دیشب با خدا دعوایم شد ، باهم قهرکردیم ... فکر کردم دیگر م
دیشب با خدا دعوایم شد ، باهم قهرکردیم ... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ، رفتم گوشه ای نشستم ... چند قطره اشک ریختم و خوابم برد .... صبح که بیدار شدم،مادرم گفت : " نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد ..."
- ۱.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط