{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هنگام سحرقلمی ازتکه زغالی مانده ازاتش شبی سردمیلغزد ب

باز هنگام سحرقلمی ازتکه زغالی مانده ازاتش شبی سردمیلغزد بر روی تن سردوبی روح ورق وبازهم ردی بر روی سوزدل خط یخ زده کاغذمینویسد وباز قصه برغصه تکرار..روزی درختی بودم نتومندوزیا وقدکشیده وشاخ وبرگ تماشآیی داشتم عاشق شدم عاشق خوش صدای هیزم شکن !!وتن خودرابی آلایش تقدیم بوسه های درداورتبراوکردم وچه راحت شکستن ،بیصداشکستم ،خوردشدم،چه دیرفهمیدم بیرحم است دل سنگ هیزم شکن وسخت تر تبراوکا سوزاندتنم راحالادیگر زنده نبودم درخت نبودم درچشمان سرد اوفقط هیزم بودم وبس سرنوشتم چه بود ؟ نه برگی ونه مهمان ناخوانده ایی که بر روی دستانم بشیندوبرای دل کوچکش آواز بخواندوبرخودبلرزدوبا اهی سردپربازکندوبه اوج برودچه ناجوان مردانه تکه های خورد شده ام درشومینه روبه چشمانش آتش کرفت واوفقط لذت بردمن دراتش میسوختم واو...وحالازغالی بیش نیستم وخطی شدم برخطوط یخ زده ی ورق تاشایدماندگارباشم وهمه بدانند ....روزی درختی بودم تنومندکه عشق مرابه زغالیتبدیل کردسیاه ودلسوخته...دنیا بازیهایت راسرم درآوردی گرفتنی هاراگرفتی ..داشتنی هارا -ندادی- ...حسرتهاراکاشتی..زخم هارازدی..دیگربس است ..چیزی نمانده بگذاراسوده بخوابم محتاج یک خواب بی بیدارم ......
دیدگاه ها (۳)

باز هم سحرباز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی س...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد ب...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد ب...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد میلغزد...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد ب...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿جفا از سر گرفتی یاد می‌دارنکردی آن چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط