از پنجره به پیاده‌روی مملو از جمعیّت نگاه کرد.

از پنجره به پیاده‌روی مملو از جمعیّت نگاه کرد.
گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند که راه می‌روند،
دروغ می‌گویند،
عاشق می‌شوند
می‌میرند...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
به‌راستی که این دنیا یک رختکن بزرگ است.
#رومن‌_گاری
دیدگاه ها (۲)

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمزخیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس...

پارت ۲۵

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

#زندگی#انسان#درد#رنج #نور_الهی#رشد #آگاهی #آگاهی_بخشی#روانکا...

اگر خدا هست، چرا دنیا پر از جنگ و گرسنگیه؟ 🤔 * انسان آزاد یا...

بسم الله الرحمن الرحیم این سه جمله : در تاریخ حکمت و عرفان س...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

#سرونوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۲﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋رومن رفتنِ او را تماشا ...

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک: فرشته‌ای در میانِ جمعیتصدای فریا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط