ات تو که ماشین نداشتی اینو از کجا آوردی
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐
ا/ت: تو که ماشین نداشتی… اینو از کجا آوردی؟
ته: ماشین پدربزرگمه… امروز بهم قرض داد تا با تو برم بیرون و بگردم.
ا/ت: اوهوم! (لبخند)
(ویو سینما)
رسیدیم به سینما و نشستیم. فیلم خیلی عاشقونه و جذاب بود… منم محو داستان شده بودم که یهو تهیونگ یه خرس عروسکی سفید و یه شاخه گل قرمز گرفت جلوم.
همون لحظه دلم ریخت… دیگه تمرکزی برای فیلم نداشتم. با لبخند نگاهش کردم که آروم گفت:
– ا/ت… با من ازدواج میکنی؟
شوکه شده بودم اما قلبم داشت از شدت ذوق میترکید. سریع جواب دادم:
– با کمال میل…!
(بچهها، اینو فقط تو دلم گفتم: انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چی بگم، ولی از یه طرف هم استرس داشتم. داداشم هیچوقت از ته خوشش نمیومد، چند بارم باهم دعوا کرده بودن اونم ناجورrrr…)
از سینما زدیم بیرون و توی خیابونای بوسان راه میرفتیم که یهو بارون گرفت.
ما چتر نداشتیم… ولی من همیشه دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم.
دست تهیونگ رو گرفتم و کشیدم سمت بارون.
– عشقم، سرما میخوری… بیا بیرون از زیر بارون.
– حال میده… ببین چه حس خوبی داره!
خندیدم و دستشو محکم گرفتم. باهم دویدیم تا ماشین.اون لحظهها انگار همه دنیا مال ما بود…
بعد از کلی خوشگذرونی، منو رسوند دم خونه و خودش رفت.
رفتم داخل. زنداداشم داشت میز شام رو میچید. رفتم کمکش کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که داداشمم اومد.
ا/ت: سلام داداش.
ز/ت: سلام، خوش اومدی عزیزم.
د/ت: سلام… خیلی خستهام. شام چی داریم؟
ا/ت: داداش، دوکبوکی و رامیون داریم. بیا بشین تا برات بریزم.
داشتیم غذا میخوردیم که یهو زنگ در خورد… رنگ یونگی (داداشم) یهو مثل گچ دیوار سفید شد. بلند شد و گفت:
– من میرم درو باز میکنم…
ادامه دارد…
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐
ا/ت: تو که ماشین نداشتی… اینو از کجا آوردی؟
ته: ماشین پدربزرگمه… امروز بهم قرض داد تا با تو برم بیرون و بگردم.
ا/ت: اوهوم! (لبخند)
(ویو سینما)
رسیدیم به سینما و نشستیم. فیلم خیلی عاشقونه و جذاب بود… منم محو داستان شده بودم که یهو تهیونگ یه خرس عروسکی سفید و یه شاخه گل قرمز گرفت جلوم.
همون لحظه دلم ریخت… دیگه تمرکزی برای فیلم نداشتم. با لبخند نگاهش کردم که آروم گفت:
– ا/ت… با من ازدواج میکنی؟
شوکه شده بودم اما قلبم داشت از شدت ذوق میترکید. سریع جواب دادم:
– با کمال میل…!
(بچهها، اینو فقط تو دلم گفتم: انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چی بگم، ولی از یه طرف هم استرس داشتم. داداشم هیچوقت از ته خوشش نمیومد، چند بارم باهم دعوا کرده بودن اونم ناجورrrr…)
از سینما زدیم بیرون و توی خیابونای بوسان راه میرفتیم که یهو بارون گرفت.
ما چتر نداشتیم… ولی من همیشه دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم.
دست تهیونگ رو گرفتم و کشیدم سمت بارون.
– عشقم، سرما میخوری… بیا بیرون از زیر بارون.
– حال میده… ببین چه حس خوبی داره!
خندیدم و دستشو محکم گرفتم. باهم دویدیم تا ماشین.اون لحظهها انگار همه دنیا مال ما بود…
بعد از کلی خوشگذرونی، منو رسوند دم خونه و خودش رفت.
رفتم داخل. زنداداشم داشت میز شام رو میچید. رفتم کمکش کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که داداشمم اومد.
ا/ت: سلام داداش.
ز/ت: سلام، خوش اومدی عزیزم.
د/ت: سلام… خیلی خستهام. شام چی داریم؟
ا/ت: داداش، دوکبوکی و رامیون داریم. بیا بشین تا برات بریزم.
داشتیم غذا میخوردیم که یهو زنگ در خورد… رنگ یونگی (داداشم) یهو مثل گچ دیوار سفید شد. بلند شد و گفت:
– من میرم درو باز میکنم…
ادامه دارد…
- ۷.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط