{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part11
خیلی یهویی شروع میکنن به کتک زدن همدیگه اصلا نفهمیدیم چی شد فقط دیدیم دارن همو میزنن دخترا فقط نگاه میکردن و میخندیدن عمو از شدت سروصدا اومد پایین و اونا رو از هم جدا کرد از هم جداشدن و عمو یک نگاه خشمگین به جیمسون و گریسون کرد و گفت

!بچها دارید چیکار میکنید؟

¥واقعا معذرت میخوایم نمی خواستیم دردسر درست کنیم

ویو راوی

(میخواستن برن که عمو بهشون گفت)

!صبر کنید عمرا بزارم اینجوری برید بمونید و صبح برید

پسرا به ناچار قبول کردن بمونن بعد عمو ازشون کمک خواست که دخترا رو توی اتاقاشون بزارن بخاطر اینکه میخواستن کنترلشون کنن جفتشونو داخل یه اتاق بردن و گذاشتن که اونم اتاق الیا بود که پر از بطری های خالی نوشیدنی بود که قبلش اونا رو خورده بودن و متوجه شدن که اونا نزدیک به ۳۰ تا بطری نوشیدنی خورده بودند پسرا خندیدن و دخترا رو روی تخت گذاشتن و بعدشم عمو بهشون پیشنهاد داد که توی اتاق روبه رویی دخترا بخوابن دخترا صبح با یه سردرد شدید بیدار میشن صبح دخترا از اتاق میان بیرون و از اتاق روبه رویی صدا میاد دخترا تفنگ هاشونو در میارن و درو با پا باز میکنن و یهو با قیافه اون دوتا مواجه میشن

- شما اینجا چیکار میکنین؟؟

$هی تهیونگ مثل اینکه واقعا دیشب رو یادشون نمیاد

+چیو باید یادمون بیاد مگه دیشب چی شده؟؟

-وایسا ببینم شما زخمی شدید الانم که داخل خونه ی مایید فقط اگر بفهمم بلایی سر عموم آوردید

¥هی هی بابا آروم باش بلایی سر کسی نیومده فقط سر ما اومده اونم توسط بادیگارداتون

+یعنی چی اینا همچنین کاری کردن باورم نمیشه حتما داشتید یکاری می‌کردید که همچین کاری کردن

$میتونید از خودشون بپرسین

ویو راوی

الیا یک نگاه تیز به پسرا میندازه و بعد تالیا میگه باشه فقط الان بس کنید بعد از اتاق میره بیرون و بعد پشت سرش جونگکوک میره

+تهیونگ

¥پس الان شدم تهیونگ آره

+چی داری من چرا هیچی یادم نمیاد از دیشب همچی مبهمه انگار دیشب مثل یه خواب بود خوابی که انگار تا بیدار شدم به کل فراموشش کردم و البته ماسه های توی موهام انگار توی ساحل تا صبح غلت زدم برام توضیح بده چیشده

¥واقعا یادت نمیاد

+احمق اگه یادم میومد که از تو نمی‌پرسیدم

¥خب بزار برات یادآوریش کنم نظرت چیه؟

+تهیونگ با زبون خوش دارم بهت میگم بهم بگوو

¥(یه نیشخند میزنه و میاد نزدیک)

ویو راوی
زمانی که داشت میومد جلو انتظار داشت الیا بره عقب ولی الیا قصد عقب رفتن نداشت تا موقعی ای که یک قدم مونده بود تا پاهاشون بهم برسه که به الیا دقیقا همون حس لعنتی روز تیراندازی دست داد پس بدون درنگ رفت عقب تا موقعی که خورد به دیوار زمانی که الیا چسبید به دیوار تهیونگ دستش رو برد زیر پای الیا و به صورت براید بغلش کرد تا الیا اومد جیغ بزنه دستش رو گذاشت روی لبش به معنی سکوت و گفت:سیس

¥الان برات چیزی واضح نشد؟

+(دستش رو میزاره روی دهنش و میگه)من،من باید برم(وارد اتاق خودش میشه)

+(داخل اتاق خودش)دیشب چرا همیچین حرفایی زدم این چه حرفایی بود که گفتم سرش رو میکوبه داخل بالشتش و جیغ میزنه

ویو تالیا

پایین داشتم آب میخورم که یهو جونگکوک اومد و گفت تالیا گفتم بله گفت

$عموت رو نتونستم داخل اتاق کارش پیدا کنم اون کجاست؟

-به احتمال زیاد الان شرکت‌های تا دوساعت دیگه میاد

$باشه پس میشه یه لیوان بهم آب بدی؟

ویو جونگکوک

ازش یه لیوان آب خواستم وقتی داشت لیوان آب رو بهم میداد یه نگاه به لبم انداخت با کنجکاوی ازش پرسیدم به کجا نگاه میکنی

-هیچی بیخیال

$(یه خنده ی منظوردارانه میزنه)

-نه،نه من منظورم اون نبود ققط دیدم گوشه ی لبت بخاطر زخمت عفونت کرده

$اوه پس میشه جعبه کمک های اولیه رو بهم بدی؟

ویو تالیا

بهش جعبه ی کمک اولیه دادم شروع کرد به ضدعفونی کردن زخمش
و معلوم اولین باشه دیگه صبرم تموم شدو رفتم سمتش گفتم

ــ اوف اصلا بلد نیست بدش به من

$نه خودم انجام میدم

ــ ام باشه پس بیخیال

$ نه باشه بیا

دستم رو گذاشتم زیر فکش و شروع کردم به ضدعفونی کردن سنگینی نگاش رو می‌تونستم حس کنم ولی بدون اینکه نگاش کنم پرسیدم
ــ به چی نگاه می‌کنی
$ دارم فکر میکنم که زمانیکه خوابی چقدر مظلوم ترس تا الان

ــ«با تعجب سرم رو آوردم بالا »و گفتم: چی، تو منو کی توی زمان خواب دیدی

$مثل اینکه واقعا هیچی یادت نمیاد

ــ وای شوخی رو تموم کن و تعریف کن «رفت به سمت آشپز خونه »

$ «پشت سرش وارد آشپزخونه شد»اوم پس دوست داری بدونی اره؟

ــ وای بگو دیگه

$پس بزار برات از اون زمان یه باز تاب بسازم
«چسبوندش به ٱپن »

ــ الان مثلا که چی؟

$عاعاعا مزشو نپرون دیگه بزار بهت نشون بدم
«دستشو می‌زاره دو طرف تالیا»

«🛑ادامه تو کامنتا🛑»
دیدگاه ها (۱)

Part12رفتم و به همه خبر دادم و برگشتم تو اتاقم و به خواب فرو...

part13(بدون لایک و کامنت و بازنشر خواندن حرامه😆)-بچه رو با خ...

𝑃𝑎𝑟𝑡10ویو الیا تا اومدم که با تفنگم شروع به شلیک کنم در آغوش...

𝑃𝑎𝑟𝑡9‌عشق‌ د‌ر‌ ‌میا‌ن‌ ‌نفر‌ت‌➢«بدون لایک و بازنشر و کامنت ...

Part3ویو راوی یک حموم 20 دقیقه ای گرفتن ولی تالیا با داد خوا...

Part21+فینز گمشو بیرو بیرون تو هیچ حقی نداری که واسه ی من و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط