ات هیچی نمیگفت و فقط سرش رو پایین انداخته بود
ات هیچی نمیگفت و فقط سرش رو پایین انداخته بود.
رد دست م ات هنوز روی صورت ات قابل رویت بود .
م ات: ما شغلمون خدمتکاری هس فهمیدی؟
اگه شغلمونو لز دست بدیم میدونی چی میشه؟ خونمونو غذامونو هر چی که داریم از دست میدیم.
ات: مامان من نمیخوام خدمتکار باشم..
م ات: ات ات نمیشه....خود میدونی که این کار امکان پذیر نیست...
ات: ولی چرا
م ات : وقتی میگم نیست یعنی نیست...تمام.
فردا
بعد از ظهر ات داشت حیاط رو جارو میکرد که یهو چشمش به چمنای توی حیاط افتاد
رفت سمت چمنا و به اونا دست زد خوشحال بود ولی نه از ته دل چون نمیتونست رنگ اونا رو ببینه.
کوک: داشتی چیکار میکردی
ات: هیچی
کوک: بگو دیگه
ات رفت آشپزخونه پس مادرش و دیگه نرفت بیرون
رد دست م ات هنوز روی صورت ات قابل رویت بود .
م ات: ما شغلمون خدمتکاری هس فهمیدی؟
اگه شغلمونو لز دست بدیم میدونی چی میشه؟ خونمونو غذامونو هر چی که داریم از دست میدیم.
ات: مامان من نمیخوام خدمتکار باشم..
م ات: ات ات نمیشه....خود میدونی که این کار امکان پذیر نیست...
ات: ولی چرا
م ات : وقتی میگم نیست یعنی نیست...تمام.
فردا
بعد از ظهر ات داشت حیاط رو جارو میکرد که یهو چشمش به چمنای توی حیاط افتاد
رفت سمت چمنا و به اونا دست زد خوشحال بود ولی نه از ته دل چون نمیتونست رنگ اونا رو ببینه.
کوک: داشتی چیکار میکردی
ات: هیچی
کوک: بگو دیگه
ات رفت آشپزخونه پس مادرش و دیگه نرفت بیرون
- ۱۸.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط