« I love you baby»
« I love you baby»
part-9
ویو لنا *
موقع برگشت جونگکوک منو به خونه رزی رسوند و بعد با رزی کلی حرف زدم (به عبارتی دیگه کلی غیبت کردند😂)
درمورد بوسه ای که جونگکوک به لپم زد گفتم و رزی کلی برام خوشحال بود و گفت.........
رزی: واییییی خیلی خوشحالم
لنا: چرا؟؟؟؟
رزی : به زودی قراره خاله بشم و بعد اسم بچتون رو خودم انتخاب میکنم و......
پریدم وسط حرفش ، گفتم....
لنا: خواهر ارام باش اول که من هنوز نگفتم که عاشقش شدم، دوم خیلی زود نیست، پشین سر جات تا نکشتمت سیسی جون😈
رزی : باشه بابا ،بزار تا عروسیتون زنده بمونم 😇
لنا: این سری دیگه هشدار نمیدم پس ......
رزی: باشه ، باشه ...😂😂😂
لنا:😂😂😂
بعد حدودا دو ساعت اومدم خونه و روی تخت دراز کشیدم و به امروز فکر میکردم که انقدر خسته بودم خوابم برد.....
ویو جونگکوک*
بعد اینکه لنا رو رسوندم خونه دوستش خودم رفتم پیش ته ته، کلی تهیونگ تشویقم میکرد و میگفت..........
تهیونگ: مطمئنم میتونی لنا رو مال خودت کنی و راستی بنظرت بچتون چه شکلی میشه؟؟؟؟
جونگکوک: ته ته جان کرم نریز عزیزم .....
جونگکوک : ولی اگه دختر شه و چه پسر شبیه اون میشه .
تهیونگ: باشه عزیزم دیگه کرم نمیریزم .......ولی منم باهات موافقم جونگکوک میخوام اذیتت کنم و......
جونگکوک: نه، نه ، میدونم میخوای چی بگی ولی نگو و اینکه افرین 😈😇
و هر دو خندیدن😂😂😂
حدودا بعد ۴ ساعت برگشتم و رفتم خونه که مادرم ازم پرسید ........
مادر جونگکوک: امروز چطور بود پسرم
جونگکوک: عالی بود مامان
مادر جونگکوک: میخوای واسم تعریف کنی؟؟؟
جونگکوک: اره مامان .......
ویو نویسنده٬
جونگکوک کم کم روی پای مادرش خوابش برد ...........
امیدوارم که خوشتون بیاد🎀
قشنگا گزارش نکنید🎀
منم دارم زحمت میکشم🎀
part-9
ویو لنا *
موقع برگشت جونگکوک منو به خونه رزی رسوند و بعد با رزی کلی حرف زدم (به عبارتی دیگه کلی غیبت کردند😂)
درمورد بوسه ای که جونگکوک به لپم زد گفتم و رزی کلی برام خوشحال بود و گفت.........
رزی: واییییی خیلی خوشحالم
لنا: چرا؟؟؟؟
رزی : به زودی قراره خاله بشم و بعد اسم بچتون رو خودم انتخاب میکنم و......
پریدم وسط حرفش ، گفتم....
لنا: خواهر ارام باش اول که من هنوز نگفتم که عاشقش شدم، دوم خیلی زود نیست، پشین سر جات تا نکشتمت سیسی جون😈
رزی : باشه بابا ،بزار تا عروسیتون زنده بمونم 😇
لنا: این سری دیگه هشدار نمیدم پس ......
رزی: باشه ، باشه ...😂😂😂
لنا:😂😂😂
بعد حدودا دو ساعت اومدم خونه و روی تخت دراز کشیدم و به امروز فکر میکردم که انقدر خسته بودم خوابم برد.....
ویو جونگکوک*
بعد اینکه لنا رو رسوندم خونه دوستش خودم رفتم پیش ته ته، کلی تهیونگ تشویقم میکرد و میگفت..........
تهیونگ: مطمئنم میتونی لنا رو مال خودت کنی و راستی بنظرت بچتون چه شکلی میشه؟؟؟؟
جونگکوک: ته ته جان کرم نریز عزیزم .....
جونگکوک : ولی اگه دختر شه و چه پسر شبیه اون میشه .
تهیونگ: باشه عزیزم دیگه کرم نمیریزم .......ولی منم باهات موافقم جونگکوک میخوام اذیتت کنم و......
جونگکوک: نه، نه ، میدونم میخوای چی بگی ولی نگو و اینکه افرین 😈😇
و هر دو خندیدن😂😂😂
حدودا بعد ۴ ساعت برگشتم و رفتم خونه که مادرم ازم پرسید ........
مادر جونگکوک: امروز چطور بود پسرم
جونگکوک: عالی بود مامان
مادر جونگکوک: میخوای واسم تعریف کنی؟؟؟
جونگکوک: اره مامان .......
ویو نویسنده٬
جونگکوک کم کم روی پای مادرش خوابش برد ...........
امیدوارم که خوشتون بیاد🎀
قشنگا گزارش نکنید🎀
منم دارم زحمت میکشم🎀
- ۶۰۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط