وقتی بر می گشت،

وقتی بر می گشت،
مقداری خوردنی از همان‌هایی که خودش آنجا خورده بود برایم می آورد

می‌گفت «چون من آنجا خورده‌ام و خوشمزه بود، برای تو هم خریدم تا بخوری!
حتی گردو هم برام خریده بود .....

خاطره خانواده #شهید_مدافع_حرم #امین_کریمی
#روحش_شاد
دیدگاه ها (۱)

پسرت از کودکی‌اش چه چیزی را به یاد خواهد آورد؟ 💚شاید نه اسبا...

🎥 وقتی جنس ایرانی توی مسکو می‌درخشه🔸 اینجا یه تعویض روغنی تو...

دوستت دارم...مثل عطرِ باران که آرام‌آرامدر کوچه‌های خیسِ دلت...

💗 بعضی خاطره‌ها، سال‌ها بعد هم بوی آغوش مادر رو می‌دن...شاید...

چطوری می‌تونم فراموشت کنم، وقتی قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم ب...

تو مپندار که من فکر تنم، نگران سرطان وطنم...این شعر از مجتبی...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

پروانه جان

رها❤ فکر نمی کنم هیچ وقت واقعا بفهمی چقدر برام مهمیچون هر چق...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط