{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقریبا مطمئن بودم که دیگه دستش بهم نمیرسه نصف راه رو رفت

تقریبا مطمئن بودم که دیگه دستش بهم نمیرسه. نصف راه رو رفته و خودم رو تو یه قدمی آزادی میدیدم . فقط کافی بود روی دیوار می‌پریدم.بعدش دیگه کاری نداشت. چند باری هم پام لیز خورد و نزدیک بود سقوط کنم،دست و پاهام به شاخه‌ ها می‌گرفت و زخمی و خراشیده میشد. ولی درد رو به جون میخریدم تا بتونم فرار کنم. بالای درخت رسیدم و با دیدن لبه دیوار لبخندم کش اومد.
احسان هنوز جام رو پیدا نکرده بود،فقط صدای پاهاش رو می‌شنیدم که روی برگای زرد قدم برمی‌داشت. حالا با آزادی فاصله زیادی نداشتم اما تا به خودم بیام صداش رو درست از زیر درخت شنیدم که گفت:
-بیا پایین ملودی اونجا راه فرار نداره
با دیدنش بند دلم پاره شد، انگار عزرائیل رو دیدم.با اون چشمای سبزش خیره شده بود بهم. کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود ۴ تا از دکمه هاش باز بود و یه گردنبند گردنش بود یه ته ریش هم داشت ک قیافشو ترسناک تر میکرد دقیقا پای درخت وایساده و نگاه شرورش رو بهم دوخته بود.
دوباره گفت:
-اگه نتونی فرار کنی واست بد میشه سگای من هنوز گرسنه ن
قلبم داشت منفجر میشد.اگه نمیتونستم فرار کنم واقعا این دفعه خوراک سگا میشدم. خودم رو به طرف دیوار کشیدم و گفتم:
-ولم کن...میخوام برم تو یه روانی مریضی
با لذت داشت به تلاشم نگاه میکرد،به یکی از درختا تکیه داد و سیگارش رو بیرون اورد. هر حرکتش باعث خالی شدن دلم میشد. با هر کلمه ای که می‌گفت ترس رو از نزدیک لمس میکردم. سیگار رو روشن کرد و دودش رو به بیرون فوت کرد. هیچ تلاشی نمیکرد تا گیرم بندازه. داشت باهام تفریح میکرد. قبل از اینکه پام رو روی دیوار بذارم گفت:
-کجا میخوای بری؟
خونه بابات؟ یا شوهرت؟
لبه دیوار رو گرفتم و در حالیکه خودم رو بالا میکشیدم گفتم:
-هر جا...فرقی نداره فقط از توئه روانی دور باشم کافیه
خنده تو گلویی کرد و گفت:
-مواظب حرفات باش دختر...راستی...یادم رفت بگم شوهرت قول و قرار عروسی رو بهم زد چون شب عروسی فرار کردی و ابروش و بردی باباتم در به در دنبالته به نظر من اینجا بمونی در امان تری پام رو روی یکی از شاخه ها گذاشتم و گفتم: -برو بمیر...من برنمیگر...
با یه حرکت بالای دیدار پریدم و تازه داشتم از پیروزیم لذت میبردم که با دیدن صادق اون طرف دیوار تنم یخ زد.
احسان گفت-حالا مثل یه دختر خوب بیا پایین !
نگاهم به سمت صادق چرخید که با خونسردی با گوشی مشغول بود اما جوری وایساد که بتونم تفنگش رو به راحتی ببینم. اسلحه داشتن. بیرون عمارت آدم خیلی بود همه اسلحه به دست با کت شلوار و هیکل های ورزشکاری وایساده بودن احسان آدم میدزدید و باکی از پلیس و قانون نداشت حتی پلیسارم میکشت
آب دهنم رو قورت دادم و به طرف احسان چرخیدم،میدونستم پام به زمین برسه چه بلایی سرم میاد. قلبم که تیر کشید بریده بریده گفتم:
-نمیام...بذار برم... منکه باهات کاری نکردم
از پشت دود سفید سیگار بهم‌ نگاه میکرد،اون چشما چقدر بی رحم به نظر میرسیدن. دوباره یه پوک از سیگار زد و گفت:
-صادق!؟
صادق فورا گوشی رو توی جیبش برگردوند و به طرف دیوار اومد.
وقتی پاش رو روی آجر ها گذاشت و به راحتی بالا اومد نمیدونستم باید چکار کنم. از ترس گیر افتادن رو درخت پریدم.
اما اونقدر هول کرده بودم که نفهمیدم چی شد. شاخه زیر پام شکست و قبل از اینکه بتونم شاخه دیگه ای رو بگیرم به پایین سقوط کردم.
فکر میکردم احسان که پایین وایساده کمکم میکنه و بدنم رو قبل از زمین خوردن میگیره اما توی همون حالت که به درخت تکیه داده بود وایساد و من با شدت روی زمین کوبیده شدم.
دیدگاه ها (۰)

دود سیگار رو توی دهنش نگه داشت و در حالیکه چشم ریز کرده بود ...

نگاه ترسیده م رو به دیوارای بلند دوختم.حتما یه راهی پیدا می‌...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁸²ساعت حوالی سه صبح بود... روی صندلی که تو ...

پارت 1به لباس عروسم چنگ زدم و با استرسی که به جونم افتاده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط