پارت ۹
پارت ۹
(ویو یونمین)
«خب جونککوک....ساعت ⁶:³² هست دیگه باید بریم خوشحال شدم که دیدمت»
«اوه منم همین طور یونگی»
«بلند شو بیب»
دروغ چرا وقتی میگفت بیب قند تو دلم آب میشد
همچین اوکی بود که متوجه دمای بدنم شدم داغ حرارت زیاد...الان من توی این شرایط کوفتی تحریک میشدم؟
چطور ممکنه آخه سعی کردم خودمو کنترل کنم که گفت«چیزی شده عزیزم؟»
لبخندی شل ول زدم گفتم «نه چیزی نشده»
«اما دی٫کتیه چیز دیگه ای میگع»
با گونه های سرخ شده گفتم «نهبابا چیز خاصی نیس»
«خب باشه....بریم بیرون عزیزم»
«باشه حتماا»
«از کافه خارج شدیم هم خدافظ کردیم و هرکدوممون یک مسیری رو رفتیم
من رفتم کوچه پشتی کافه که پارک بودش جونککوک رو دیدم
«چیشد جیم...راضی بودی؟»
«اره...اره...پسر خوبیه....»
«هوووو....هوووو...عروس باید ببوسه شاه دومادو....هوووو....هوووو»
«عه جونگکووووووک»
«باشه بابا توعم»
«بگو ببینم خرگوشک چرا آنقدر خوشحالی؟؟»
«توعم شدی تهیونگ میگی خرگوشک؟»
«ای کلک فقط نزدیکای یک ساعت نبودماا....تهیونگ کیه؟؟»
با گونه های سرخ خجالت گفتم«داستان داره...»
خواستم از ماتریکس خارج شم که جیمین گفت
«نههههه...تا تعریف نکنی هیچ جایی نمیری»
«لطفااا...بیا بریم خونه برات میگم»
«قول انگشتی؟»
«قول انگشتی»
جیمین تاکسی گرفت...سوار تاکسی شدیم و به سمت خونه راه افتادیم.
جیمین در خانه را باز کرد گرم دل نشین سریع در را بستیم تا هوای سرد به داخل خانه نیاید روی مبل نشستم که جیمین گفت
«کوک من حال ندارم غذا درست کنم یه چیزی سفارش بده بخوریم»
با خونسردی کامل گفتم «باشع بابا ساعت هشت نیم سفارش میدم»
«اومم خوبه»
وارد اتاق شدم جیمین داخل حموم بود منم سریع لباس هایم را عوض کردم و خودم را روی مبل انداختم
ساعت ⁷:⁰⁰ شب بود حوصله ام سر رفته بود به سمت کابینت رفتم مقداری خوراکی برداشتم داخل شد ظرف ریختم و تلویزیون را روشن کردم شروع به فیلم دیدن کردم که یه دفعه صدای تلفنم توجهام رو به خودش جلب کرد
(ویو یونمین)
«خب جونککوک....ساعت ⁶:³² هست دیگه باید بریم خوشحال شدم که دیدمت»
«اوه منم همین طور یونگی»
«بلند شو بیب»
دروغ چرا وقتی میگفت بیب قند تو دلم آب میشد
همچین اوکی بود که متوجه دمای بدنم شدم داغ حرارت زیاد...الان من توی این شرایط کوفتی تحریک میشدم؟
چطور ممکنه آخه سعی کردم خودمو کنترل کنم که گفت«چیزی شده عزیزم؟»
لبخندی شل ول زدم گفتم «نه چیزی نشده»
«اما دی٫کتیه چیز دیگه ای میگع»
با گونه های سرخ شده گفتم «نهبابا چیز خاصی نیس»
«خب باشه....بریم بیرون عزیزم»
«باشه حتماا»
«از کافه خارج شدیم هم خدافظ کردیم و هرکدوممون یک مسیری رو رفتیم
من رفتم کوچه پشتی کافه که پارک بودش جونککوک رو دیدم
«چیشد جیم...راضی بودی؟»
«اره...اره...پسر خوبیه....»
«هوووو....هوووو...عروس باید ببوسه شاه دومادو....هوووو....هوووو»
«عه جونگکووووووک»
«باشه بابا توعم»
«بگو ببینم خرگوشک چرا آنقدر خوشحالی؟؟»
«توعم شدی تهیونگ میگی خرگوشک؟»
«ای کلک فقط نزدیکای یک ساعت نبودماا....تهیونگ کیه؟؟»
با گونه های سرخ خجالت گفتم«داستان داره...»
خواستم از ماتریکس خارج شم که جیمین گفت
«نههههه...تا تعریف نکنی هیچ جایی نمیری»
«لطفااا...بیا بریم خونه برات میگم»
«قول انگشتی؟»
«قول انگشتی»
جیمین تاکسی گرفت...سوار تاکسی شدیم و به سمت خونه راه افتادیم.
جیمین در خانه را باز کرد گرم دل نشین سریع در را بستیم تا هوای سرد به داخل خانه نیاید روی مبل نشستم که جیمین گفت
«کوک من حال ندارم غذا درست کنم یه چیزی سفارش بده بخوریم»
با خونسردی کامل گفتم «باشع بابا ساعت هشت نیم سفارش میدم»
«اومم خوبه»
وارد اتاق شدم جیمین داخل حموم بود منم سریع لباس هایم را عوض کردم و خودم را روی مبل انداختم
ساعت ⁷:⁰⁰ شب بود حوصله ام سر رفته بود به سمت کابینت رفتم مقداری خوراکی برداشتم داخل شد ظرف ریختم و تلویزیون را روشن کردم شروع به فیلم دیدن کردم که یه دفعه صدای تلفنم توجهام رو به خودش جلب کرد
- ۱۴۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط