وانشات
وانشات
کاراکتر:ران
توی کلاس درس همیشه تنش خاموشی وجود داشت. میان دو نفر. دو نفر که دنیاشون آسمان تا زمین باهم فرق داشت. ا.ت و ران.
ا.ت معمولا وقت خودشو با دوستهاش میگذروند و خرابکاری به خصوصی در مدرسه انجام نمیداد.
ولی ران؟ ران برادر بزرگتر ریندو بود و توی مدرسه به خطرناک بودنش شهرت داشت. خودش و برادرش مدرسه رو اداره میکردن.
ولی به دلایلی ران هیچوقت به ا.ت صحبت نکرد.
حتی با اینکه صندلی هاشون کنار هم بود ، حتی با اینکه ران همیشه هرجایی که ا.ت میرفت به طور"اتفاقی اونجا بود"
ران با ا.ت صحبت نمیکرد. چون ا.ت خیلی دور از دسترس ران بود. حتی اگر ران به اندازه تمام اجرام های آسمانی ا.ت رو دوست داشت. هیچوقت قرار نبود اون دو مال هم باشن...چون این دو از دنیای متفاوت بودن
هیچوقت باهم مکالمه ای بیش از دو جمله نداشتن. ولی ران همیشه به تمام جزئیات راجب ا.ت توجه میکرد. نحوه خندیدنش، صحبت کردنش،اینکه صحبت راجب چی باعث میشه خنده روی لبش بیاد.
ران ذاتا ادم زبون بازی بود. ولی وقتی اطراف ا.تبود حتی نمیتونست یک کلمه بگه. عشق روی حرف کس یه جوریی تاثیر داره. و عشق روی ران اینگونه ریشه دوانده بود.
یبار وقتی ا.ت از راهرو رد میشد ران با بازو به ریندو کوبید گفت:"میدونی؟ اون دختر قراره یه روز دختر من باشه."
امروز ا.ت به کتابخونه میرفت. وقتی وارد کتابخونه شد سکوت کرده بود تا جو اروم کتابخونه رو نشکنه. به دنبال یه کتاب بود. یه کتاب قدیمی.
ا.ت از خانومی که اونجا کار میکرد پرسید که کتاب مورد نظرش توی کدوم قفسه هست و خانم با انگشت به یه قفسه اشاره کرد.
ا.ت به سمت قفسه کتاب رفت و سعی کرد به قفسه بالایی که کتاب داخلش بود برسه ولی قفسه زیادی بلند بود. و دست ا.ت فقط به گوشه های اخر کتاب می رسید حتی با اینکه روی نوک پاهاش وایساده بود.
همون لحظه فردی از پشت بهش نزدیک شد . ا.ت میتونست گرمای شخص رو روی کمرش حس کنه. شخص اروم گفت :"بزار کمکت کنم."
شخص دستشو دراز کرد به راحتی کتاب در اورد. ا.ت سرشو چرخوند و به همکلاسیش ران خیره شد و تشکر کرد:"ممنونم..من فکر نمیکردم تو جزو اون افرادی باشی که کتاب میخونه"
ران کتاب به ا.ت داد و ا.ت کتاب توی بغلش گرفت.
ران پوزخند زد:"اره...نبودم. ولی یه شخصی علاقه منو برانگیخت*
(دیگه همین دیگه بقیشو خودتون میدونین)
کاراکتر:ران
توی کلاس درس همیشه تنش خاموشی وجود داشت. میان دو نفر. دو نفر که دنیاشون آسمان تا زمین باهم فرق داشت. ا.ت و ران.
ا.ت معمولا وقت خودشو با دوستهاش میگذروند و خرابکاری به خصوصی در مدرسه انجام نمیداد.
ولی ران؟ ران برادر بزرگتر ریندو بود و توی مدرسه به خطرناک بودنش شهرت داشت. خودش و برادرش مدرسه رو اداره میکردن.
ولی به دلایلی ران هیچوقت به ا.ت صحبت نکرد.
حتی با اینکه صندلی هاشون کنار هم بود ، حتی با اینکه ران همیشه هرجایی که ا.ت میرفت به طور"اتفاقی اونجا بود"
ران با ا.ت صحبت نمیکرد. چون ا.ت خیلی دور از دسترس ران بود. حتی اگر ران به اندازه تمام اجرام های آسمانی ا.ت رو دوست داشت. هیچوقت قرار نبود اون دو مال هم باشن...چون این دو از دنیای متفاوت بودن
هیچوقت باهم مکالمه ای بیش از دو جمله نداشتن. ولی ران همیشه به تمام جزئیات راجب ا.ت توجه میکرد. نحوه خندیدنش، صحبت کردنش،اینکه صحبت راجب چی باعث میشه خنده روی لبش بیاد.
ران ذاتا ادم زبون بازی بود. ولی وقتی اطراف ا.تبود حتی نمیتونست یک کلمه بگه. عشق روی حرف کس یه جوریی تاثیر داره. و عشق روی ران اینگونه ریشه دوانده بود.
یبار وقتی ا.ت از راهرو رد میشد ران با بازو به ریندو کوبید گفت:"میدونی؟ اون دختر قراره یه روز دختر من باشه."
امروز ا.ت به کتابخونه میرفت. وقتی وارد کتابخونه شد سکوت کرده بود تا جو اروم کتابخونه رو نشکنه. به دنبال یه کتاب بود. یه کتاب قدیمی.
ا.ت از خانومی که اونجا کار میکرد پرسید که کتاب مورد نظرش توی کدوم قفسه هست و خانم با انگشت به یه قفسه اشاره کرد.
ا.ت به سمت قفسه کتاب رفت و سعی کرد به قفسه بالایی که کتاب داخلش بود برسه ولی قفسه زیادی بلند بود. و دست ا.ت فقط به گوشه های اخر کتاب می رسید حتی با اینکه روی نوک پاهاش وایساده بود.
همون لحظه فردی از پشت بهش نزدیک شد . ا.ت میتونست گرمای شخص رو روی کمرش حس کنه. شخص اروم گفت :"بزار کمکت کنم."
شخص دستشو دراز کرد به راحتی کتاب در اورد. ا.ت سرشو چرخوند و به همکلاسیش ران خیره شد و تشکر کرد:"ممنونم..من فکر نمیکردم تو جزو اون افرادی باشی که کتاب میخونه"
ران کتاب به ا.ت داد و ا.ت کتاب توی بغلش گرفت.
ران پوزخند زد:"اره...نبودم. ولی یه شخصی علاقه منو برانگیخت*
(دیگه همین دیگه بقیشو خودتون میدونین)
- ۹۶۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط