p46
p46
جونگکوک با قدمهای آروم کنار تخت اومد.
نگاهش روی نوزاد کوچیکی که توی آغوش الینا خوابیده بود، ثابت موند.
با ناباوری لبخند زد.
_...دختره؟
الینا با خستگی، اما با یه لبخند قشنگ سرش رو تکون داد.
+آره... دخترمونه.
جونگکوک برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
انگار هنوز باورش نمیشد.
پرستار آروم نوزاد رو توی آغوش جونگکوک گذاشت.
جونگکوک با دستهایی که برای اولین بار میلرزید، دختر کوچولوش رو بغل کرد.
_انقدر کوچیکه...
الینا با خنده نگاهش کرد.
+رئیس بزرگ مافیا ترسیده؟
جونگکوک بدون اینکه چشم از دخترش برداره، لبخند زد.
_اره...از هیچچیز توی زندگیم نترسیده بودم... ولی الان میترسم حتی یه لحظه از دستم بیفته.
الینا اشک توی چشمهاش جمع شد.
در همون لحظه در اتاق باز شد.
هلنا و تهیونگ با یه دسته گل وارد شدن.
÷میشه بیایم تو؟
+حتماً.
هلنا با ذوق خودش رو کنار تخت رسوند.
÷وای خدای من... چقدر خوشگله.
تهیونگ آروم کنار جونگکوک ایستاد.
×خب رئیس... بالاخره بابا شدی.
جونگکوک با غرور به دخترش نگاه کرد.
_آره...و از امروز هر کسی بخواد یه قطره اشک از چشمش بیاره... اول باید از روی من رد بشه.
تهیونگ خندید.
×از الان شروع کردی به تهدید کردن؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
_من فقط دارم وظیفهی یه پدر رو انجام میدم.
همه خندیدن.
هلنا آروم کنار الینا نشست و دستش رو گرفت.
÷خسته نباشی...
الینا نگاهش رو به جونگکوک و دختر کوچولوشون دوخت.
جونگکوک آروم انگشتش رو جلوی دست نوزاد گرفت.
دختر کوچولو با دستهای ریزش انگشت پدرش رو گرفت.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت موند.
لبخندی زد که هیچکس تا اون روز ازش ندیده بود.
سرش رو خم کرد و خیلی آروم گفت:
_به خونه خوش اومدی... پرنسس بابا.
الینا با لبخند اشکهاش رو پاک کرد.
بعد از تمام جنگها، جداییها و دردهایی که پشت سر گذاشته بودند...
بالاخره خانوادهی کوچکشون کامل شده بود.
حمایت🔮
جونگکوک با قدمهای آروم کنار تخت اومد.
نگاهش روی نوزاد کوچیکی که توی آغوش الینا خوابیده بود، ثابت موند.
با ناباوری لبخند زد.
_...دختره؟
الینا با خستگی، اما با یه لبخند قشنگ سرش رو تکون داد.
+آره... دخترمونه.
جونگکوک برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
انگار هنوز باورش نمیشد.
پرستار آروم نوزاد رو توی آغوش جونگکوک گذاشت.
جونگکوک با دستهایی که برای اولین بار میلرزید، دختر کوچولوش رو بغل کرد.
_انقدر کوچیکه...
الینا با خنده نگاهش کرد.
+رئیس بزرگ مافیا ترسیده؟
جونگکوک بدون اینکه چشم از دخترش برداره، لبخند زد.
_اره...از هیچچیز توی زندگیم نترسیده بودم... ولی الان میترسم حتی یه لحظه از دستم بیفته.
الینا اشک توی چشمهاش جمع شد.
در همون لحظه در اتاق باز شد.
هلنا و تهیونگ با یه دسته گل وارد شدن.
÷میشه بیایم تو؟
+حتماً.
هلنا با ذوق خودش رو کنار تخت رسوند.
÷وای خدای من... چقدر خوشگله.
تهیونگ آروم کنار جونگکوک ایستاد.
×خب رئیس... بالاخره بابا شدی.
جونگکوک با غرور به دخترش نگاه کرد.
_آره...و از امروز هر کسی بخواد یه قطره اشک از چشمش بیاره... اول باید از روی من رد بشه.
تهیونگ خندید.
×از الان شروع کردی به تهدید کردن؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
_من فقط دارم وظیفهی یه پدر رو انجام میدم.
همه خندیدن.
هلنا آروم کنار الینا نشست و دستش رو گرفت.
÷خسته نباشی...
الینا نگاهش رو به جونگکوک و دختر کوچولوشون دوخت.
جونگکوک آروم انگشتش رو جلوی دست نوزاد گرفت.
دختر کوچولو با دستهای ریزش انگشت پدرش رو گرفت.
جونگکوک برای چند ثانیه بیحرکت موند.
لبخندی زد که هیچکس تا اون روز ازش ندیده بود.
سرش رو خم کرد و خیلی آروم گفت:
_به خونه خوش اومدی... پرنسس بابا.
الینا با لبخند اشکهاش رو پاک کرد.
بعد از تمام جنگها، جداییها و دردهایی که پشت سر گذاشته بودند...
بالاخره خانوادهی کوچکشون کامل شده بود.
حمایت🔮
- ۱۹۵
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط