P a g e
۲| P a g e
کوچیکی که به کمربندش وصل کرده بود، پنهان کرد. شاید باید کمی بیشتر
میگشت تا چیز بیشتری دستگیرش میشد...
.
.
.
بعد از پیدا کردن دوتا سیبزمینی نسبتاً کوچیک، بهسمت اتاقی به راه افتاد و
درحالی که توله گرگ کوچولو و پشمالوش رو روی تخت اتاق میذاشت، به
دوروبر نگاه کرد.
با پیدا کردن ظرف کوچیکی، بههر زحمتی که بود، گوشهای از اتاق آتشی
فراهم کرد و مشغول آبپز کردن سیب زمینیها شد .
باالخره بعد از سه روز غذا نخوردن میتونست تا حدودی گرسنگی کشندهای
که بهش گرفتار بود رو از بین ببره. تمام مدتی که منتظر آماده شدن
سیبزمینیها بود، با چهرهی گرفته و ناراحتی به گرگ کوچولویی که بیحال
روی تخت خوابیده بود، نگاه میکرد. کاش فقط میتونست جفتش رو پیدا
کوچیکی که به کمربندش وصل کرده بود، پنهان کرد. شاید باید کمی بیشتر
میگشت تا چیز بیشتری دستگیرش میشد...
.
.
.
بعد از پیدا کردن دوتا سیبزمینی نسبتاً کوچیک، بهسمت اتاقی به راه افتاد و
درحالی که توله گرگ کوچولو و پشمالوش رو روی تخت اتاق میذاشت، به
دوروبر نگاه کرد.
با پیدا کردن ظرف کوچیکی، بههر زحمتی که بود، گوشهای از اتاق آتشی
فراهم کرد و مشغول آبپز کردن سیب زمینیها شد .
باالخره بعد از سه روز غذا نخوردن میتونست تا حدودی گرسنگی کشندهای
که بهش گرفتار بود رو از بین ببره. تمام مدتی که منتظر آماده شدن
سیبزمینیها بود، با چهرهی گرفته و ناراحتی به گرگ کوچولویی که بیحال
روی تخت خوابیده بود، نگاه میکرد. کاش فقط میتونست جفتش رو پیدا
- ۳۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط