{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت تو با من

حکایت تو با من
حکایت باران ِ بی امان است
بر تن نحیف ِ برگ!
دیدگاه ها (۱)

اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندماگه زبونم تو رو خوا...

خواستم گله کنم از نامهـربانی هایت امـا….خوب که فکر میکنم من ...

ارزان تر از آنچه فکرش را بکنی بودی ...اما برای من عجیب گران ...

میخواهمتولی...دوری...خیلی خیلی دورنه دستم به دستانت می رسدنه...

«خاک این بادیه از برگِ گل آکنده شده‌ست؟یا تنِ توست که در دشت...

ای امان از تو.....

دلم کمی باران میخواهد.. کمی احساس،کمی عشق،کمی دیدار در کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط