پارت
پارت ۲۸
زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پشت ابر نمیماند، این چیزی بود که مثل یک چاله ی بزرگ روی قلب هر دوی ان ها سایه انداخته بود. عصر انها در جنگل درست گذشت، طبق انتظار. بحث های بیخود ولی گرم، فحش های ناخوداگاه که پشتش معنی های دیگری بود، شیطنت هایی که مسیر را به سمت غیر قابل پیش بینی سوق میداد.
K:"بسه دیگه اوبیتو انقدر ساک رو به هم نریز."
O:"مسواک کوفتیم نیست خب."
K:"پرتش کردی جلوی چادر مغز نخودی."
ولی وقتی اوبیتو رفت مسواکش را بردارد، چشم های کاکاشی یواشکی همه ی حرکاتش را زیر نظر میگرفت.
وقتی کاکاشی دنبال لباس خوابش میگشت، اوبیتو بدون شکایت کمک میکرد. به نظر میرسید که دو روی متفاوت یک سکه، بالاخره تعادل در کنار هم را یاد گرفتند.
●
K:"میخوای وایسی همینجا نگاه کنی؟ میخوام لباس عوض کنم."
اوبیتو تازه متوجه شد دارد چیکار میکند، سریع لباس های خودش را قاپید و از چادر رفت بیرون. قلبش تند تند میزد.
O:"ببخشید ببخشید."
اوبیتو سعی کرد به چیزی فکر نکند و لباس های خودش را عوض کند. ولی وقتی تی شرتش را دراورد؟ کاکاشی زیر چشمی از داخل چادر نگاه کرد. با اینکه خودش گفته بود نباید لباس عوض کردن کسی را دید بزنند، خودش هم اولین نفر داوطلب شد که ببیند اوبیتو زیر لباس هایش چی قایم میکند.
●
شب داخل کیسه خواب های توی چادر، فضا گرم بود. اوبیتو خیلی سریع خوابش برد، احتمالا چون ان کوله ی لعنتی اش را کل مسیر تا بالای تپه اورده بود. عروسک زنبور مانند پشمالویش را توی بغلش فشار میداد و راحت برای خودش رویا میدید. ولی کاکاشی؟ او هنوز نتوانسته بود بخوابد. گه گداری نگاهی به اوبیتو و عروسک توی بغلش می انداخت و بعد دوباره سرش را فرو میکرد توی بالشت. سعی کرد به خودش بقبولاند:'اره بابا، فقط بخاطر اینه که اوبیتو خرخر میکنه، دلیل دیگه ای نیس.'
ولی این حرف مسخره بنظر میرسد وقتی ما حقیقت را میدانیم. دلیل این بود که کاکاشی یجورایی نسبت به ان عروسک زنبوری احساس حسادت میکرد. میخواست مثل همان شبی که داخل بیمارستان بودند بخوابد، ته دلش...میخواست خودش جای ان عروسک باشد و گرما را برای خودش بردارد.
زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پشت ابر نمیماند، این چیزی بود که مثل یک چاله ی بزرگ روی قلب هر دوی ان ها سایه انداخته بود. عصر انها در جنگل درست گذشت، طبق انتظار. بحث های بیخود ولی گرم، فحش های ناخوداگاه که پشتش معنی های دیگری بود، شیطنت هایی که مسیر را به سمت غیر قابل پیش بینی سوق میداد.
K:"بسه دیگه اوبیتو انقدر ساک رو به هم نریز."
O:"مسواک کوفتیم نیست خب."
K:"پرتش کردی جلوی چادر مغز نخودی."
ولی وقتی اوبیتو رفت مسواکش را بردارد، چشم های کاکاشی یواشکی همه ی حرکاتش را زیر نظر میگرفت.
وقتی کاکاشی دنبال لباس خوابش میگشت، اوبیتو بدون شکایت کمک میکرد. به نظر میرسید که دو روی متفاوت یک سکه، بالاخره تعادل در کنار هم را یاد گرفتند.
●
K:"میخوای وایسی همینجا نگاه کنی؟ میخوام لباس عوض کنم."
اوبیتو تازه متوجه شد دارد چیکار میکند، سریع لباس های خودش را قاپید و از چادر رفت بیرون. قلبش تند تند میزد.
O:"ببخشید ببخشید."
اوبیتو سعی کرد به چیزی فکر نکند و لباس های خودش را عوض کند. ولی وقتی تی شرتش را دراورد؟ کاکاشی زیر چشمی از داخل چادر نگاه کرد. با اینکه خودش گفته بود نباید لباس عوض کردن کسی را دید بزنند، خودش هم اولین نفر داوطلب شد که ببیند اوبیتو زیر لباس هایش چی قایم میکند.
●
شب داخل کیسه خواب های توی چادر، فضا گرم بود. اوبیتو خیلی سریع خوابش برد، احتمالا چون ان کوله ی لعنتی اش را کل مسیر تا بالای تپه اورده بود. عروسک زنبور مانند پشمالویش را توی بغلش فشار میداد و راحت برای خودش رویا میدید. ولی کاکاشی؟ او هنوز نتوانسته بود بخوابد. گه گداری نگاهی به اوبیتو و عروسک توی بغلش می انداخت و بعد دوباره سرش را فرو میکرد توی بالشت. سعی کرد به خودش بقبولاند:'اره بابا، فقط بخاطر اینه که اوبیتو خرخر میکنه، دلیل دیگه ای نیس.'
ولی این حرف مسخره بنظر میرسد وقتی ما حقیقت را میدانیم. دلیل این بود که کاکاشی یجورایی نسبت به ان عروسک زنبوری احساس حسادت میکرد. میخواست مثل همان شبی که داخل بیمارستان بودند بخوابد، ته دلش...میخواست خودش جای ان عروسک باشد و گرما را برای خودش بردارد.
- ۲.۷k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط