یعنیزخم های من فقط برای خودم انقدر دردناکن اصلا کسی ه
“+یعنی…زخم های من فقط برای خودم انقدر دردناکن؟ اصلا کسی هست که با دیدنِ اونها،درد بکشه؟”
چویا ابداً کلمه ای در مورد جراحت های دازای نمی پرسید،هرزمان که تَن رنجور و درد کشیده ی اوسامو را می دید؛ناگهان اقیانوس چشمانش خشک می شد،چهره اش محزون.
همیشه دسته ای از پرتو های سرخ رنگِ مو به چهره اش هجوم می آورد و اشک های نگرانش را همان جا در دلِ خود حبس می کرد؛گویی میله های زندانِ غرور،اجازه ی آشکار شدن هیچ احساسی را نمی دهند.قدرتمند بود؛اما بانداژ هارا با ملایمت به دور دستِ دازای می پیچید.اگرچه حرفی به کارش بود و کُمیتش لنگ؛اما…کم تر کسی پیدا می شود که حتی با وجود ستاره هایی که روی بدنت کشیدی؛باز هم دوستت داشته باشد.
“-این زخم ها…حرف های ناگفته ی توعن،تظاهرِ پشت لبخند های توعن.”
چویا پوستِ خراشیده شده ی اورا دید،ولی چهره در هم نکشید؛بلکه آنهارا بوسید و بعد…با سری پایین، انگار که تمام این ها بر روی جسم خودش باشند؛درد کشید.نمیدانست منشا آن رنج،قلبش است.
”-با این وجود،هنوز به طرز اعصاب خرد کنی،زیبایی؛دازای.”
چویا ابداً کلمه ای در مورد جراحت های دازای نمی پرسید،هرزمان که تَن رنجور و درد کشیده ی اوسامو را می دید؛ناگهان اقیانوس چشمانش خشک می شد،چهره اش محزون.
همیشه دسته ای از پرتو های سرخ رنگِ مو به چهره اش هجوم می آورد و اشک های نگرانش را همان جا در دلِ خود حبس می کرد؛گویی میله های زندانِ غرور،اجازه ی آشکار شدن هیچ احساسی را نمی دهند.قدرتمند بود؛اما بانداژ هارا با ملایمت به دور دستِ دازای می پیچید.اگرچه حرفی به کارش بود و کُمیتش لنگ؛اما…کم تر کسی پیدا می شود که حتی با وجود ستاره هایی که روی بدنت کشیدی؛باز هم دوستت داشته باشد.
“-این زخم ها…حرف های ناگفته ی توعن،تظاهرِ پشت لبخند های توعن.”
چویا پوستِ خراشیده شده ی اورا دید،ولی چهره در هم نکشید؛بلکه آنهارا بوسید و بعد…با سری پایین، انگار که تمام این ها بر روی جسم خودش باشند؛درد کشید.نمیدانست منشا آن رنج،قلبش است.
”-با این وجود،هنوز به طرز اعصاب خرد کنی،زیبایی؛دازای.”
- ۲.۸k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط