رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۴۳
ساشا
با اکراه بلند شدم ودنبالش رفتم دختره بی•••جای فوشیم نزاشت بود بهش بدم الان من نمیتونستم روی حرف آقا جون حرفی بزنم اونکه میتونست خواهش باباشو رد کنه شایدم خواهش باباش مثل تهدید آقا جون باشه واونم حساب میبره
نویسنده:(آقای ساشا همه مثل شما نیستن که احترام سرشون نشه آدرینا به تصیم باباش احترام گذاشت)
ساشا:(حالا هرچی)
به ماشینش که رسید برگشت سمتمو در کمال ناباوری خیلی رک گفت
آدرینا:(باماشینتون دنبالم بیاین نمیتونم که هم درس بدم هم آژانس باشم) با ناباوری از صحت کلامش تک خنده کردم وخواستم چیزی بگم که از پشت سرم خواهرم صدام کرد برگشتم سمتش
آرمیلا:(ساشا ماشین منو ندیدی)
خندم گرفت بعد کلی خندیدن گفتم
ساشا:(مگه ماشین تو سرخود حرکت میکنه که من ببینمش همونجا که پارک کردی بگردی پیدا میکنی دیگه این چه حرفیه که دیدم یا ندیدم) آرمیلا باشه خشم اومد سمتمو یقمو گرفت وگفت
آرمیلا:(دِ بس کن از صبح رو مخی اگه بود سر جاش از تو خر نمیپرسیدم)
نویسنده:( ساشا یه فس کتک میخواد)
بعد یقمو ول کردو پوف کلافی کشید مثل اینکه امروز بدجور بد رومخش اسکی رفته بودم خواستم معذرت خواهی کنم که گوشیش زنگ خورد باز خفه خون گرفتم
آرمیلا:(بله... تو... توی کثافت با چه جرعتی به من زنگ زدی... به جون ساشا قسم پیدات کنم میکشمت آقای رضایی... چی ماشین من دست تو چیکار میکنه... لعنتی احمق میکشمت) گوشیو قطع کرد خواستم چیزی بگم که آرمیلا بهم توپید
آرمیلا:(خفه شو بسته) بهش نگاه کردم آدم آروم همیشه نبود عصبی بود بشدت نمیشد باهاش حرف زد چه برسه شوخی کرد که آدرینا دخالت کرد
آدرینا:(آرمیلا بیا بریم من میرسونمت)
پارت ۴۳
ساشا
با اکراه بلند شدم ودنبالش رفتم دختره بی•••جای فوشیم نزاشت بود بهش بدم الان من نمیتونستم روی حرف آقا جون حرفی بزنم اونکه میتونست خواهش باباشو رد کنه شایدم خواهش باباش مثل تهدید آقا جون باشه واونم حساب میبره
نویسنده:(آقای ساشا همه مثل شما نیستن که احترام سرشون نشه آدرینا به تصیم باباش احترام گذاشت)
ساشا:(حالا هرچی)
به ماشینش که رسید برگشت سمتمو در کمال ناباوری خیلی رک گفت
آدرینا:(باماشینتون دنبالم بیاین نمیتونم که هم درس بدم هم آژانس باشم) با ناباوری از صحت کلامش تک خنده کردم وخواستم چیزی بگم که از پشت سرم خواهرم صدام کرد برگشتم سمتش
آرمیلا:(ساشا ماشین منو ندیدی)
خندم گرفت بعد کلی خندیدن گفتم
ساشا:(مگه ماشین تو سرخود حرکت میکنه که من ببینمش همونجا که پارک کردی بگردی پیدا میکنی دیگه این چه حرفیه که دیدم یا ندیدم) آرمیلا باشه خشم اومد سمتمو یقمو گرفت وگفت
آرمیلا:(دِ بس کن از صبح رو مخی اگه بود سر جاش از تو خر نمیپرسیدم)
نویسنده:( ساشا یه فس کتک میخواد)
بعد یقمو ول کردو پوف کلافی کشید مثل اینکه امروز بدجور بد رومخش اسکی رفته بودم خواستم معذرت خواهی کنم که گوشیش زنگ خورد باز خفه خون گرفتم
آرمیلا:(بله... تو... توی کثافت با چه جرعتی به من زنگ زدی... به جون ساشا قسم پیدات کنم میکشمت آقای رضایی... چی ماشین من دست تو چیکار میکنه... لعنتی احمق میکشمت) گوشیو قطع کرد خواستم چیزی بگم که آرمیلا بهم توپید
آرمیلا:(خفه شو بسته) بهش نگاه کردم آدم آروم همیشه نبود عصبی بود بشدت نمیشد باهاش حرف زد چه برسه شوخی کرد که آدرینا دخالت کرد
آدرینا:(آرمیلا بیا بریم من میرسونمت)
- ۱.۱k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط