𝑳𝒐𝒗𝒆 𝑻𝒓𝒊𝒂𝒏𝒈𝒍𝒆
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝑻𝒓𝒊𝒂𝒏𝒈𝒍𝒆
ᴾᵃʳᵗ:³
فکر کنم گفتنش براش سخت باشه پس بهتره فضولی نکنم و فقط گوش بدم
تهیونگ: بعد از اون اتفاق پدرم خیلی ترسید که تو دانشگاه اذیتم کنن پس انتقالی گرفتم به اینجا
لونا: من واقعا متاسفم بابت اون اتفای ولی اخه دادش من....
هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که گفت
تهیونگ: الان میگم حالا داستان اینکه چرا اومدم اینجا و اینا خیلی طولانیه پس خلاصش میکنم...داداش شما توی تعطیلات دو ماه راننده من بود ولی ماه سوم خیلی باهم صمیمی شدیم پس به پدرم گفتم یه راننده دیگه پیدا کنه و اینطوری شد که برادر شما شد بهتریم رفیق من
عجیبه...پس چرا هیچی راجب تهیونگ بهم نگفته بود
تهیونگ: انتظار داشتم شما منو بشناسید ولی ظاهرا جین راجب من چیزی بهتون نگفته
لعنت بهت جین
لونا: اممم....نه معمولا خیلی راجب رفیقاش حرف نمیزنه درواقه اصلا....کلا خیلی حرف نمیزنه
وای عین چی دارم دروغ میگم
لونا: خب حالا من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
تهیونگ: اهاا...بله فراموش کرده بودم برادرتون گفت شما تو این کار خیلی ماهرید منم نیاز دارم به کسی که خودش بدونه باید چیکار کنه نه اینکه همش از من بپرسه ...
جانمممممم؟؟!!!!!!
این حرفاش واقعا منو میترسونه منظورش چیه؟؟؟
تهیونگ: راستش این جین بود که شما رو به من معرفی کرد....و من میخوام که اگر شما مشکلی باهاش ندارید....راستش یکم برام خجالت آورده که اینو بگم یعنی اینو این درخواستو ازتون بکنم
یا خدا مگه چی میخوادددد
دستی لای موهاش کشید
از قیافش معلوم بود خجالت کشیده ولی اینکه اصلا چیزی نگفت فقط راجب اشناییش با جین و اون اتفاقی گفت تازه کاملم نگفت
نفسشو کلافه داد بیرون
تهیونگ: اکه میشه یه زمان دیگه بهتون بگم میدونید الان یکم...نمیدونم شاید یکم خجالت بکشم همچین درخواستی کنم
لونا: اممم...باشه اشکال نداره هرجور راحتید من مشکلی ندرم
تهیونگ: ممنون....
قهوه مو خوردم و به ساعت نگاهی انداختم
یک ساعت دیگه کلاسم شروع میشه و نمیخوام اولین جلسم با معلمه جدید رو دیر برسم
لونا: خب پس اگه کاره دیگه ای با من ندارید من میرم که به کلاسم برسم
و هر وقتم که آمادگیه گفتن درخواستتون رو خواستید خبرم کنید
تهیونگ: میت نم شماره این بانوی زیبا رو داشته باشم؟
لپام سرخ شد
اخه این چه طرز سوال کردنه اخه دلمو بردی پسر
لونا: بله حتما....پس من منتظر تماستون هستم
از کافه اومدم بیرون
یک ساعت مینده تا کلاس منم که بیکارم
خیلیم خسته بودم و خوابم میومد
نشستم روی نیمکت و گوشیم رو تو کیفم درآوردم
[نیم ساعت بعد]
سردرده شدیدی اومد شراغم
حتما بخاطر کم خوابیه
سعی کردم از جام بلندشم و برم یه آبی آبمیوهای چیزی بخورم
ولی تا بلند شدم سرم گیج رفت
داشتم تعادلمو از دست میدادم که دستای یکی دور کمرم حلقه شد و......
[ادامه دارد...]
.............
شرطا:
لایک: ۲۰
بازنشر: ۷
ᴾᵃʳᵗ:³
فکر کنم گفتنش براش سخت باشه پس بهتره فضولی نکنم و فقط گوش بدم
تهیونگ: بعد از اون اتفاق پدرم خیلی ترسید که تو دانشگاه اذیتم کنن پس انتقالی گرفتم به اینجا
لونا: من واقعا متاسفم بابت اون اتفای ولی اخه دادش من....
هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که گفت
تهیونگ: الان میگم حالا داستان اینکه چرا اومدم اینجا و اینا خیلی طولانیه پس خلاصش میکنم...داداش شما توی تعطیلات دو ماه راننده من بود ولی ماه سوم خیلی باهم صمیمی شدیم پس به پدرم گفتم یه راننده دیگه پیدا کنه و اینطوری شد که برادر شما شد بهتریم رفیق من
عجیبه...پس چرا هیچی راجب تهیونگ بهم نگفته بود
تهیونگ: انتظار داشتم شما منو بشناسید ولی ظاهرا جین راجب من چیزی بهتون نگفته
لعنت بهت جین
لونا: اممم....نه معمولا خیلی راجب رفیقاش حرف نمیزنه درواقه اصلا....کلا خیلی حرف نمیزنه
وای عین چی دارم دروغ میگم
لونا: خب حالا من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
تهیونگ: اهاا...بله فراموش کرده بودم برادرتون گفت شما تو این کار خیلی ماهرید منم نیاز دارم به کسی که خودش بدونه باید چیکار کنه نه اینکه همش از من بپرسه ...
جانمممممم؟؟!!!!!!
این حرفاش واقعا منو میترسونه منظورش چیه؟؟؟
تهیونگ: راستش این جین بود که شما رو به من معرفی کرد....و من میخوام که اگر شما مشکلی باهاش ندارید....راستش یکم برام خجالت آورده که اینو بگم یعنی اینو این درخواستو ازتون بکنم
یا خدا مگه چی میخوادددد
دستی لای موهاش کشید
از قیافش معلوم بود خجالت کشیده ولی اینکه اصلا چیزی نگفت فقط راجب اشناییش با جین و اون اتفاقی گفت تازه کاملم نگفت
نفسشو کلافه داد بیرون
تهیونگ: اکه میشه یه زمان دیگه بهتون بگم میدونید الان یکم...نمیدونم شاید یکم خجالت بکشم همچین درخواستی کنم
لونا: اممم...باشه اشکال نداره هرجور راحتید من مشکلی ندرم
تهیونگ: ممنون....
قهوه مو خوردم و به ساعت نگاهی انداختم
یک ساعت دیگه کلاسم شروع میشه و نمیخوام اولین جلسم با معلمه جدید رو دیر برسم
لونا: خب پس اگه کاره دیگه ای با من ندارید من میرم که به کلاسم برسم
و هر وقتم که آمادگیه گفتن درخواستتون رو خواستید خبرم کنید
تهیونگ: میت نم شماره این بانوی زیبا رو داشته باشم؟
لپام سرخ شد
اخه این چه طرز سوال کردنه اخه دلمو بردی پسر
لونا: بله حتما....پس من منتظر تماستون هستم
از کافه اومدم بیرون
یک ساعت مینده تا کلاس منم که بیکارم
خیلیم خسته بودم و خوابم میومد
نشستم روی نیمکت و گوشیم رو تو کیفم درآوردم
[نیم ساعت بعد]
سردرده شدیدی اومد شراغم
حتما بخاطر کم خوابیه
سعی کردم از جام بلندشم و برم یه آبی آبمیوهای چیزی بخورم
ولی تا بلند شدم سرم گیج رفت
داشتم تعادلمو از دست میدادم که دستای یکی دور کمرم حلقه شد و......
[ادامه دارد...]
.............
شرطا:
لایک: ۲۰
بازنشر: ۷
- ۶۷۳
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط