{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Before I Saw You

Before I Saw You

#BeforeISawYou
#Part_۷
(ویو راوی)=جونگ کوک سری لارا رو برآید استایل بغل کرد..........و با دو سمت ماشین رفت.........ان را اروم تو ی ماشین گذاشت.......خودشم رو سندلی راننده نشست و با سری ترین سرعت رسیدن به بیمارستان......لارا رو بغل کرد و به داخل بیمارستان رفت........دخترک براش مهم نبود......فقط چون اون خواهر دوستش بود......نقطه ضعف او......
لارا رو‌ به پرستارا تحویل داد که به او سرمی وصل کردن......(ویو فردا صبح:

با بوی ژل و الکل بیدار شدم اروم چشمام رو باز کردم....هنوز سرم تیر میکشید....یکم طول کشید تا بتونم قشنگ چشامو باز کنم....چشامو که باز کردم کل اتفاقات دیروز مثل یه سریال از جلوی چشمام رد شد بغض بدی گلوم رو چنگ میزد
به دور و اطراف نگاه کردم مامان بغل تخت نشسته بود و گریه میکرد
لنا هم روی سندلی که یکم ازم دور بود نشسته بود و تو فکر بود.....وقتی منو دید سری به سمتم اومد
+بیدار شدی عزیزم؟
با این حرف لنا تهیونگ مثل برق گرفته ها از روی مبل پرید و به سمتم اومد ولی بهش نگاهی نکردم
+نگران نباش...فقط یکم دلخوره
تهیونگ عقب رفت و از بیماریتان خارج شد
مامان که بغضش شدید تر شده بود ولی یه لبخند اروم زده بود گفت
+دخترم....جونم...ببخشید مامان....
با بغض مامانم جیگرم داشت اتیش میگرفت وسط حرفش پریدم و گفتم
-مامان....میدونم...تقصیر تو نیست...نیاز نیست خودتو مقصر بدونی
لبخندش بیشتر شد و بوسه ای روی سرم گذاشت
و بلند شد رفت بیرون
بغضم سنگین تر شده بود لنا بغلم کرد و گفت
+نگران نباش....هرچی هم که بشه من پیشتم
با اینکه خودشم مثل من داغون بود ولی سعی داشت حالمو خوب کنه
نمیدونستم چی بگم بلند شدم نشستم بدون هیچ اجازه ای اشکام خود به خود شروع به ریختن کردن و لنا منو تو اغوشش گرفت
صدای اشک ریختن بی صدای خودش رو شنیدم اونم مثل من داشت عذاب میکشید ولی قوی بود
اروم گفتم
-لنا
+جونم؟
-چند روز دیگه باید ازدواج کنم؟
فکر کنم سه روز دیگه عروسیتون باشه....ولی خب تهیونگ و کوک دارن سعی میکنن عروسی رو بندازن عقب
لبخندی زد و با نگرانی پرسیدم
-حالت خوبه لنا؟
مکثی کرد و بعد جواب داد
+خوبم خوشگلم....الان باید نگران خودت باشی نه من
دیدگاه ها (۰)

حمایتش میکنید؟https://wisgoon.com/victor.10خیلی فیکاش خفنه

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۶ساعت ۷:۳۰ – خونه کیم:از...

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۵ساعت ۴ بود که رسیدم خون...

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط