وقتی خیلی دورم و دستم به شاخه های بلندت نمی رسد خواب تو ر
وقتی خیلی دورم و دستم به شاخه های بلندت نمی رسد خواب تو را می بینم. وقتی خیلی نزدیکم، باز هم در رویا خواب تو را می بینم. همان لحظه هایی که آسمان از پشت برگ های سبزت سرک می کشد و دل از همه می برد. همان موقع که نسیم می پیچد لا به لای انگشتانت و خاطرات هزار ساله ات را در گوش جهان منتشر می کند. بیدار که می شوم نمی دانم من در تو گم شده ام یا تو در من! نمی دانم چرا احساسم رنگ دیگری شده. نمی دانم چرا این سایه روشن سبز و دوست داشتنی در خواب هم رهایم نمی کند. در من ادامه پیدا می کند تا آنجا که بیداری به دادم می رسد و از این رویای دور و نزدیک جدایم می کند. امشب دوباره قرار است خوابت را ببینم و می دانم که دلت تنگ است. می دانی که نگرانم. می دانم که قدرت را نمی دانند. امشب قرار است در خوابم دعا کنم که آدم ها با تو مهربان شوند...
- ۵.۲k
- ۰۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط