رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۴۲
آدرینا
نمیدونم چی شد که تندی قبول کردم
آدرینا:(اره عزیزم حتما میام اینجوری لطف عصرتم جبران میکنم)
آرمیلا تک خنده ای کرد وگفت
آرمیلا:(عالیه؛ پس فردا شب ساعت ۸شب به آدرسی که براتون لوکیشن میفرستم بیاین، وایی راستی شما بلدین برقصین؟ 😁) خندیدم وگفتم
آدرینا:(برعکس شمل بنده با پدرم زیاد میرقصیم البته بستگی به آهنگش داره)
آرمیلا:(باید با یه آهنگ وشبیع بهم برقصیم)
اسم آهنگ گفت و ویدیو نشون داد بلدش بودم چند باری با بابا رقصیده بودمش قرار شد لوکیشن بفرسته منم رفتم چون کلی باهاش درمورد موضوعات مختلف کاری حرف زده بودیم والان ساعت هشت ونیم وکلاس کم کم شروع میشد وارد کلاس شدم وآروم سرجام نشستم هرچقدر سعی کردم توی دید نباشم نشد پسرهای هول کلاس کل هیکلمو برنداز کردن آخ که بعضیا چقدر هولن حالا آمریکایی ها میگفتی کافرن نمیفهمن ولی امیرعلی که ایرانی بود مسلمان بود چرا بدتر از همشون نگاه میکرد جوری خودکار لای دندوناش گذاشته بود وتکیه زده به ساشا با لبخند کثیفی بهم نگاه میکرد انگار دیشب تا صبح باهاش بودم واین از بودن بامن اینقدر لذت برده که توی کفم مونده بود توی گلوش گیر کرده بودم لابد، شایدم بودم الان خودم خبر ندارم والا یجوری نگاه میکنه آدم به خودش شک میکنه مردک هول 🤬😡
بعد چند دقیقه استاد وارد کلاس شد وشروع کرد به درس دادن بعد پایان درس نگاهی به ساشا انداخت وگفت
استاد:(آقای سلطانی وخانم مرادی لطفا دنبال من بیاین)
باتعجب به حرفی که زد فکر کردم مرادی دیگه ای جز من داخل کلاس نبود فقط من بودم پاشدم که ساشا بدون توجه به من با کلافگی گفت
ساشا:(امروز نه جان من امروز به خیر بگذره من گوسفند قربونی میکنم)
پوزخند صدا داری زدم که سر بلند کرد و به من که روبه روش بودم نیم نگاهی انداخت و دنبال استاد رفا منم رفتم استاد به در اتاقی رسید ووارد شد ماهم وارد شدیم نشست ماهم نشستیم بی مقدمه شروع کرد وگفت
استاد:(خانم مرادی شما وظیفه دارین از این به بعد به آقای سلطانی به عنوان یه همکلاسی آموزش بدین که از بس درساشون بهتر بربیان فهمیدین؟ درضمن آقای سلطانی این دستور از طرف پدربزرگتونه میدونین که سرپیچی ازش چه عواقبی داره) بعدم به سمت در حرکت کرد قبل از اینکه بره روبه من گفت
استاد:(خواهش پدر تونه که به آقای سلطانی کمک کنین) نگفته بود دستور گفته بود خواهش بی چون چرا قبول میکردم مخصوصا الان که دلم براش تنگ شده بود باشه ای گفتم وبه سمت ساشا برگشتم وگفتم
آدرینا:(دنبالم بیا آقای سلطانی)
به به آدرینا به ساشا شنگول ما درس بده چه شود 😁🤦🏻♀️🫢
پارت ۴۲
آدرینا
نمیدونم چی شد که تندی قبول کردم
آدرینا:(اره عزیزم حتما میام اینجوری لطف عصرتم جبران میکنم)
آرمیلا تک خنده ای کرد وگفت
آرمیلا:(عالیه؛ پس فردا شب ساعت ۸شب به آدرسی که براتون لوکیشن میفرستم بیاین، وایی راستی شما بلدین برقصین؟ 😁) خندیدم وگفتم
آدرینا:(برعکس شمل بنده با پدرم زیاد میرقصیم البته بستگی به آهنگش داره)
آرمیلا:(باید با یه آهنگ وشبیع بهم برقصیم)
اسم آهنگ گفت و ویدیو نشون داد بلدش بودم چند باری با بابا رقصیده بودمش قرار شد لوکیشن بفرسته منم رفتم چون کلی باهاش درمورد موضوعات مختلف کاری حرف زده بودیم والان ساعت هشت ونیم وکلاس کم کم شروع میشد وارد کلاس شدم وآروم سرجام نشستم هرچقدر سعی کردم توی دید نباشم نشد پسرهای هول کلاس کل هیکلمو برنداز کردن آخ که بعضیا چقدر هولن حالا آمریکایی ها میگفتی کافرن نمیفهمن ولی امیرعلی که ایرانی بود مسلمان بود چرا بدتر از همشون نگاه میکرد جوری خودکار لای دندوناش گذاشته بود وتکیه زده به ساشا با لبخند کثیفی بهم نگاه میکرد انگار دیشب تا صبح باهاش بودم واین از بودن بامن اینقدر لذت برده که توی کفم مونده بود توی گلوش گیر کرده بودم لابد، شایدم بودم الان خودم خبر ندارم والا یجوری نگاه میکنه آدم به خودش شک میکنه مردک هول 🤬😡
بعد چند دقیقه استاد وارد کلاس شد وشروع کرد به درس دادن بعد پایان درس نگاهی به ساشا انداخت وگفت
استاد:(آقای سلطانی وخانم مرادی لطفا دنبال من بیاین)
باتعجب به حرفی که زد فکر کردم مرادی دیگه ای جز من داخل کلاس نبود فقط من بودم پاشدم که ساشا بدون توجه به من با کلافگی گفت
ساشا:(امروز نه جان من امروز به خیر بگذره من گوسفند قربونی میکنم)
پوزخند صدا داری زدم که سر بلند کرد و به من که روبه روش بودم نیم نگاهی انداخت و دنبال استاد رفا منم رفتم استاد به در اتاقی رسید ووارد شد ماهم وارد شدیم نشست ماهم نشستیم بی مقدمه شروع کرد وگفت
استاد:(خانم مرادی شما وظیفه دارین از این به بعد به آقای سلطانی به عنوان یه همکلاسی آموزش بدین که از بس درساشون بهتر بربیان فهمیدین؟ درضمن آقای سلطانی این دستور از طرف پدربزرگتونه میدونین که سرپیچی ازش چه عواقبی داره) بعدم به سمت در حرکت کرد قبل از اینکه بره روبه من گفت
استاد:(خواهش پدر تونه که به آقای سلطانی کمک کنین) نگفته بود دستور گفته بود خواهش بی چون چرا قبول میکردم مخصوصا الان که دلم براش تنگ شده بود باشه ای گفتم وبه سمت ساشا برگشتم وگفتم
آدرینا:(دنبالم بیا آقای سلطانی)
به به آدرینا به ساشا شنگول ما درس بده چه شود 😁🤦🏻♀️🫢
- ۲۲
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط