{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐

صبح روز بعد، اولین نور خورشید از میان پرده‌های بلند اتاق سئول عبور کرد.
قصر هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بود، اما ذهن پرنسس از شب گذشته آرام نمی‌گرفت.
حرف‌های جونگ هو، نگاه جونگ‌کوک و آن جمله‌ی عجیب درباره‌ی «گذشته‌ی دلقک» مدام در ذهنش تکرار می‌شد.
سئول نمی‌دانست چرا احساس می‌کرد پشت لبخند جونگ‌کوک رازی وجود دارد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد.

از تخت پایین آمد و کنار پنجره ایستاد.
باغ قصر زیر نور کم‌رنگ صبح زیبا به نظر می‌رسید.
درخت قدیمی همان‌جا بود؛ همان درختی که خاطرات کودکی سئول را در خودش نگه داشته بود.
ناگهان خاطره‌ای مبهم در ذهنش زنده شد؛ پسربچه‌ای با لباس ساده که کنار همان درخت نشسته بود و برای خنداندنش شکلک درمی‌آورد.

سئول زیر لب گفت: «جونگ‌کوک...»
چرا هیچ‌وقت به این فکر نکرده بود که آن پسربچه و دلقک قصر ممکن است یک نفر باشند؟
شاید چون سال‌ها گذشته بود و چهره‌ی آن کودک در ذهنش کم‌رنگ شده بود.
اما حالا هرچه بیشتر فکر می‌کرد، شباهت‌های عجیبی پیدا می‌کرد.

در همان لحظه، صدای ضربه‌ای به در اتاق آمد.
ندیمه وارد شد و گفت: «پرنسس، ملکه منتظرتون هستن.»
سئول لباس سلطنتی ساده‌ای پوشید و همراه او از اتاق بیرون رفت.
اما پیش از رسیدن به تالار، متوجه شد چند نگهبان در راهرو با نگرانی با یکدیگر صحبت می‌کنند.

سئول ایستاد و پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
یکی از نگهبان‌ها فوراً تعظیم کرد و گفت: «پرنسس، دیشب یکی وارد بخش قدیمی قصر شده.»
سئول با تعجب پرسید: «بخش قدیمی؟»
نگهبان گفت: «بله. جایی که سال‌هاست کسی اجازه‌ی ورود بهش رو نداره.»

سئول به فکر فرو رفت.
بخش قدیمی قصر همان جایی بود که خاطرات کودکی‌اش در آن شکل گرفته بود.
همان جایی که بعد از ناپدید شدن دوست دوران کودکی‌اش، دیگر اجازه نداشت به آنجا برود.
با عجله گفت: «کسی اونجا بوده؟»
نگهبان سرش را تکان داد: «نمی‌دونیم، پرنسس. فقط چند ردپا پیدا شده.»

قبل از اینکه سئول سؤال دیگری بپرسد، صدای جونگ هو از پشت سرشان آمد.
«بهتره خودتون رو درگیر این موضوع نکنید.»
سئول برگشت و او را دید که با لباس رسمی مشکی و جزئیات طلایی به سمتشان می‌آمد.
«چرا؟»
جونگ هو پاسخ داد: «چون ممکنه برای شما خطرناک باشه.»

سئول با شک پرسید: «و تو از کجا می‌دونی؟»
جونگ هو برای لحظه‌ای سکوت کرد.
«چون من مسئول امنیت این قصرم.»
سئول نگاهش را از او نگرفت و گفت: «یا شاید چیز بیشتری می‌دونی.»

جونگ هو لبخند کوتاهی زد.
«شما بیش از حد سؤال می‌پرسید، پرنسس.»
سئول جواب داد: «و تو بیش از حد جواب نمی‌دی، شاهزاده.»
برای چند لحظه نگاهشان درگیر شد، تا اینکه صدای ملکه از تالار آن‌ها را متوجه حضور خودش کرد.

ملکه سئول را به اتاق خصوصی خود برد.
روی میز، چند نامه و یک جعبه‌ی کوچک چوبی قرار داشت.
ملکه آرام گفت: «این رو صبح در اتاق قدیمی پیدا کردن.»
سئول به جعبه نگاه کرد و پرسید: «مال کیه؟»

ملکه پاسخ داد: «نمی‌دونم.»
سئول در جعبه را باز کرد.
داخل آن یک زنگوله‌ی کوچک طلایی، یک تکه پارچه‌ی قرمز و یک نقاشی قدیمی قرار داشت.
قلب سئول با دیدن نقاشی برای لحظه‌ای ایستاد.

نقاشی تصویر دو کودک را نشان می‌داد که کنار درخت قدیمی باغ نشسته بودند.
یکی از آن‌ها دختری با لباس سلطنتی بود و دیگری پسری با لباس ساده.
پشت نقاشی با خطی کودکانه نوشته شده بود:
«برای سئول، تا وقتی دوباره بخندی.»

سئول با انگشت روی نوشته کشید.
چشمانش پر از سؤال شد.
«مامان... این نقاشی رو کی کشیده؟»
ملکه با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: «فکر می‌کنم خودت بهتر از هر کسی می‌دونی.»

سئول نفسش را حبس کرد.
تمام خاطرات آن روزها ناگهان واضح‌تر از همیشه به ذهنش برگشتند.
پسربچه‌ای که همیشه سعی می‌کرد او را بخنداند.
پسری که یک روز ناگهان ناپدید شد و هیچ‌کس درباره‌اش توضیحی نداد.
و همان قولی که سال‌ها پیش شنیده بود.

«من دوباره برمی‌گردم.»

سئول از اتاق بیرون آمد و تقریباً دوید.
می‌دانست باید جونگ‌کوک را پیدا کند.
حیاط، آشپزخانه، تالار نمایش و حتی باغ را گشت، اما خبری از او نبود.
تا اینکه یکی از خدمتکاران گفت: «دلقک قصر صبح زود به برج قدیمی رفت.»

سئول بدون معطلی به سمت برج حرکت کرد.
پله‌های سنگی را بالا رفت و در نهایت در چوبی بزرگی مقابلش ظاهر شد.
صدای آرام زنگوله‌ای از پشت در شنیده می‌شد.

در را باز کرد.

جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود.
کت مشکی و قرمزش را پوشیده و کلاه دلقکی‌اش را روی میز گذاشته بود.
در دستش همان نقاشی قدیمی قرار داشت.
وقتی سئول وارد شد، آرام برگشت.
ادامش کامنتا
دیدگاه ها (۳)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏ویس صبح روز بعد، قصر برخلاف ...

چطورید کوچولو ها ؟اومدم راجب یکسری مسائل صحبتی داشته باشم..ا...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔صبح روز بعد، قصر حال‌وهوای عج...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط