{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

part 1

کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبح
بند کوله‌پشتیش رو روی شونه‌اش جابه‌جا کرد و بعد از پرداخت کرایه، از تاکسی پیاده شد.
همین که سرش رو بالا آورد...
چند ثانیه همون‌جا خشکش زد.
«وااای...»
عمارتی که روبه‌روش قرار داشت، بیشتر شبیه قصری بود که فقط توی فیلم‌ها دیده می‌شد.
ساختمون عظیم با دیوارهای سفید و تمیز، پنجره‌های قدی، ستون‌های بلند و باغی که حتی از پشت دروازه هم می‌شد نظم و رسیدگی وسواس‌گونه‌ش رو فهمید.
تهیونگ ناخودآگاه سوت کوتاهی کشید.
- این دیگه خونه‌ست یا موزه...؟
با قدم‌های آروم به سمت دروازه رفت.
انتظار داشت مثل بقیه‌ی عمارت‌های اشرافی، چند نگهبان جلو در ایستاده باشن؛ اما هیچ‌کس اون اطراف دیده نمی‌شد.
تنها چیزی که توجهش رو جلب کرد، دستگاه کوچیکی بود که کنار در نصب شده بود.
هنوز کامل بهش نزدیک نشده بود که چراغ آبی دستگاه روشن شد.
نوری باریک چند بار روی صورتش حرکت کرد.
تق...
قفل الکترونیکی آزاد شد و دروازه، بی‌صدا کنار رفت.
تهیونگ با تعجب پلک زد.
«پس واقعاً هوشمنده...»
زیر لب زمزمه کرد و وارد حیاط شد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که در اصلی عمارت هم، بدون اینکه کسی لمسش کنه، آروم باز شد.
لبخند هیجان‌زده‌ای روی صورتش نشست.
- خدای من... چه خفنه...
با ذوق وارد عمارت شد.
اما همون لحظه...
انگار وارد دنیای دیگه‌ای شده بود.
سقف‌های بلند، لوسترهای کریستالی، دیوارهای سنگی، تابلوهای بزرگ و وسایل دکوری گرون‌قیمت، نگاهش رو از این طرف به اون طرف می‌کشیدن.
هر قدمی که برمی‌داشت، یه چیز تازه نظرش رو جلب می‌کرد.
اون‌قدر محو تماشای اطراف شده بود که اصلاً حواسش به مسیر روبه‌روش نبود.
تق!
محکم به یه نفر برخورد کرد.
- آخ...
با دست پیشونیش رو گرفت و سریع سرش رو بالا آورد.
زنی چهارشونه، با یونیفرم رسمی خدمتکارها، دست‌به‌سینه روبه‌روش ایستاده بود.
اخمی که روی صورتش نشسته بود، حتی یه ذره هم تکون نخورد.
از همون نگاه اول معلوم بود سرخدمتکار عمارته.
تهیونگ فوری صاف ایستاد و برای احترام خم شد.
- سلام... من کیم تهیونگم. خدمتکار جدید.
زن حتی جواب سلامش رو هم نداد.
فقط دفترچه‌ی نسبتاً قطوری رو محکم روی سینه‌ی پسر گذاشت.
• همه‌ی قوانین، وظایف و محدودیت‌های این عمارت توی این دفتر نوشته شده.
نگاه سردش روی صورت تهیونگ ثابت موند.
قبل از اینکه حتی یه قدم اشتباه برداری، حفظشون کن.
بعد بدون اینکه منتظر واکنشی بمونه، برگشت و از اونجا دور شد.
تهیونگ چند لحظه مات رفتنش رو نگاه کرد.
بعد آروم زیر لب غر زد:
- همه‌ی آدمای اینجا همین‌قدر خوش‌اخلاقن یا فقط شانس من اینه...؟
هوفی کشید و نگاهش رو به دفترچه داد.
«پس انگار قرار نیست اینجا دوستی پیدا کنم...»
هنوز چند صفحه بیشتر ورق نزده بود که صدای آروم یه دختر، حواسش رو پرت کرد.
• لطفاً تشریف بیارین... اتاقتون رو نشونتون میدم.
تهیونگ لبخند مؤدبانه‌ای زد.
ممنون.
همراه دختر راه افتاد.
چند دقیقه بعد وارد راهروی بلندی شدن که دو طرفش پر از درهای هم‌شکل بود.
سکوت اون طبقه، عجیب سنگین بود؛ طوری که صدای قدم‌هاشون توی راهرو می‌پیچید.
دختر جلوی یکی از اتاق‌ها ایستاد.
• این اتاق شماست.
بعد به کمد کنار دیوار اشاره کرد.
• لباس خدمتکاری داخل کمد قرار داره. قبل از شروع کار باید یونیفرم رو بپوشید.
تهیونگ دوباره تشکر کرد.
دختر فقط لبخند خیلی کمرنگی زد و از اونجا رفت.
تهیونگ دستگیره رو پایین کشید.
در آروم باز شد.
اتاق، برخلاف شکوه عمارت، ساده و کوچیک بود.
یه تخت یک‌نفره.
یه کمد چوبی.
یه میز کوچیک.
و دری که احتمالاً به حموم و سرویس بهداشتی راه داشت.
چند لحظه همون وسط اتاق ایستاد.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
- از هیچی بهتره...
کوله‌ش رو روی تخت گذاشت و نفس عمیقی کشید.
از همین لحظه...
زندگی جدیدش شروع شده بود.
دیدگاه ها (۵)

گاهی خطرناک‌ترین راز دنیا...نه داخل یک آزمایشگاه پنهان شده، ...

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕به ورودی عمارت رسید، در عمارت رو باز کرد.راهروی ع...

p46جونگکوک با قدم‌های آروم کنار تخت اومد.نگاهش روی نوزاد کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط