{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات هیچی نمیگفت و فقط سرش رو پایین انداخته بود

ات هیچی نمیگفت و فقط سرش رو پایین انداخته بود.
رد دست م ات هنوز روی صورت ات قابل رویت بود .
م ات: ما شغلمون خدمتکاری هس فهمیدی؟
اگه شغلمونو لز دست بدیم میدونی چی میشه؟ خونمونو غذامونو هر چی که داریم از دست میدیم.
ات: مامان من نمیخوام خدمتکار باشم..
م ات: ات ات نمیشه....خود میدونی که این کار امکان پذیر نیست...
ات: ولی چرا
م ات : وقتی میگم نیست یعنی نیست...تمام.
فردا
بعد از ظهر ات داشت حیاط رو جارو میکرد که یهو چشمش به چمنای توی حیاط افتاد‌
رفت سمت چمنا و به اونا دست زد خوشحال بود ولی نه از ته دل چون نمیتونست رنگ اونا رو ببینه.
کوک: داشتی چیکار میکردی
ات: هیچی
کوک: بگو دیگه
ات رفت آشپزخونه پس مادرش و دیگه نرفت بیرون
دیدگاه ها (۱)

تهیونگ: کوک میای بریم یا نهکوک اومد توی آشپزخونه و گفت: ات ف...

فردا شد ات وسایل تهیونگ و کوک رو برای باشگاه حاضر کرد و خودش...

ات از کلبه به همراه کوک و تهیونگ اومد بیرون. تهیونگ: سوار شی...

ات که کور رنگی داشت (این موضوع مخفیه) ارام گفت: گل..کوک و ته...

ات با مستی گفت: من نمیتونم ببینم..کوک: ات حالت خوب نیست .......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط