نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریاپریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند :
دور باید شد ... دور
مردِ آن شهر اساطیر نداشت
زنِ آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه ی
تالاری سرخوشی هارا تکرار نکرد
چال آبی حتی مشعلی را ننمود دور باید شد ... دور شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که درآن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر،
خانه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب
لطیف
خاک،
موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری ست
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی وسعت چشمان سحرخیزان است
پشت دریا ها شهری ست
قایقی باید ساخت
نه به دریاپریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند :
دور باید شد ... دور
مردِ آن شهر اساطیر نداشت
زنِ آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه ی
تالاری سرخوشی هارا تکرار نکرد
چال آبی حتی مشعلی را ننمود دور باید شد ... دور شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که درآن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر،
خانه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب
لطیف
خاک،
موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری ست
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی وسعت چشمان سحرخیزان است
پشت دریا ها شهری ست
قایقی باید ساخت
- ۶.۵k
- ۱۴ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط