفس عمیقی کشیدم. می‌دانستم اگر الان بگویم «نه»، شاید بتوانم این زندگیِ خاکستری اما امن را حفظ کنم. اما وقتی به فردایِ بدونِ او فکر کردم، تنها چیزی که در ذهنم تصویر شد، پوچیِ مطلق بود.

بدونِ اینکه حرفی بزنم، دستم را بالا آوردم و رویِ دستش که هنوز صورتم را قاب گرفته بود، گذاشتم. انگشتانم را در موهایِ کوتاهش فرو بردم. این کوچک‌ترین حرکت، بزرگ‌ترین اعترافی بود که می‌توانستم بکنم.

تهیونگ چشمانش را برای لحظه‌ای بست و نفسش را با شدتی که نشان‌دهنده‌یِ یک رهاییِ ناگهانی بود، بیرون داد.
«پس انتخاب کردی.»

صدایش حالا دیگر لرزشی نداشت؛ پر از نوعی قدرتِ تاریک بود. او به سمتم خم شد. این بار، آن بوسه‌یِ پر از ترسِ روزهایِ قبل نبود. این یک بوسه‌یِ جدی و عمیق بود؛ یک "پیمانِ" خاموش. در آن لحظه، انگار تمامِ دنیا، تمامِ تعهدات، و حتی تمامِ اخلاقیاتی که از کودکی در ذهنم حک شده بود، در آن بوسه سوخت و خاکستر شد.

او مرا به خود فشرد، طوری که انگار می‌خواست مرزِ بینِ بدنم و بدنش را از بین ببرد. در آن لحظه، دیگر «لیسان» وجود نداشت. دیگر «مادر» و «نامزد» نبود. فقط دو نفر بودیم که در یک بازیِ خطرناک غرق شده بودیم.

وقتی بالاخره از هم جدا شدیم، نفس‌نفس می‌زدیم. او پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.
«حالا دیگه راهِ برگشتی نیست، سنا. از این لحظه به بعد، ما داریم دنیایِ خودمون رو می‌سازیم... حتی اگه مجبور باشیم رویِ خرابه‌هایِ دنیایِ بقیه بناش کنیم.»

به چشمانش خیره شدم؛ چشمانِ سیاهی که حالا دیگر مالِ من بودند.
«می‌دونم،» زمزمه کردم، «و عجیب اینجاست که... دیگه نمی‌ترسم.»

این شاید ترسناک‌ترین اعترافِ عمرم بود. من، سنا، حالا دیگر شریکِ یک دروغِ بزرگ بودم و عجیب‌تر اینکه، برای اولین بار در زندگی‌ام، حس می‌کردم واقعاً دارم "زندگی" می‌کنم.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

« مردی بین ما »پارت ۱۵: «اعترافی در سکوت» تهیونگ هنوز مرا در...

« مردی بین ما »پارت ۱۳: «انتخابِ سخت» شب شده بود و چراغ‌های ...

« مردی بین ما »پارت ۱۲: «خیالِ خوشبختی» صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

#وطنم🕊تمام آشوب های این روزهایمانبا هر شدت و مقاومتی بالاخره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط