#سه_پارتی
#سه_پارتی
#تهیونگ
#پارت_دو
تهیونگ: پس ا/ت تویی؟
ا/ت: بله؟...من نمیدونستم که تو هم هستی😐
مادر بزرگ: تهیونگ عزیزم از این بعد ا/ت هم با تو میاد مدرسه حواست بهش باشه
تهیونگ: پوففف چشممم
(شتت چطور یه آدم میتونه انقدر پرو باشه ..چرا باید باهاش تو یه خونه باشم خداااا😤)
(ظهر)
اههه درسام رو چیکار کنم ریاضی رو خیلی مشکل دارمم
هیچکی هم نیست بهم یاد بدههه🥺
با خشم مدادم رو پرت کردم اون طرف..که ..ای وای خورد تو سر تهیونگ🤦♀
تهیونگ: چتههه؟!
ا/ت: اممم..ببخشید نمیخواستم بزنمش به تو
تهیونگ: اصلا چرا باید مدادت رو پرت کنی؟😑
ا/ت: اهههه..ریاضییی اصلا کی ریاضی رو ساخته برم پارش کنممم🤬😡
تهیونگ با ابرو های بالا رفته بهم نگاه کرد 🤨
تهیونگ: بیا اینجا ببینم
ا/ت: چ..چرا؟!
تهیونگ: مگه نمیگی ریاضی سخته بیا یادت بدم خوب
(نه بابا پس دلسوزی هم بلده آقای مغرور🙄)
(فردا)
وایییی..باورم نمیشه تهیونگ با دوچرخه میره مدرسه!!🤦♀️
تهیونگ: چرا وایستادی سوار شو دیگه
خیلی آروم سوار شدم واییی میوفتم الان ..ولی نمیخوام لباس آقای مغرور رو بگیرم 😒
تهیونگ شروع به حرکت کرد و نه دیگه واقعا داشتم میوفتادم ..پس به اجبار پیراهن تهیونگ رو چنگ زدم
تهیونگ: محکم بگیر نمیخوام بیوفتی رو دستم
ا/ت: میشه انقدر از خود راضی نباشی😐
تهیونگ: چرا باید باهات خوب باشم من از دخترا بدم میاد
ا/ت: ههههه🫢...داری میگی گ*ی هستی؟!!!!
تهیونگ: چیییی ..نه دیوانه اههه اصلا ولش
رسیدیم مدرسه و من زود پیاده شدم این پسر خیلی عجیبه 🙄
(یک ماه بعد)
یک ماه تمام من دارم با مادربزرگ و تهیونگ زندگی میکنم
جیمین یکی از دوستای تهیونگه و بالاخره از زبون جیمین فهمیدم تهیونگ چون بلد نیست به کسی اعتراف کنه نمیخواد عاشق بشه😐
خیلی مسخرست آخه اینم شد دلیل؟!😑
(راستی بچه ها این دلیلی که آوردم واقعیه و واقعا تهیونگ گفته چون نمیتونه اعتراف کنه عاشق نمیشه😂)
داشتم تکالیفم رو مینوشتم ولی موهام هی میرفت تو چشم...اههه کش موم کو اصلا؟!
یه دفعه یکی از پشت موهام رو جمع کرد و برام بست!..اههه حتما مادربزرگه..به نوشتن ادامه دادم که مادر بزرگ موهام رو نوازش میکرد
واییی خیلی خوبه🙂
ا/ت: مرسی مادر بزرگ ..خیلی دوست دارم🫠
تهیونگ: خواهش ..ولی نگفته بودی دوستم داری!😏
(این صدای تهیونگهههه؟!...مادر بزرگ کوش پسسس؟!)
ا/ت: ت..تو..موهام رو بستی؟!😳
تهیونگ: هوممم..نمیدونستم انقدر از نوازش هام خوشت میاد
ادامه دارد..
شرط پارت بعد ۱۱ تا لایک ۱۰ تا کامنت❤️
#تهیونگ
#پارت_دو
تهیونگ: پس ا/ت تویی؟
ا/ت: بله؟...من نمیدونستم که تو هم هستی😐
مادر بزرگ: تهیونگ عزیزم از این بعد ا/ت هم با تو میاد مدرسه حواست بهش باشه
تهیونگ: پوففف چشممم
(شتت چطور یه آدم میتونه انقدر پرو باشه ..چرا باید باهاش تو یه خونه باشم خداااا😤)
(ظهر)
اههه درسام رو چیکار کنم ریاضی رو خیلی مشکل دارمم
هیچکی هم نیست بهم یاد بدههه🥺
با خشم مدادم رو پرت کردم اون طرف..که ..ای وای خورد تو سر تهیونگ🤦♀
تهیونگ: چتههه؟!
ا/ت: اممم..ببخشید نمیخواستم بزنمش به تو
تهیونگ: اصلا چرا باید مدادت رو پرت کنی؟😑
ا/ت: اهههه..ریاضییی اصلا کی ریاضی رو ساخته برم پارش کنممم🤬😡
تهیونگ با ابرو های بالا رفته بهم نگاه کرد 🤨
تهیونگ: بیا اینجا ببینم
ا/ت: چ..چرا؟!
تهیونگ: مگه نمیگی ریاضی سخته بیا یادت بدم خوب
(نه بابا پس دلسوزی هم بلده آقای مغرور🙄)
(فردا)
وایییی..باورم نمیشه تهیونگ با دوچرخه میره مدرسه!!🤦♀️
تهیونگ: چرا وایستادی سوار شو دیگه
خیلی آروم سوار شدم واییی میوفتم الان ..ولی نمیخوام لباس آقای مغرور رو بگیرم 😒
تهیونگ شروع به حرکت کرد و نه دیگه واقعا داشتم میوفتادم ..پس به اجبار پیراهن تهیونگ رو چنگ زدم
تهیونگ: محکم بگیر نمیخوام بیوفتی رو دستم
ا/ت: میشه انقدر از خود راضی نباشی😐
تهیونگ: چرا باید باهات خوب باشم من از دخترا بدم میاد
ا/ت: ههههه🫢...داری میگی گ*ی هستی؟!!!!
تهیونگ: چیییی ..نه دیوانه اههه اصلا ولش
رسیدیم مدرسه و من زود پیاده شدم این پسر خیلی عجیبه 🙄
(یک ماه بعد)
یک ماه تمام من دارم با مادربزرگ و تهیونگ زندگی میکنم
جیمین یکی از دوستای تهیونگه و بالاخره از زبون جیمین فهمیدم تهیونگ چون بلد نیست به کسی اعتراف کنه نمیخواد عاشق بشه😐
خیلی مسخرست آخه اینم شد دلیل؟!😑
(راستی بچه ها این دلیلی که آوردم واقعیه و واقعا تهیونگ گفته چون نمیتونه اعتراف کنه عاشق نمیشه😂)
داشتم تکالیفم رو مینوشتم ولی موهام هی میرفت تو چشم...اههه کش موم کو اصلا؟!
یه دفعه یکی از پشت موهام رو جمع کرد و برام بست!..اههه حتما مادربزرگه..به نوشتن ادامه دادم که مادر بزرگ موهام رو نوازش میکرد
واییی خیلی خوبه🙂
ا/ت: مرسی مادر بزرگ ..خیلی دوست دارم🫠
تهیونگ: خواهش ..ولی نگفته بودی دوستم داری!😏
(این صدای تهیونگهههه؟!...مادر بزرگ کوش پسسس؟!)
ا/ت: ت..تو..موهام رو بستی؟!😳
تهیونگ: هوممم..نمیدونستم انقدر از نوازش هام خوشت میاد
ادامه دارد..
شرط پارت بعد ۱۱ تا لایک ۱۰ تا کامنت❤️
- ۱۳.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط