{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اقا جلال از بستگانمونه

اقا جلال از بستگانمونه
مهمونی رفتیم خونشون .ماشالله مثل یه ایستگاه تلویزیونی کاملا مجهز بود .
فکر کنم 5تا دیش و ال ام بی روی پشت بومشون بود ,
یعنی اگر مگس میپرید اقا جلال خبردارمیشد
در ضمن تمام کانالهاش هم باز بود
بهش گفتم اقا جلال پسرت 8سالشه فکر نکنم این کار درستی باشه دیدن تصاویر غیر اخلاقی خیلی بده
بادی به غبغب انداخت و گفت :هه هه کانالهای غیر اخلاقی رو روی یه ریسور مخصوص تنظیم کردم اونم که قفل داره.
خلاصه شب اونجا موندیم
همینطور که اقا جلال داشت با کانالها ور میرفت یه هو کفت ای وای رمز ورویش رو فراموش کردم
ناگهان اقا پارسای 8ساله از ته سالن دادزد بابایی رمز اون یکی3333است و رمز اون یکی دیگه که شبا یواشکی نگاه میکنی6666است
اقا جلال نگاهی به من کرد
منم نگاهی به اقا جلال
فقط با خودم گفتم اگر خدای ناکرده فقط این بچه پای ماهواره اونچه رو که نباید ببینه دیده باشه
اقا جلال فردا چی باید حواب خدا رو بده
نتیجه اخلاقی این داستان با خودتان
دیدگاه ها (۲)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 26_من آمادمجونگکوک ک...

P⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

شاهکاری به نام دروغ

محو زیبایی او پارت ۳۳ویو رزا همون راهرو دور و ورم و نگاهی ان...

رمان همسایه ای از جنس شب و روز

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

KIM V

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط