{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دود سیگار رو توی دهنش نگه داشت و در حالیکه چشم ریز کرده ب

دود سیگار رو توی دهنش نگه داشت و در حالیکه چشم ریز کرده بود بهم خیره شد. داشت رفتارم رو انالیز میکرد. زهر خندی زد و دود رو بیرون فرستاد:
-بابای لاشیت نتونسته درست تربیتت کنه وقتی دورم قدم زد بدنم میلرزید و دیگه توان وایسادن نداشتم: -نترس باهات کاری ندارم ملودی کوچولو
فقط یه تنبیه کوچولو بود تا یاد بگیری درست رفتار کنی من میدونم تو عرضه شو نداری!
حالا روی اون تشک دراز میکشی تا بهرام بیاد ..احسان کتش رو در آورد و گفت:
-خودم مجبورت کنم بخوابی برات بد میشه! عصبیم نکن نزار امشبو هم من کیر کنم توت هم بهرام ...انگار خدا یه چیزی بدتر سر راهم گذاشت تا بفهمم خونه بابام لااقل بهم تجاوز نشده بود ....خلاصه میکنم 🫠 بهرام اومدو بدون اینکه توجهی به حال و روزم بکنه پردمو زد و رفت تو سالن عمارت پیش احسان صبح شد.....وقتی از توالت بیرون اومدم دست و پاهام میلرزید. تنم یخ زده بود.
تشک پر از خون رو برگردوندم تا نبینم چه بلایی سرم آورده، حتی دیدنش هم من رو میترسوند. یکی از مانتوهام رو دورم پیچیدم و دراز کشیدم.
نامرد حتی یه پتو بهم نداده بود تا روی خودم بکشم .آدم روانی ای بودن هم احسان هم بهرام بعد از کردنش رفت و ۲ روز تمام بدون آب و غذا ولم کردن
با حال بد و تحقیر شده ،توی اتاقی که نه تهویه داشت ،نه سیستم گرمایش.
از سرما و بوی خون و کثیفی حالم بهم میخورد دیوار های اتاق خونی بود انگار قبل من توی اون اتاق کسیو شکنجه کردن .کم کم پلکام بسته میشد که یه نفر کلید انداخت توی در و وارد اتاق شد. انگار بالاخره احسان خان دلش برام سوخته بود.
به امید دیدنش چشم باز کردم اما صادق بود که چند روز پیش کنار قفس سگا دیدمش ،صادق سینی کوچیکی توی دستش بود و سر چرخوند تا پشت در پیدام کرد.با اخم گفت: -چرا اونجا نشستی؟
پاشو بیا واست غذا اوردم صادق پشت گردنش رو با خجالت ماساژ داد و گفت:
-یعنی ...غذا که نمیشه بهش گفت آقا احسان دستور دادن همینو واست بیارم
به سختی خودم رو به طرف تشک کثیف کشیدم و گفتم: -نمیشه... به آقات بگی آزادم کنه؟ اصلا حالم خوب نیست سینی رو جلوم گذاشت و گفت: -دِکی...خانوم و باش این همه زحمت کشیدیم نقشه کشیدیم هزینه کردیم تا خانوم و بیاریم اینجا بعد به همین راحتی ولت کنیم بری؟ کاش قدرت اینو داشتم تا سینی رو توی صورت صادق بکوبم تا شاید یکم اروم‌بگیرم. توی سینی یه لیوان آب و یه تیکه نون بود. فقط در حدی که ته دلم رو بگیره و زنده بمونم. فکرشم نمی‌کردم بهرامی ک عاشقم بود و نمیزاشت کسی چپ نگام کنه دیشب اونجوری.....نابودم کنه یا احسانی ک روز تولدمو رد نمیداد همیشه کادو های قشنگ و خوراکی های خوشمزه ازش میگرفتم الان اینجوری شکنجم کنه من فقط ۱۷ سالم بود فقط ۱۷ باورم نمیشد بعد از اونهمه شکنجه ای که بهم داده بود فقط یه تیکه نون برام فرستاده تا بیشتر اذیتم کنه. صادق که حال و روزم رو دیده بود گفت: -همینو بخور و خدات و شکر کن ما که بچه بودیم همینم یه وقتایی گیر نمیاوردیم بخوریم احسان جمع و جورمون کرد. احسان حتی یه غذای گرم رو هم ازم دریغ میکرد. آخه اون چجوری شکنجه ای بود: -بخور یکم جون بگیری آقا شب میاد بهت سر میزنه
-میخوام نیاد مردک اشغال حرومزاده حالم ازش بهم میخوره اونقدر عصبی بودم که با نفرت فحش میدادم. صادق دائم به در نگاهی میکرد ،انگار میترسید احسان بیاد و صدام رو بشنوه. دوباره گردنش رو مالید و گفت: -اینجوری نگو...آقام آدم بدی نیست ولی تو هم بی تقصیر نیستی اگر میدونستی چه اتفاقایی افتاده سر بهرام بخاطر تو و محمدرضا حق رو به بهرام و احسان میدادی
نیشخند صدا داری زدم آدم نیست...حیوونن جفتشون می‌خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد،با دیدن شماره فورا تماس رو برقرار کرد و به طرف در رفت:
-جونم آقا...بله خیال تون راحت...حله حله باشه چشم ...چشم
صادق از اتاق بیرون رفت اما نگاه من روی دری بود که فراموش کرد قفل کنه. یه تیکه نون رو هول هولکی توی دهنم چپوندم و با آب قورت دادم. با اینکه دوست نداشتم اما باید جون میگرفتم تا فرار کنم. بهترین فرصت بود که خودم رو نجات میدادم. از جام بلند شدم و آروم آروم به طرف در رفتم. با احتیاط به راهرو نگاهی انداختم، وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم از اتاق بیرون زدم. ازادی حس خوبی داشت ولی اگه احسان میفهمید فرار کردم معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آورد.
باید تا قبل از اینکه بفهمن گم و گور میشدم. پشت درختا پناه گرفتم و در حالیکه نفس نفس میزدم به دری که ازش بیرون زده بودم نگاهی انداختم .با ذوق به دیوارای نیمه بلند نگاهی انداختم،چیزی تا آزادی نمونده بود که صدایی لرز به تنم انداختیه نفر اروم اروم قدم برمیداشت و سوت میزد. پشت یه درخت پناه گرفتم،شاید فقط یکی از نگهبانا بود. ولی فقط چند ثانیه ی بعد صداش رو شنیدم و فهمیدم با بد آدمی طرفم. احسان بود:
دیدگاه ها (۰)

تقریبا مطمئن بودم که دیگه دستش بهم نمیرسه. نصف راه رو رفته و...

بلند شدم وایسادم ک دیدم احسان داره میاد سمتم چشامو محکم بستم...

نگاه ترسیده م رو به دیوارای بلند دوختم.حتما یه راهی پیدا می‌...

سرم سنگینی میکرد شاید برای همین نمیفهمیدم چی میگه.در حالیکه ...

این و فقط کسایی که داداش دارن درک میکنن....وای این رفتارشون....

عشق و اشک پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط